به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، شدت آتش توپخانهها بیشتر از تابش خورشید است، آن هم گرمای تیرماه جنوب. امروز روز دوم عملیات رمضان است. دشمن از همه طرف در فشار است. هلیکوپترها لحظهای آرام و قرار ندارند. مدام میآیند تو آسمان منطقه، خیز برمیدارند طرف عراقیها، راکتهاشان را میریزند روی سرشان و برمیگردند برای سوختگیری و تجدید مهمات و پروازی دوباره.
دشمن بیشتر از هر چیز از حمله هلیکوپترها رنج میبرد. بعضی از بچهها گوش میایستند پشت بیسیمها، برای شنیدن حرف عراقیها. آنها مدام گله از هلیکوپترهای ایرانی میکنند، برای فرماندههایشان.
هر چند دقیقه یک بار چند تا هواپیما در ارتفاع بالا میآیند تو آسمان منطقه، بمبهاشان را میریزند، فرار میکنند میروند. هلیکوپترها هم درگیرند، با شدت زیاد.
سروکله چند چند میگ عراقی پیدا میشود، از دور.
«باید یه کاری کرد.»
رابط نیروی هوایی مینشیند پشت بیسیم و تقاضای هواپیما میکند. زیاد طول نمیکشد. هواپیمای خودی پیداش میشود، از دور، برای مقابله با میگها، همه چشمها دوخته شده است به آسمان. جنگ زمینی آرامتر شده است. همه منتظرند ببینند جنگ هوایی چه میشود.
میگها دستپاچه نشان میدهند با آمدن هواپیمای ما، سردرگمند. دست میزنند به مانور. میشماریمشان. پنچ میگ روبروی فقط یک هواپیمای خودی، یعنی جنگی نابرابر. راکتها شروع میکنند به شلیک. یکی از میگها دور میزند میرود سمت عراقیها. دود سیاهی ازش بلند است.
جنگ ادامه پیدا میکند. بچهها تکبیر میگویند. شادی از چهرهها میبارد. حس عجیبی دارم. ته دلم خوشحالم. با سقوط هواپیمای عراقی میدان عمل هلیکوپترها بیشتر میشود.
خوشحالیمان زیاد طول نمیکشد. دو تا میراژ دشمن میآیند تو آسمان منطقه. رابط نیروی هوایی تقاضای هواپیمای دیگر میکند، از پشت بیسیم. وضع بدی پیش آمده است. نگاه به آسمان میکنم، با نگرانی.
هواپیمای خودی هنوز هم میداندار است. مانور میکند. تشخیص هواپیمای خودی با هواپیماهای دشمن خیلی مشکل است. یکی از هواپیماها راکت میخورد. خطی سیاه کشیده میشود پشت سرش.
همه نگاهش میکنیم، با نگرانی. فکر میکنیم شاید خودی باشد. جنگ اما هنوز ادامه دارد. مطمئن میشویم یکی از میگهای دشمن بوده است. یک بار دیگر فریاد شادی و تکبیر بچهها منطقه را پر میکند. هواپیمای خودی بین پنج هواپیمای دیگر هنوز مقاومت میکند.
دود سیاهی پشت سر یکی از هواپیماها راه میافتد. سکوتی عمیق پرده میکشد روی منطقه. جنگ هوایی متوقف می شود. لبخند میخشکد روی لبهامان. دیگر هواپیمایی راکت نمیاندازد. آنچه نگرانش بودیم، اتفاق میافتد. مطمئن میشویم هواپیمای خودی است. آن پنج هواپیمای دیگر مانور میدهند.
چشم میدوزم به آسمان، با دقت. نگران خلبانهای هواپیمام. ته دلم دعا میکنم بپرند از هواپیما بیرون، پیش از سقوط هواپیما.
صدای شلیک راکتها بلند میشود باز. چشم میچرخانم طرف هواپیماهای عراقی. دستپاچهاند. میشمارمشان. شش تا هستند. هواپیمای خودی دیگر به موقع رسیده است. دارد راکت بارانشان میکند. باز چشم میدوزم به مسیر هواپیمای خودی، آن که راکت خورده بود. سفیدی چتری بزرگ میشود و بزرگتر، تو آبی آسمان. یکی از خلبانها پریده است بیرون. خیره میشوم باز به مسیر سقوط هواپیما. سفیدی دوم هم تو آسمان جا باز میکند.
«پس هر دوشون پریدن. خدا رو شکر.»
بچهها تکبیر میگویند. حتم خبری شده است. هواپیماهای دشمن دارند فرار میکنند. فکری جرقه میزند تو ذهنم.
«باید برم سروقت بچهها، قبل از این که عراقیها سر برسند.»
ولی هلیکوپترها زمینگیر شدهاند. اجازه پرواز ندارند. نگاه میکنم به دور و بر. ستوان دارد فرود خلبانها را تماشا میکند، با ناراحتی. مسیرشان را تخمین میزنم. یا میافتند وسط نیروهای عراقی یا بین خط آتش دو طرف.
میپرسم: «حالا چی کار کنیم؟»
«نمیدونم. فقط میدونم باید یه کاری کرد.»
این جور وقتها هر کس زودتر عمل میکرد برنده بود. نگاه به ستوان غیبی میکنم. از نگاهم میخواند همه آن چیزهایی را که باید بخواند. میدویم سمت هلیکوپترمان. روشنش میکنیم، میزنیم به آسمان، با سرعت تمام.
پدافند دشمن، وقتی میبیندمان، شروع میکند به تیراندازی. میرویم جلو، بیاعتنا. حالا توپخانه هر دو طرف شروع کردهاند به اجرای آتش. نزدیک میشویم به خلبانها. خوشحالیم از این که سالمند، و تو تیررس دشمن نیستند. اولیشان مینشیند روی زمین، با چتر. میآییم پائین. سوارش میکنیم. خلبان دوم هنوز نرسیده است به زمین. منتظرش میمانیم. توپخانه عراق میزند به آنجا، که ما هستیم. خلبان دوم هم از راه میرسد، اما با چرخش ناگهانی چترش، با سر میخورد زمین. میرویم طرفش.
میگوید: «چیزی نیست.»
چیزی هست، ولی نمیگذارد بفهمیم. کمکش میکنیم سوار شود. خودمان هم میرویم سوار میشویم.
صدای دو تا هلیکوپتر میآید. میتوانیم حدس بزنیم چرا آمدهاند. اوج میگیریم.
«حتم اومدن سراغ بچهها.»
«کور خوندن. نمیذاریم ببرنشون اسیری.»
«من هم همین فکرو میکردم.»
راهمان طرف خاکریزهای خودی است. هلیکوپترهای دشمن نمیتوانند بیایند دنبالمان. دور میزنند برمیگردند. آتش حالا شدیدتر شده است. مانور میکنیم، میرویم از خاکریزهای خودی میگذریم.
تو رادیوی هلیکوپتر حرف از سقوط هواپیمای خودی است.
کسی دستور میدهد: «هرچه زودتر، قبل از رسیدن عراقیها، باید برید خلبانهاشو نجات بدید.»
شاسی را فشار میدهم میگویم: «من سرگرد خلبان، جمشید، به اطلاع میرسانم که هر دو خلبان الان پیش ما هستند، سالم و سرحال. حتی دارند میخندند. زخمشان شدید نیست، ولی میبریمشان از همین جا بیمارستان آستوریا.»
حالا منم که میخندم. آسمان مال من است. سرعتم بیشتر میشود.
راوی: سرگرد جمشید پ.ا
انتهای پیام/