0

دو نامه عجيب

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دو نامه عجيب

 
1391/01/19   

بانك سوژه ايثار و شهادت(182)

دو نامه عجيب

يعقوب مرادي 10 سال سخت ترين دوران اسارت را گذرانده است. او يك روز در محوطه اردوگاه، با اسيري برخورد مي كند كه تعادل روحي ندارد. آن اسير كه چند ماهي را بيرون از اين اردوگاه گذرانده به او مي گويد...

يعقوب مرادي 10 سال سخت ترين دوران اسارت را گذرانده است. او يك روز در محوطه اردوگاه، با اسيري برخورد مي كند كه تعادل روحي ندارد. آن اسير كه چند ماهي را بيرون از اين اردوگاه گذرانده به او مي گويد: «چند تا پسر داري؟» يعقوب مي گويد: «دو تا!» او مي گويد: «نام پسر بزرگترت چه بود و چكار مي كرد؟» يعقوب جواب مي دهد: «امير بود و كلاس دوم راهنمايي بود» سوالات آن اسير ناگهان ذهن يعقوب را آشفته مي كند.
اسير مي گويد: «ممكن است او عضو بسيج يا سپاه باشد و به جبهه آمده باشد؟!» حال اين ماجرا را از زبان يعقوب مي خوانيم:
نامه اي پيش تر از امير دريافت كرده بودم كه به رمز نوشته بود: «در خدمت آقاي رضايي كار مي كنم.»
ناگاه، از اينكه چنين به صراحت پرسشهايش را پاسخ مي دادم، ترسيدم. اين سوالات، از آدمي با آن سابقه بيماري بعيد مي نمود؛ چنين حساب شده. آخرين سوالش اين بود: «فكر نمي كني امير شهيد شده باشد؟»
- نمي دانم؛ اما منتظر شنيدن خبر شهادتش هستم. عير ممكن است جنگ اين همه طول كشيده و او به جبهه نيامده باشد! البته تا حالا چند نامه به دستم رسيده كه در يكي نوشته بود تركشي به سر امير اصابت كرده و در بيمارستان بستري است؛ ولي من منتظر شنيدن خبري قطعي هستم.
پيش از رفتن، از او پرسيدم: «مگر شما چيزي از كسي شنيده اي؟ خدا توان شنيدن خبر شهادت هر دو فرزندم را به من داده؛ اگر چيزي مي داني، بگو!»
- نه. چيزي نشنيده ام. همين طوري خواستم بگويم و بپرسم. گفت و رفت.
- سال بعد، ده روز پس از اشغال كويت توسط عراق، شش نفر از هم بندي هاي اردوگاه موصل را نزد يعقوب مي آورند. يك روز صبح، يعقوب با مهندس هاشمي، يكي از تازه آمده ها، در حال قدم زدن است كه ناگاه گفت: «شما خبر شهادت امير را چطور شنيدي؟» زانوانش سست مي شود و مي فهمد كه فرزندش به شهادت رسيده است.
خبر به سرعت در اردوگاه مي پيچد. دوستان، يكايك براي عرض تبريك و تسليت مي امدند و يعقوب در آن غربت، پذيرايشان است. شب يكي از دوستان، اشك ريزان مي آيد و مي گويد: «ما از يك سال قبل خبر داشتيم امير شهيد شده؛ اما اين طور صلاح ديديم كه به گوش شما نرسد.»
روز بعد، ماموران صليب سرخ به اردوگاه مي آيند.
يعقوب دو نامه دارد. يكي چهارده ماه قبل و ديگري هشت ماه پش نوشته شده است. نامه اول را اسيري نوشته كه دو سال پيش از اين آزاد شده بود؛ دومي را هم يكي از بستگان. يعقوب هرچه به عكس ميان نامه ها خيره مي شود، آنها را نمي شناسد. در صورتي كه آن عكس ها مربوط بود به پسرانش امير و عباس. با چشماني پر از اشك نامه ي اول را مي خواند:
«بسم الله الرحمن الرحيم. برادر يعقوب مرادي سلام عليكم. اميدوارم حال شما خوب باشد. از آنجايي كه خود اسير بودم و مي دانم خواسته اسرا اين است كه از وقايع خانواده اطلاع داشته باشند، برعكس خانواده ها كه وقايع را كتمان مي كنند، با توجه به شناختي كه از شما دارم، با صراحت برايت مي نويسم كه امير در تاريخ 12/12/65 در عمليات تكميلي كربلاي 5 و در منطقه شلمچه شهيد شد. ضمنا آن شهيد، ملبس به لباس مقدس سپاه و عضو اطلاعات عمليات لشكر 27 محمد رسول الله بود. والسلام.»
اما نامه دوم، خبر از عقد دخترش زهرا مي داد. نامه اي چنين؛ نامه اي چنان. بين اين دو واقعه، سه سال فاصله بود و يعقوب در يك روز خبر هر دو را دريافت كرده است. اين هم از عجايب اسارت.

انتهاي پيام/
 
 
شنبه 19 فروردین 1391  11:39 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها