0

رفیق خوبم قناسه!

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رفیق خوبم قناسه!

نسخه چاپيارسال به دوستان
قناسه چی-1
رفیق خوبم قناسه!

خبرگزاری فارس: چون فاصله بچه‌ها با تانکهای دشمن زیاد بود، به جز رفیق قناسه‌ام، دیگر سلاح‌ها مثل آر پی جی موثر نبودند.

خبرگزاری فارس: رفیق خوبم قناسه!

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، چند روزی بیش در اردوگاه نبودیم که زمزمه‌هایی درباره نزدیک بودن عملیات به گوش می‌رسید. مثل همیشه این زمانها صمیمیت بین بچه‌ها خیلی زیاد شده و حالات روحی و عرفانی برادر‌ها هم بسیار تغییر کرده بود. دیگر نماز شب اکثر بچه‌ها ترک نمی‌شد. همه از هم حلالیت طلبیده و قول شفاعت می‌گرفتند. آنهایی هم که نور بالا می‌زدند، دایم به گوشه‌ای در راز و نیاز بودند.

 

بعد از تقسیم بچه‌های ادوات، من به گروهان «قیس» دسته «نصر» مامور شدم. در دل آرزو می‌کردم ای کاش هرچه زودتر راهی خط مقدم بشویم تا بتوانیم دشمن کافر را نابود کنیم به این امید که ان‌شاءالله راه کربلا باز شود.

 

پس از تحویل گرفتن مهمات، با بچه‌های ادوات خداحافظی گرمی کردم. به طوری که خودم را جزئی از یک خانواده حس کردم که می‌خواهند به مسافرت بروند. با گرمی یکدیگر را در آغوش گرفته و برای یکدیگر دعا کردیم.

 

وقتی خورشید نیلگون می‌رفت تا در افق محو شود، «علی خاموشی» را دیدم که به چادرمان آمده بود. در آن لحظه چهره علی خیلی نورانی جلوه می‌کرد. به صورت معصوم و دوست داشتنی او نگاه کردم و به گرمی او را در آغوشم فشردم. با یکدیگر خداحافظی کردیم.

 

از اردوگاه سوار ماشین‌ها شده، به طرف خط حرکت کردیم؛ من بی‌صبرانه انتظار می‌کشیدم که هرچه زودتر به مقصد برسیم. عاقبت به یک جاده خاکی رسیدیم که سر آن نوشته شده بود: مقر تاکتیکی.

 

در حالی که هواپیماهای دشمن آنجا را بمباران خوشه‌ای می‌کردند از آن محل دور شده و به سنگر‌های روبازی رسیدیم که احتمالا پیش از این چاله تانکها بود. در آنجا دسته دسته شده و ناهار را خوردیم.

 

هواپیماهای دشمن مدام می‌آمدند و بمباران می‌کردند. در همین اثنا موشکی خودی به یکی از هواپیماهای دشمن اصابت کرد و آن را مثل یک شهاب در نزدیکی ما به زمین زد. بچه‌ها هم با سر دادن تکبیر خوشحالی خود را آشکار کردند.

 

نزدیکی‌های غروب سوار بر تویوتا تا آنجایی که امکان داشت جلو رفتیم. بعد از آن هم پیاده شده و به صورت ستونی به حرکت خود ادامه دادیم. ما روی جاده‌ای حرکت می‌کردیم که دو طرف آن آب بود. حاشیه این جاده تلنبار شده بود از جنازه‌های مزدوران عراقی.

 

به دلیل گم کردن راه، از ساعت ۱۲ شب تا ۶ صبح در حال حرکت بودیم. در این ساعت به پشت سیل بند اول رسیدیم که همزمان آتش دشمن هم باریدن گرفت. اول گروهان عابس و بعد گروهان قیس شروع به پیشروی کردند تا خودشان را به دژ برسانند. پس از رسیدن به دژ شروع کردیم به کندن سنگر.

 

و من هم رفتم بالای دژ تا با دید زدن منطقه، فاصله تقریبی خودمان را با دشمن تخمین بزنم. در همین موقع برادر «میری» _ یکی از دوستانم که در عملیات‌های گذشته با هم بودیم _ تیری به سرش خورد و در جا شهید شد. اولین شهید گردانمان برادر میری بود. پس از او به دلیل اینکه آتش دشمن سنگین شده بود به تعداد شهدایمان هم افزوده می‌شد. عراق با تمام قوا آتش می‌ریخت. از تیر مستقیم تانک گرفته تا تیربارها و ضد هوایی و توپخانه‌اش، وحشیانه شلیک می‌کردند. قصد داشتند به سوی ما پیشروی کنند.

 

من سیمینوف چی بودم. وقتی با دوربین اسلحه‌ام _ که دیگر رفیق حرف گوش کنی شده بود_ خوب نگاه کردم، دیدم نفرات عراقی خیلی عادی تردد می‌کنند. با گفتن «بسم‌الله» و ذکر «ومارمیت اذرمیت» شروع کردم به تیراندازی، به خواست خدا توانستم چند تا از عراقی‌ها، مخصوصا خدمه یک دوشکا را بزنم.

 

با این کار عراقی‌ها به داخل تانکها خزیدند و من هم برای اینکه بیشتر ایجاد وحشت کرده باشم، پریسکوپ تانکها را نشانه گرفته و می‌زدم. اما چون تعداد تانکها زیاد بود، این کار چندان موثر واقع نشد.

 

بچه‌ها یکی یکی شهید و مجروح می‌شدند. سلاح‌های منحنی زن دشمن هم با دقت پشت خاکریزها را هدف قرار داده بودند. در این وضعیت که هیچ تعریفی نداشت، متوجه شدیم از پشت سر ما هم دارند تیراندازی می‌کنند. وقتی با دوربین نگاه کردم، دیدم تعدادی از عراقی‌ها در حال پیاده شدن از ایفا هستند.

 

بعد از آن هم تعدادی خشایار دشمن نیرو خالی کردند. گفتم باید دست به کار بشوم؛ و شروع کردم با اسلحه دوربین دارم به طرفشان شلیک کردن. می‌دیدم که تیرها به عراقی‌ها می‌خورد و آنها را نقش زمین می‌کند، طوری که دیگر بلند نمی‌شوند. این کار من باعث شد که عراقی‌ها بروند داخل سنگر‌ها.

 

از آنجا برگشتم سر جای اولم و دوباره به طرف تانکها شلیک کردم. هرچند برخورد تیرهایم به تانکها موثر نبود، اما چون پریسکوپ آنها را هدف قرار می‌دادم در وجود افراد و خدمه تانکها ایجاد وحشت می‌کرد. تیرهای من رسام بودند. به همین دلیل اصابت آنها را به هدف به روشنی مشاهده می‌کردم.

 

عراقی‌ها سراسیمه به این طرف و آن طرف کشیده می‌شدند. دوستان توصیه می‌کردند که بیا پایین، ترا هم می‌زنند. اما سرم را به خدا سپرده بودم و با توکل به او، تیراندازی می‌کردم. چون فاصله بچه‌ها با تانکهای دشمن زیاد بود، به جز رفیق قناسه‌ام، دیگر سلاح‌ها مثل آر پی جی موثر نبودند.

 

برادرها هم با آوردن مهمات به من کمک می‌کردند تا بیشتر شلیک کنم. شهید «آقاجانی» و «ابوالفضل اسدی» بیشتر از بقیه کمکم می‌کردند. در همین گیر و دار عراقی‌ها چند بار خواستند جلوتر بیایند و خط ما را اشغال کنند که هر بار، آر پی جی زن‌های قهرمان ما جلوی آنها را گرفتند.

 

با دوربین دیدم که یک خودروی زرهی، عراقی بیشتر از بقیه فعالیت می‌کند. خدمه تانکهایشان مدام به سوی آن می‌رفتند. نمی‌دانستم چرا! پیش خودم گفتم شاید فرمانده نیروهای دشمن در آن، جا خوش کرده باشد. خشابهایم را پر از تیر کردم.

 

چشمتان روز بد نبیند! تا توانستم به سویشان شلیک کردم. با دوربین می‌دیدم که چند نفری روی زمین درو می‌شدند و بقیه به این طرف و آن طرف پراکنده شده و عاقبت به داخل تانکها پناه می‌بردند. البته آنها سعی می‌کردند موضع مرا کشف کنند، اما به خواست خدا کور بودند و موفق نمی‌شدند. هرچند تعدادی توپ مستقیم تانک به طرفم شلیک شد، ولی در نهایت به خیر گذشت.

 

نماز ظهر را خواندم. کمی از حجم آتش دشمن کاسته شده بود. با خیالی آسوده‌تر از سنگر بیرون آمده و به منطقه خیره شدم.

حدود ساعت ۴ بعد از ظهر بود که دیدم جنازه مطهر یکی از بچه محلهای خوبمان -که با هم اعزام شده بودیم- را آوردند. خیلی ناراحت شدم. گریه ام گرفت، اما با دلداری بچه ها کمی آرام شدم. 

 

به این طرف آن طرف خط رفتم و کمی مهمات برای این قناسه گرسنه جمع کردم. در همین اثنا، که خوب اطرافم را نگاه کردم، دیدم خیلی از بچه‌ها شهید و مجروح شده و در کنارم افتاده‌اند. اما من چون سرم گرم بوده؛ اصلا متوجه آنها نشده بودم. صحنه‌های دلخراش و دردآوری بود. بچه‌ها مانند سرورشان امام حسین (ع) مظلومانه به شهادت رسیده بودند.

 

حاج آقا «نوری» مدام از من می‌خواست آرایش تانک‌های دشمن را گزارش کنم. یک بار که جهت دادن گزارش به سنگر‌شان رفتم، دیدم «محمود مرادی» معاون گردان به شهادت رسیده است. دیگر نمی‌دانستم چطور غصه‌هایم را جمع و جور کنم. دوباره برگشتم به سنگرم.

 

با دوربین که نگاه کردم، دیدم به خودروی بزرگ عراقی _ که تازه از گرد راه رسیده بود _ دارد به تانکها مهمات می‌رساند. تو دلم گفتم: بسازش. تا دلتان بخواهد به سویش تیراندازی کردم! تمام افراد خودرو فراری شده و به داخل تانکها پناه بردند. تعدادی هم تیر خورده و جسدشان در معرکه افتاد.

 

همین‌طور که با دوربین به این صحنه‌ها نگاه می‌کردم یک موشک آرپی‌جی را دیدم که آمد و خورد به یکی از تانکها و نفرات آن پا به فرار گذاشتند. متوجه سمت چپ شدم. خودروی دیگری داشت به تانک‌های آن طرف مهمات می‌رساند.

 

بعد از اینکه با دوربین مسافت را تخمین زدم، شروع کردم به طرفشان شلیک کردن. راننده از ماشین پایین پرید و فرار کرد. همچنان به طرف ماشین تیراندازی می‌کردم تا اینکه به آتش این قناسه خوش دست سوخت و دودش بلند شد.

 

کم کم شب سایه سیاهش را بر منطقه تحمیل کرد. من هم داخل یکی از سنگر‌ها نمازم را خواندم. بعد از آن هم با شلیک‌هایی جواب دوشکاچی‌های دشمن را دادم؛ تا لحظه‌ای که دیگر کالیبر‌های آنها شلیک نکرد. فرصتی بود برای استراحت.

 

خبردار شدم که چند گردان امشب از همین محور به خط می‌زنند.

خوشحال شدم، اما وقتی به یاد دوستانم که امروز شهید شده بودند افتادم، دوباره درد فراق قلبم را لرزاند و اشکم را از دیدگان جاری ساخت.

 

سردی هوا کم کم بدن را می‌گزید. چون در این فصل از سال هوای این مناطق با شبنم‌هایی همراه است که سرمای شدیدی را ایجاد می‌کند. به علت خستگی زیاد کم کم به خواب رفتم. وقتی چشم گشودم، دیدم نیروها در کنار خاکریز منتظرند تا به جلو بروند. در دل برایشان دعا کردم و دوباره خوابیدم.

 

20/10/65

 

ادامه دارد...

 

راوی: حمید حمیدیه

 

انتهای پیام/

 
 
دوشنبه 21 فروردین 1391  10:59 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها