به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، ساعت 2/5 شب بود که از طریق بی سیمها با رمز یا قمر بنی هاشم فرمان حمله صادر شد. گروهان یکم به فرماندهی شهید دیلمی با دشمن درگیر شدند.
آتشبارهای دشمن به شدت کار میکردند و تمام منطقه را زیر آتش گرفته بودند، مخصوصا تیربارهای کمین دشمن امان نمیداد. یکی از برادران که راهنمای عملیات بود فریاد میزد که تیر بارچی را خاموش کنید. بچهها ناچار بودند از گردنهای که در دید مستقیم تیر بارهای دشمن بود عبور کنند.
با فریاد الله اکبر حرکت کردند و در همین گردنه تعدادی از بچهها نقش بر زمین شدند، اما گروهان شهید دیلمی توانسته بود تیر بارچیهای دشمن را خفه کند، که البته خود شهید دیلمی فرمانده بسیار عزیز و با صفای گروهان یکم که یکی از بچههای با اخلاص شمال و ظاهرا فرمانده سپاه کوار شیراز بود به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
خط اول دشمن شکست و سنگرها یکی پس از دیگری فتح میشد، تپههای اول را تصرف کردیم و با نیروهای دشمن تن به تن درگیر شدیم، در همین لحظه اسلحه من گیر کرد و هر کاری کردم شلیک نمیکرد.
راهنمای گردان رسید و از حالم جویا شد، گفتم اسلحهام گیر کرده و هر کاری میکنم باز نمیشود اسلحه را از دستم گرفت او هم نتوانست اسلحه را باز کند اما در عین حال دستور پیشروی دادند. اسلحه را با همان حال به دست گرفتم و با حالت تضرع گفتم یا علی بنابیطالب یک مرتبه اسلحه باز شد.
از میدان مین دشمن عبور کردیم. بعضی از مینها منوری بودند. با برخورد پای بچهها منفجر میشدند. در روشنایی حاصل از انفجار مینها و گلولههای منور، بعضی از بچهها را می دیدم که در اثر انفجار مین یا اصابت گلوله خمپاره به هوا پرتاب شده و نقش بر زمین میشدند.
در وسطهای میدان کسی را دیدم که بر زمین افتاده و بچهها را به پیشروی تشویق میکند، خوب که نگاه کردم دیدم همان برادر تهرانی است که راهنمای ما بود و بر اثر انفجار مین یک پایش قطع شده بود.
تانکهای دشمن با حرکت به سمت ما و شلیک پیاپی گلوله و در حالی که تیربارهایشان به شدت کار میکرد سعی داشتند مانع از پیشروی ما بشوند. در دسته ما نوجوان آرپیجی زنی به نام شکرالله وهابی حضور داشت که شهید سیدعنایت الله بازگیر کمکی او بود. آنها توانستند یکی از تانکهای دشمن را منهدم کنند و ما نیز نیروهای پیاده عراقی را که در پناه تانک حرکت میکردند به رگبار بستیم و همه را به هلاکت رساندیم.
سراغ سنگرهای تجمع دشمن رفتیم و با نارنجک یکی یکی آنها را منهدم ساختیم. در گرماگرم نبرد و پاکسازی سنگرها آنقدر پیش رفته بودیم که دم دمههای صبح خود را در محاصره کامل دشمن دیدیم. تعداد ما ۱۷ الی ۱۸نفر بود.
در کانالی که از عراقیها گرفته بودیم مستقر بودیم، عراقی در آن سرکانال یک آرپیجی ۱۱ مستقر کرده بودند که مداوم به طرف ما شلیک میکرد و بدان وسیله تعدادی از بچهها را به شهادت رسانده بودند. ما در کنار جنازه مطهر آنها که با جنازه عراقیها قاطی شده بودند به شدت با دشمن درگیر بودیم.
فشنگهایمان تمام شده بود و از خشابهای عراقیهای کشته شده استفاده میکردیم. در این هنگام شهید حسین رزمنده فریاد زد که کسی حق ندارد تیراندازی کند بگذارید تیر عراقیها تمام شود.
چند دقیقه نگذشته بود که برادر حسین رزمنده به رسم محلی و با هلهله حماسی، بچهها را به حمله تشویق کرد و ما نیز با فریادهای غرورآفرین و حماسی آن رزمنده نترس و شجاع هماهنگ شده و حمله را آغاز کردیم و دو مرتبه کانال را از عراقیها پس گرفته، تعدادی از افسران آنها را اسیر نمودیم و همان آر پی جی ۱۱ را بر علیه خودشان به کار گرفتیم.
بچهها بعضی از عراقیها را که زخمی بودند و در حال جان دادن بودند تیر خلاصی میزدند. با زبان عربی از یک افسر اسیر عراقی جهت حرکت عراقیها را سؤال کردم. او گفت الفرار الفرار و جهت فرار آنها را به ما نشان داد. وقتی نگاه کردیم دیدیم قریب ۷۰۰ نفر از آنها در کنار جاده آسفالته فکه در حال فرار هستند.
ساعت ۶ بود. گرد و غبار به جای مانده از شب گذشته همه جا را فرا گرفته بود. پرتو طلایی خورشید در میان گرد و غبار به سختی رؤیت میشد و حالت خورشید گرفتگی داشت. رزمندهای فریاد زد و گفت نگاه کنید و به آسمان اشاره کرد. نگاه کردیم، دیدیم که یک فروند هواپیمای جنگنده خودی در حال سقوط است و در حالی که آتش گرفته بود در سمت شرقی جبهه سقوط کرد.
هوا کاملا روشن شده بود. در تعقیب عراقیها جاده آسفالته فکه را کاملا پاکسازی کرده بودیم ولی از درون سنگرها زیاد خبر نداشتیم. برادر شهید حسین رزمنده که با تجربهتر بود به درون سنگرها می رفت وهر بار با جعبههای نوشابه و سیبهای لبنانی به جای مانده از عراقیها برمیگشت و بین بچهها تقسیم میکرد. بچهها لحظات بسیار شادی را میگذراندند اما خبر شهادت فرمانده گردان برادر عباس کشاورز ما را بسیار متأثر و غمگین نمود.
خبر به محاصره افتادن ما را و حتی خبر شهادت مرا بچهها عقبه گردان شنیده بودند به طوری که شهید قباد روشنفکر که منشی گردان بود اسم مرا در لیست شهدا نوشته بود. هنگامی که بچهها در کناره جاده آسفالته فکه ما را دیدند تعجب کردند و خبر شهادت برادر روشنفکر را دادند که بر اثر خمپاره دشمن به شرف شهادت نائل آمده بود.
سراسر جاده و اطراف آن را وسایل و ادوات منهدم شده عراقی ها و اجساد سربازان آنها را فرا گرفته بود. کلیه نیروها در حالت پدافندی آماده رویارویی با پاتک دشمن بودند و دشمن نیز با جمع آوری نیروهای شکست خورده خود دست به پاتک زد.
اما عقربهای سیاه سپاه، یعنی توپهای 106 که بر روی جیپها نصب شده بودند تانکها و مقر تجمعات دشمن را هدف قرار میدادند و عقابان تیز پرواز هوانیروز از هوا به شکار تانکهای دشمن پرداختند. چند لحظه نگذشته بود که بیش از ۱۳ تانک دشمن منهدم شد و فضایی پر از شور و شوق همراه با نوای مارش نظامی که از رادیو نواخته میشد پدید آمد.
در این اوضاع و احوال از یک طرف ماشینهایی را می دیدیم که حامل هدایای مردمی برای رزمندگان اسلام بودند و بار خود را در کنار جاده تخلیه میکردند و از طرف دیگر یگانهای تازه نفس ارتش که آماده بودند تا خط را تحویل بگیرند.
نیروهای عمل کننده را پس از تحویل خط به ارتش، برای بازسازی و سازماندهی مجدد به مقر پشت کوه میشداغ منتقل کردند. حالت عجیبی به همه دست داده بود. بچهها وقتی به یکدیگر میرسیدند همدیگر را در بغل میگرفتند و میگریستند. برادر مجتبوی مرا سخت در آغوش گرفت و گفت ما یقین پیدا کرد بودیم که شما شهید شدهاید.
جای شهدا و مجروحین عملیات در جمع ما واقعا خالی بود. حال و هوای عجیبی بود هرکس به طریقی حامل خبری بود، خبر شهادت عزیزی. مراسم شام غریبان شهدای عزیزمان را با دعای توسل برگزار کردیم.
پایان
سید علی محمد بزرگواری
انتهای پیام/