0

جوراب های یخ زده نجاتم داد

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جوراب های یخ زده نجاتم داد

نسخه چاپيارسال به دوستان
الایرانیه-2
جوراب های یخ زده نجاتم داد

خبرگزاری فارس: هنوز بدنم به زمین نرسیده بود که نارنجک منفجر شد و ترکشی با شدت به چکمه‌ام اصابت کرد.

خبرگزاری فارس: جوراب های یخ زده نجاتم داد

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، اندک اندک صبح از راه می رسید و ستاره ها به آرامی از سینه آسمان محو می‌شدند. در این هنگام با شنیدن سر و صدای زیادی از جای پریدیم و نگاهمان را به عقب دوختیم.

 

به فکرمان رسید که شاید نیروهای کمکی هستند که برای پدافند آمده‌اند. خواستیم به استقبال آنها برویم که یکدفعه آتش سلاح‌های آنها بر روی ما گشوده شد. صدایمان را بلند کردیم و هوار زدیم «بابا ما ایرانی هستیم.» به محض اینکه آنها صدای ما را شنیدند مجددا بر روی ما آتش گشودند ناگزیر سنگر گرفته و منتظر حرکت بعدی آنها شدیم.

 

آتش اسلحه‌هایشان برای دقایقی قطع شد و سکوت منطقه را فرا گرفت. آتش بازی عراقی ها هم کم شده بود. چشم و گوش به مواضعی که آنها سنگر گرفته بودند داشتیم که یکباره از لحن صحبت‌هایشان خشکمان زد.

 

خیلی زود پی بردیم که عراقی هستند. رو به رو دشمن، عقب سر هم دشمن، در نتیجه باید در محاصره قرار گرفته باشیم. مانده بودیم که باید چگونه در مقابل آنها وارد عمل شویم. سراغ «حاج حمید» را از بچه ها گرفتم. بچه‌ها گفتند که او برای سرکشی به سایر نیروها آن منطقه را ترک کرده است.

 

مردد و نگران به این موضوع فکر می‌کردم که چگونه بدون فرمانده از این مخمصه خود را نجات دهیم. در هر حال به این نتیجه رسیدیم که هرکدام از ما در طرفی موضع گرفته و آنها را زیر آتش بگیرد.

 

نیروهای عراقی که به سمت ما پیشروی می‌کردند یکدفعه به آتش سنگین و همه جانبه ما مواجه شدند و به خیال اینکه تعداد ما زیاد است زمینگیر شدند و در همان حال شروع به تیراندازی به طرف ما کردند. هوا کم کم رو به روشنی می رفت.

 

باید فکری می‌کردیم زیرا با روشن شدن هوا، عراقیها متوجه می‌شدند که نیروهای ما کم است و در نتیجه یا می بایست برای کشته شدن آماده شویم و یا تن به اسارت بدهیم. بچه‌ها هرکدام نظری داشتند اما از بین همه آنها نظرات نمی شد یک راه حل مناسب پیدا کرد.

 

موقع نماز صبح فرا رسیده بود. با تیمم در حالت نشسته نمازمان را به نوبت خواندیم. هو اکم کم روشن می شد و درگیری ما با نیروهای عراقی هرلحظه شدت بیشتری می‌گرفت. بچه‌ها با رشادت مواضع آنها را به رگبار بسته بودند.

 

پشت یک درخت موضع گرفته بودم و همراه با بچه‌ها بی امان شلیک می‌کردم. هر بار که بلند می‌شدم تا عراقیها را به رگبار ببندم بلافاصله تیر قناسه‌ای از بغل گوشم صفیرکشان رد می‌شد. درختی که پشت آن قرار داشتم در اثر گلوله‌های دشمن سوراخ سوراخ شده بود.

 

 

درگیری بدجوری شدت یافته بود. هرچند لحظه یکی از بچه‌ها مورد اصابت گلوله قرار می‌گرفت و با مجروح و یا شهید شدنش دل ما را به درد می‌آورد. می بایست کاری می‌کردیم. با صدای بلند، بچه‌ها را مورد خطاب قرار دادم و گفتم: بهتر است که از یک نقطه به آنها حمله کنیم وگرنه با روشن شدن هوا عراقیها به مواضع ما دست می یابند.

 

بچه‌ها که قدرت تصمیم گیری را از دست داده بودند بدون توجه به حرف من به تیراندازی شان به سمت عراقیها ادامه دادند. نگاهی به چهره‌های آنها انداختم. بچه‌ها در سکوت با چهره‌هایی آرام و مطمئن، همچنان مقاومت می‌کردند.

 

شش دانگ حواسمان به جلو بود که ناگهان صدایی از پشت سر شنیده شد. صاحب صدا یک سرباز عراقی بود و به عربی از ما می‌خواست که خود را تسلیم کنیم. به محض شنیدن صدای او و دیدنش از همه طرف او را به رگبار بستیم.

 

با کشته شدن سرباز عراقی هم آنها فهمیدند که ما حاضر به تسلیم شدن نیستیم و هم ما پی به محل نفوذ آنها بردیم. از یکی از بچه‌ها خواستم که در آن محل موضع بگیرد تا جلوی نفوذ احتمالی عراقی ها گرفته شود. او که از این پیشنهاد من تا حدی ناراضی بود من و منی کرد و خواست حرفی بزند که به او گفتم جایش را با من عوض کند تا من به آنجا بروم.

 

قبول کرد و به سرعت خودش را به درخت رساند و در جای من کمین کرد. حالا می بایست من به جای مورد نظر بروم. هنوز چند قدمی از درخت فاصله نگرفته بودم که فریاد برادری که به جای من آمده بود بلند شد. به سرعت سرم را برگرداندم و با یک نظر فهمیدم که او هدف تیر قناسه قرار گرفته و به شهادت رسیده است. می‌خواستم خودم را بالای سرش برسانم که ناگهان رگبار مسلسلی در نزدیکم به زمین نشست. ناچار از رفتن منصرف شدم و به سرعت پشت تخته سنگی پناه گرفتم.

 

تبادل آتش بین دسته ۱۵ نفری ما با نیروهای عراقی همچنان ادامه داشت. از دو دسته دیگر گروهانمان خبری نداشتیم گویا فقط دسته ما در محاصره قرار گرفته بود.

 

نیروهای عراقی فاصله‌شان را با ما کم کرده و ‌آنقدر به ما نزدیک شده بودند که صدای صحبت‌هایشان را هم می‌توانستیم بشنویم. در گیرودار درگیری یکی دیگر از بچه‌ها از ناحیه کتف هدف تیر قناسه قرار گرفت و مجروح شد. به سرعت زخم او را باندپیچی کرده و دوباره مشغول نبرد شدیم.

 

در حین تیراندازی گاهی هم به آن برادر مجروح نگاه می کردم. یکدفعه متوجه شدم که او بلند شد و به سمت من شروع به حرکت کرد. تا آمدم فریادی بزنم و هشدارش بدهم تیر قناسه دشمن در قلبش نشست و او را به شهادت رساند. شهادت این دو تن قلبم را به درد آورده بود.

 

با خشم و ناراحتی سعی کردم هدف را درست نشانه روم و تیرهایم را در قلب دشمن بنشانم. فاصله عراقیها با ما بسیار نزدیک شده بود به راحتی می‌توانستیم آنها را ببینیم. منتظر فرصتی بودم که آنها را هدف قرار بدهم که ناگهان متوجه شدم یکی از سربازان عراقی بلند شد و نارنجکی را به طرفم پرتاب کرد. نارنجک در دو متری ام به زمین افتاد.

 

مردد بودم که چکار کنم؛ نارنجک را بردارم و به طرفشان پرتاب کنم؛ یا اینکه روی زمین دراز بکشم. از فکر اینکه امکان دارد نارنجک در دستم منفجر شود وحشت کردم و خود را روی زمین انداختم. هنوز بدنم به زمین نرسیده بود که نارنجک منفجر شد و ترکشی با شدت به چکمه‌ام اصابت کرد.

 

با عجله چکمه ام را درآوردم و در کمال تعجب متوجه شدم که ترکش به پایم اصابت نکرده است دلیلش هم این بود که زیر چکمه دو جفت جوراب ضخین پوشیده بودم که هر دو هم در اثر سردی هوا یخ زده بودند.

 

ادامه دارد...

 

راوی: علی محمد ابراهیمی

 

انتهای پیام/

 
 
سه شنبه 22 فروردین 1391  12:13 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها