پسر گفت:ببخشید،ببخشید...تورا به خدا،دیگر این کار را نمی کنم.
مرد نفسش را پر سر و صدا بیرون داد و گفت:آخر پسر جان چرا کاری می کنی که بعد مجبور بشی معذرت بخوای.
صد بار بهت گفتم کاری را که می خواهی انجام بدهی... مرد حرف می زد وپسر زل زده بود به او.
یکدفعه گفت:بابا پس چرا خودت هم به خدا میگی:خدایا منو ببخش!تقصیرهایم راببخش!تا حالا هم صدتا گفتی.خودم شنیدم!
http://hojjate9.blogfa.com