محمدتقي جنت اماني
شناسنامه اش
چند سال از خودش بزرگ تر بود
اما همچنان درخت ها صدايش مي زدند
پارك ها
اسباب بازي ها
چرخ فلك ها
نمي شنيد
دلش هواي غزل كرده بود
هواي باران
احساس كرد:
آسمان صدايش مي زند
سنگرها
تفنگ ها
تانك ها
و رفت
حالا از شناسنامه اش
خيلي بزرگ تر شده است!
عطرنام شهيدان
نه پشت اين ميزها
دلم را گم مي كنم
نه پشت اين تريبون ها
و نه خويش را
در كسالت پياده روها مي ريزم
من هنوز صداها را مي شنوم
درخت ها
برايم هنوز
آسمان
معطر از نام شهيداني است
كه آزادي را
بر فراز تنم
تنم
برافراشته اند
از گلوي روشن آسمان
مي شناسمت
دردهاي ما برادران تني همند
بي چاه
بي گرگ
و مردي كه در پيشاني ات ترانه مي شود
و از شانه هايش
آسمان مي بارد
در حوالي بي قراري هايم
شعر مي شود
و شهيداني كه از چار سمت دلتنگي ات
مي وزند
پرندگان عاشق من اند
كه هر سپيده ام
از گلوي روشن آسمان مي چكند