0

ناگهان زیر پایم خالی شد

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ناگهان زیر پایم خالی شد

نسخه چاپيارسال به دوستان
الایرانیه -1
ناگهان زیر پایم خالی شد

خبرگزاری فارس: همینجور که جلو می‌رفتم، ناگهان زیر پایم خالی شد و به طرف پایین سقوط کردم و یکی دو متری روی زمین کشیده شدم.

خبرگزاری فارس: ناگهان زیر پایم خالی شد

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، بیستم دی ماه ۱۳۶۶ بود. از طرف فرماندهی لشکر ۱۰ سیدالشهداء اعلام شد که خود را سریعا برای حرکت به منطقه عملیاتی آماده کنیم. عملیات می بایست در محورهای ارتفاعات «اولاغلو»، «قمیش» و «دلبشک» صورت می‌گرفت.

 

ساعت ۷ شب همراه با بچه‌های گردان حضرت مهدی(عج) غرق در سلاح، پابر منطقه سرد و یخ‌بندان «ماووت» نهادیم.

غیر از لشکر ما، لشکرهای دیگری هم از نقاط مختلف به سمت مواضع عراقیها در حرکت بودند تا در رأس ساعت مقرر بر خصم یورش بریم و آنها را از ارتفاعات مهم و استراتژیک آن منطقه عقب برانیم.

 

تاریکی یکپارچه، کوهستان را در بر گرفته بود. راه سخت و صعب العبور، همراه با تاریکی کوهستان، حرکت ما را کند کرده بود. هر از چند گاهی، پای یکی از بچه‌ها لیز می‌خورد و به زمین می‌غلتید، ولی فرد سرنگون شده بدون حتی لختی درنگ، با دست و صورتی زخمی از زمین برمی‌خاست و خود را به ستون می رساند.

 

داخل ستون با احتیاط پیش می رفتم و مواظب بودم مثل بعضی‌ها از روی صخره‌ها، سرنگون نشوم. همینجور که جلو می‌رفتم، ناگهان زیر پایم خالی شد و به طرف پایین سقوط کردم و یکی دو متری روی زمین کشیده شدم.

 

درد تمام بدنم را فرا گرفت. با دست و صورتی زخمی و بدنی کوفته، سعی کردم از زمین بلند شوم. در همین هنگام، حاج علی مبتداء فرمانده گروهانمان- گروهان ایثار- بالای سرم حاضر شد و با نگرانی احوالم را پرسید. با اشاره به او فهماندم که آسیب چندانی ندیده‌ام.

 

لنگ لنگان خود را به ستون رساندم و به حرکتم ادامه دادم. دستها و پاهایم به شدت درد می کرد و با سلاح‌هایی که حمل می کردم، نمی‌توانستم راحت راهپیمایی کنم. ۴ موشک آرپی‌جی، تفنگ کلاش، فشنگ و نارنجک، حرکتم را کند کرده بود.

 

شب از نیمه گذشته و ما هنوز مشغول راهپیمایی در آن ارتفاعات صعب العبور بودیم. آنچه مشخص می‌شد، نرسیدن به محورهای عملیاتی بود و طولانی شدن راهپیمایی. پاهایمان توان پیش روی نداشتند. خستگی راه، سنگینی مهمات، بی‌خوابی چند شب گذشته، فشارسنگینی بر چشم رمقی دوباره در پاهای خود احساس می‌کردیم.

 

در طی این مدت چندین بار راه را گم کرده بودیم ولی با راهنمایی‌‌های فرماندهان و بچه‌های اطلاعات عملیات، دوباره راه اصلی را می یافتیم و به حرکتمان ادامه می‌دادیم. با ستون همچنان پیش می رفتیم و رفته رفته به محورهای عملیاتی نزدیک می شدیم. چند توقف کوتاه و لحظاتی استراحت نیرویی تازه به ما می داد و استوار و محکم به سمت دشمن پیش می رفتیم.

 

ستون ما هنوز در بین راه بود که ناگهان انفجارهای پیاپی منطقه را فرا گرفت. از هر سو صدای غرش توپ و خمپاره دشمن و نیروهای خودی به گوش می رسید. در عرض چند ثانیه، آسمان منطقه با منورهای دشمن مثل روز روشن شد.

 

با مشاهده این وضع، گروهان ما سعی کرد با سرعت بیشتری حرکت کند تا زودتر خود را به محور عملیاتی اولاغلو برساند. از شواهد پیدا بود که لشکرها و گردان‌های عملیاتی دیگر زودتر به محورهای خود رسیده و در نتیجه با دشمن درگیر شده بودند.

 

صدای سوت خمپاره‌ها و گلوله‌های توپ یک لحظه قطع نمی شد. به محض اینکه به محور عملیاتی رسیدیم یورش گروهان ما بر دشمن آغاز شد. فرمانده گروهان حاج علی مبتداء جلوتر از بقیه می دوید و در همان حال فریاد می‌زد: بدوید بچه‌ها! حمله کنید! به آنها امان ندهید! صدای دلگرم کننده او خستگی را از تنمان بیرون کرد و الله اکبر گویان به سنگرهای عراقیها یورش بردیم.

 

یورشمان بر دشمن آنچنان برق آسا بود که نمی‌توانستیم به فکر استتار کردن خود باشیم. تیرهای رسام و دوشکا پشت سر هم از کنار و بالای سرمان می‌گذشتند. دشمن بی وقفه شلیک می‌کرد.

 

تعدادی از بچه‌ها در حال پیشروی مورد اصابت تیر و ترکش خمپاره قرار گرفتند و شهید و یا مجروح شدند. فرصت فکر کردن و رسیدگی به مجروحان را نداشتیم باید خود را به سنگرهای دشمن می رساندیم و آنجا را تصرف می کردیم. چند متری به سنگرهای دشمن نمانده بود که حاج علی مبتداء همان گونه که دلاورانه به دشمن نزدیک می شد مورد اصابت گلوله قرا گرفت و به شهادت رسید.

 

شهادت غیرمترقبه فرمانده گروهان نزدیک بود تعللی در اراده مان وارد کند اما با توکل به خدا به سنگرهای دشمن زدیم و بی‌مهابا آتش سلاح‌هایمان را بر جانشان افکندیم.

 

نیروهای عراقی خیلی زود از هم پاشیده و مجبور به عقب نشینی شدند. استحکامات آنها به دست ما افتاد و پرچم جمهوری اسلامی بر فراز سنگرهای خصم به اهتزاز درآمد. در همان لحظاتی که حاج علی مبتداء به شهادت رسید معاون او حاج حمید نظری فرماندهی گروهان را به عهده گرفته بود.

 

بعد از اینکه سنگر نیروهای عراقی به دستمان افتاد درصدد تثبیت مواضع فتح شده برآمدیم و ساعتی بعد به صورت پدافند داخل سنگرها و پشت صخره‌ها موضع گرفتیم.

 

منطقه در هاله‌ای از آتش و دود فرو رفته بود و صدای انفجار لحظه‌ای قطع نمی ‌شد. گلوله‌ها دائما در اطراف سنگرهایی که در آن مستقر بودیم به زمین اصابت می‌کردند.

 

صفیر ترکشها یک لحظه هم قطع نمی شد. همه این آتش بازیها نتیجه تلاش مذبوحانه دشمن بود که تحمل شکست به این سختی را از نیروهای ایران اسلامی نداشت.

 

در سنگرها آرام که گرفتیم تازه به فکر شهدا و مجروحین افتادیم. خیلی زود متوجه شدیم علاوه بر فرمانده گروهان و چند نفر دیگر از بچه‌ها فرمانده دسته ما هم به شهادت رسیده است.

 

حاج حمید نظری که حالا سمت فرماندهی گروهان را بر عهده داشت با مقر فرماندهی تماس گرفت و برای پوشش پدافندی منطقه درخواست نیرو کرد. او یک لحظه آرام و قرار نداشت. دائم در حرکت بود و برای جابه‌جایی نیروها به این طرف و آن طرف می دوید.

 

صدای انفجارها همچنان در گوشمان طنین انداز بود. در گوشه و کنار سنگرها جنازه‌های سربازان و افسران عراقی به صورت انبوه و یا پراکنده به چشم می خورد.

 

ادامه دارد...

 

راوی: علی محمد ابراهیمی

 

انتهای پیام/

 
 
یک شنبه 20 فروردین 1391  11:48 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها