به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، در یک فرصت مناسب که تیراندازی کاهش پیدا کرد، از پشت تخته سنگ برخاستم و به سرعت، از آنجا دور شدم. در حال دویدن به یک سراشیبی رسیدم و برای رد گم کردن از سراشیبی شروع به پائین رفتن کردم.
شیب جایی که پائین میرفتم بسیار خطرناک بود و در جای جای آن، سنگهای کوچک و بزرگ به چشم میخورد. چند بار پایم به تخته سنگها گیر کرد و به زمین افتادم، اما بدون تأمل بلند شدم و به دویدن ادامه دادم.
با اینکه از عراقی اثری نبود، اما همچنان، رو به پائین میدویدم. در این هنگام به یک پرتگاه نسبتا خطرناکی رسیدم. نتوانستم خود را کنترل کنم، به شدت به زمین اصابت کردم. برای چند لحظه، نفس در سینهام حبس شد. قدرت تکان خوردن را از دست داده بودم و به سختی نفس میکشیدم. بعد از چند دقیقه رفته رفته حالم بهتر شد و از اینکه جان سالم به در بردهام، خدا را شکر کردم.
با سر و صورتی زخمی و بدنی کوفته، تلوتلو خوران به راهم ادامه دادم. در حین رفتن چشمم افتاد به یک سری سیم خاردار حلقوی. دیگر توان راه رفتن نداشتم. به سیمهای خاردار که رسیدم، همانجا نشستم و مشغول استراحت شدم. بعدازظهر بود و خورشید کمکم خود را به طرف مغرب میکشید.
نماز ظهر و عصر را در همان جا به جا آوردم و بعد سعی کردم اطرافم را بررسی کنم. آنچه مشخص میشد، این بود که با این وضعیت، دیگر نمیتوانستم به حرکتم ادامه دهم. اگر شب میشد، امکان داشت در تاریکی بیشتر در امان باشم. در انتظار غروب کردن خورشید، در همان جا دراز کشیدم. لحظات به کندی میگذشت، گویا خورشید قصد غروب کردن نداشت.
چشمم را به آن طرف سیمهای خاردار دوختم و در یک لحظه متوجه شدم آن طرف سیمهای خاردار، میدان مین قرار دارد. با فکر اینکه امکان داشت آن طرف میدان مین نیروهای خودی قرار داشته باشند. اندکی دلم گرم شد.
ساعتها گذشت و بعد از آن همه انتظار بالاخره هوا تاریک شد. برای رسیدن به نیروهای خودی بهترین راه، عبور از میدان مین بود. بنابراین تصمیم گرفتم به هر شکل که شده از میدان عبور کنم. این کار بسیار خطرناک بود، اما چارهای جز این نداشتم. با دست سیمهای خاردار را بالا گرفتم و به آرامی وارد میدان مین شدم.
هوا مهتابی بود و مینها در زیر نور مهتاب به خوبی دیده میشدند. با احتیاط و با حالت نشسته، خاکها را کنار زدم و پیش رفتم. این کار را باید خیلی با احتیاط انجام میدادم، زیرا امکان داشت، با کوچکترین اشتباهی جانم را از دست بدهم.
در حال پیش رفتن، یکدفعه دستم به چیزی خورد. خوب که نگاه کردم، متوجه شدم، سیم تله است. با احتیاط از کنار آن عبور کردم. هنوز چند متری نرفته بودم که ناگهان مین منوری زیر پایم منفجر شد. در یک لحظه آتش برخاسته از مین، اطراف را کاملا روشن کرد.
چند دقیقه بعد، عراقیها با دوشکا و خمپاره آن محل را مورد هدف قرار دادند. دیگر احتیاط نبود؛ با توکل بر خدا، در میدان مین شروع به دویدن کردم. سعیام این بود از محلهایی که احتمال میدادم مین کار گذاشته شده باشد، بپرم. عراقیها حسابی آتشبازی راه انداخته بودند. میدان مین بر اثر برخورد خمپاره بر مینها و انفجارهای پیاپی، به جهنمی تبدیل شده بود.
دقایقی بعد از میدان خارج شدم. آن طرف میدان که رسیدم، نفسی به راحتی کشیدم و خدا را شکر کرد. گویا تقدیرم این گونه رقم خورده بود که من از این همه خطر، صددرصد جان سالم به در ببرم. به موازات میدان مین به حرکتم ادامه دادم.
در حال رفتن، صدای جاری شدن آب را شنیدم، به طرف صدا روانه شدم. دقایقی بعد به یک رودخانه بزرگ و خروشان رسیدم، چشمم که به آب رودخانه افتاد، احساس تشنگی در من زنده شد. سرم را در آب فرو بردم و تا میتوانستم، آب خوردم.
تشنگیام که رفع شد، کنار رودخانه دراز کشیدم و از شدت خستگی خوابم برد. بعد از مدتی از شدت سرما از خواب بیدار شدم. بدنم به شدت میلرزید، سرمای شدید، خواب را از چشمانم ربوده بود. برای رهایی از سرما، به پشت تخته سنگی پناه بردم. دستانم را وسط زانوانم گذاشته و به شدت میلرزیدم. بیخوابی، خستگی، صدمات جسمی و سرمای شدید، به حد طاقت فرسایی آزارم میداد.
شب را با بدترین وجهی پشت سر گذاردم. کم کم هوا رو به روشنی میرفت. نمازم را در همان حال بجا آوردم. بعد از نماز، برای انتخاب راه در تردید بودم. پشت سر، میدان مین قرار داشت و روبهرو هم رودخانهای خروشان. تنها دو راه بیدردسر وجود داشت، آن هم سمت چپ و راست رودخانه بود. اما در انتخاب این دو راه هم تردید داشتم.
همینجور که روی این موضوع فکر میکردم یادم آمد که در شب عملیات هنگام حرکت به طرف مواضع دشمن، از روی پلی عبور کرده بودیم که در زیر آن رودخانهای در جریان بود. این باید همان رودخانه باشد؛ در نتیجه بایددر آن طرف رودخانه نیروهای خودی قرار داشته باشند.
ادامه دارد...
راوی: علی محمد ابراهیمی
انتهای پیام/