* نخستين جدايي از مادر
انگار همين ديروز بود كه مادر با عجله و شتاب هر چه بيشتر در گامهايش دست تو را گرفته بود و در درازاي كوچهاي كه تا آن سوتر محله و خانه كشيده ميشد تو را به دنبال خودش ميكشاند؛ ديرت شده بود و آنقدر در خانه دلدل كرده بودي و به دلشوره نخستين روز مدرسه پا از پا بر نداشته بودي كه خيلي ديرت شده بود و اما مادر! با گامهاي كشيده و شتابي به علاوه، تو را به دنبال خود ميكشيد و بال چادرش در باد، بالبال ميزد و در خاك كشيده ميشد و تو نميدانستي گريه كني يا خنده، داشت ميبردت تا تو را به مدرسه بسپارد و يا اينكه داشتيد ميرفتيد كه تو بماني و او برگردد و شايد هم نخستين تجربه جدائيت از او!
* مادر گفت نان و پنير يادت نرود
در كنار در، ديوار، نيمكت و تختهسياه ماندي و مادر باز تمام راه را اما نه با آن عجله و شتاب آمدن بلكه با دلي شكسته و اشكي نازك در چشمانش راه بازگشت بدون تو را در پيش داشت كه پارهاي از جانش جا مانده است.
از ميان كوچههاي خستگي ميگريزم در پناه مدرسه
و حالا مادر رفته بود و چه دلتنگ شده بودي و چقدر تنها بودي؛ نگاهي به كيفت كردي و يادت آمد كه مادر گفته بود نان و پنيرت يادت نرود.
* از جلو نظام و همه گفتند: الله
راستي ميداني كه آن روز چقدر مهربان و معصوم بودي، نخستين روز مهر ماه سالي كه به مدرسه رفتي.
باز ميبينم زشوق بچهها اشتياقي در نگاه مدرسه
كيفت را بر پشت خود بسته بودي، كيفي با بهترين رنگ كه خودت انتخاب كرده بودي؛ چند تا زيپ داشت كه يكي را جاي دفترت كرده بودي و يكي را جاي كتابهايت.
صداي مهيبي را كه تا به آن موقع به گوشت نخورده بود، ناخودآگاه تو را از جايت بلند ميكند؛ نميدانستي بايد چكار كني؛ بايد صف ميگرفتيد.
صف صبحگاهي؛ ناظم آمد؛ با ته صدايي كه به درستي به آخر نميرسيد، گفت: از جلو نظام و همه گفتند: الله.
* اين قافله عمر عجب ميگذرد
احمد، پسر همسايهتان كه الان كلاس پنجم بود، شروع كرد به خواندن قرآن و بعد از آن دعا و ناگهان صدايي بلند شد: سرزده از افق، مهر خاوران، فروغ ديده حق باوران، بهمن فر ايمان ماست، پيامت اي امام، استقلال آزادي نقش جان ماست، شهيدان پيچيده در گوش زمان فريادتان، پاينده ماني و جاودان، جمهوري اسلامي ايــــــــــران و اين شروع نخستين روز تحصيل تو بود و به راستي كه اين قافله عمر عجب ميگذرد.
* توپ را هر كجا كه ميرفت تعقيب ميكرديم
اول مهر سالي كه پشت نيمكت مدرسه نشستيم، زبان همكلاسيها، معلم، درس و كتاب، زبان مادريمان بود و تا امروز كه هر كدام در جايي هستيم، معلوم نيست سرزمين پدريمان باشد يا زبان مادريمان!
چقدر دلتنگ آن روزهايم، دلتنگ بچهها و دويدنهايشان به دنبال هم.
دلتنگ حياط مدرسه و زنگهاي ورزشش كه با چه شوري تمام بچهها، توپ را هر كجا كه ميرفت تعقيب ميكردند.
باز ميبينم ز شوق بچهها اشتياقي در نگاه مدرسه
زنگ تفريح و هياهوي نشاط خندههاي قاهقاه مدرسه
و چه دلتنگم براي آن نيمكتهاي چوبي رو به تخته سياه و حال امروز كه با كولهباري از خاطرات و يادهاي فراوان در گذر اين همه سالهاي متوالي كمرنگ و كمرنگتر شده؛ درست مثل رنگهاي جو گندمي موهاي سرمان؛ باز هم من و تو به هم ميرسيم.
با خود گفتهايم، ديگر گذشتهها گذشته، ولي اكنون بايد نگران سرزمين پدريمان و زبان مادري بچههايمان باشيم.
اين قافله عمر عجب ميگذرد درياب دمي كه با طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري پيش آر پياله را كه شب ميگذرد
========
علي اخلاقي
========
چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا 2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا 3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا 4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا
پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com
تالارهای تحت مدیریت :
مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه