0

نجات از میدان مین

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نجات از میدان مین

نسخه چاپيارسال به دوستان
نجات از میدان مین

خبرگزاری فارس: آن روز خودم پشت فرمان نشسته بودم و با آخرین سرعت به منطقه‌ای که قبلا در اشغال عراقی‌ها بود حرکت می‌کردم.

خبرگزاری فارس: نجات از میدان مین

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت»ـ خبرگزاری فارس، چند ماه بعد همه خبر از یک حمله بزرگ و به قولی سراسری در طول جبهه‌ها می‌دادند. اما هیچ کس نمی‌دانست زمان حمله چه زمانی است اواخر اسفند ماه سال 60 بود سپاه، بسیج و ارتش ادغام شده بودند و تمام جوانب برای یک حمله بزرگ آماده بود.

در شب 29 اسفند، وضعیت مقداری غیرعادی شد. رفته رفته دیدیم تیراندازی شدیدتر می‌شود. به همین خاطر از طرف گردان دستور آماده باش دادند. ما از شنیدن این خبر خوشحال شدیم چون فکر کردیم حمله‌ای که ماه‌ها در انتظارش بودیم فرا رسیده ولی بعدا متوجه شدیم که عراق پیشروی کرده و با تمام قدرت آتش تهیه، در حال پیشروی است چند ساعت بعد شنیدیم که نفرات پیاده دشمن به مواضع پدافندی گردان نزدیک شده و در بعضی نقاط پدافندی گردان سمت راست ما رخنه نموده ولی هنوز از ادوات زرهی آنها خبری نبود.

 

ما نیز در شب کاری نمی‌توانستیم انجام دهیم. طبق معمول به علت آسیب پذیری خودرو موشک انداز و مهمات آن سعی کردیم مقداری دور از خط اول باشیم. بنابراین در اطراف پاسگاه فرماندهی مستقر شدیم و با فریاد یا حسین (ع) حرکت کردیم. خود را به فرماندهی گردان معرفی کردیم و در مواضعی که قبلا پیش بینی کرده بودیم مستقر شدیم.

وقتی به منطقه نگاه کردیم دیدیم تا چشم کار می‌کند تانک دشمن است که به طرف ما می‌آید. منتظر بودیم تانک‌ها نزدیک شوند تا برد سلاح ما به آنها برسد ولی دیدم تانک‌ها سه قسمت شدند دسته اول در فاصله بیش از سه کیلومتر که خارج از برد و روبروی منطقه ما ایستاده بودند شروع به تیراندازی کردند، چون نتوانسته بودند نفوذ کنند.

 

تعداد دیگری از تانک‌ها به طرف گردان سمت راست ما رفتند که در آن نفوذ شده بود. سمت راست که هیچ نیرویی مقابل آنها نبود پیشروی کردند من در این موقع پیش خودم فکر کردم اگر این تانک‌ها همانطور به حرکت خودشان ادامه بدهند ما در محاصره قرار می‌گیریم تصمیم گرفتیم تا دیر نشده جلوی آنها را بگیریم.

 

البته کار سختی بود زیرا در اثر تیراندازی دشمن کسی جرات نداشت سر خود را از سنگر بیرون آورد چه برسد به اینکه جلو تانک باشد و بر روی آنها آتش بگشاید.

 

من با توکل به خدای بزرگ و با فریادهای یا حسین و یا مهدی ادرکنی، به همراه دو نفر درجه‌دار شجاع و با ایمان و دو نفر سرباز به نام‌های گروهبان محمد علی کارگر و گروهبان علی نظر دهقان و سربازان حبیب‌الله هوشمند و محمد طاهری که خدمه بودند جلو رفتیم.

 

وقتی تانک‌ها در برد موشک قرار گرفتند تنها چیزی که می‌توانستم در پشت آن پنهان شوم بوته‌های بلند و درختچه‌های کنار بیابانهای خوزستان بود. با اختفا در پشت آنها توانستیم اولین تانکی را که مستقیم به طرف ما تیراندازی می‌کرد منهدم بکنم.

 

بعد با خیال راحت‌تر تانک‌های دیگری که پهلو و یا پشت به ما بودند منهدم کردم چون باک سوخت تانک‌های عراقی در سمت راست قرار دارد و آن قسمت به طرف ما بود هر کدام را که نشانه می‌رفتم و میز‌دم خوشبختانه آتش می‌گرفت و این کار باعث بالا رفتن روحیه بچه ها می‌شد.

 

به خصوص وقتی در مدت کمتر از نیم ساعت، سیزده دستگاه تانک را منهدم کردم بقیه تانک‌ها عقب نشینی کرده فرار را برقرار ترجیح دادند.

زمانی که چهار دستگاه تانک و تعداد دو دستگاه نفربر را در حال عقب نشینی منهدم کردم دیدم دیگر خدمه‌های دشمن یکی بعد از دیگری از تانک‌ها خارج شده و پا به فرار گذاشتند.

 

وقتی چنین دیدم دیگر به طرف آنها شلیک نکردم. این کار دو علت داشت. اول اینکه تانک‌های سالم به دست‌مان بیفتد و دوم اینکه بی‌جهت موشک تاو گرانبها و کمیاب را به هدر ندهم.

 

یادم می‌آید که در آن روز فقط دو دستگاه نفربر را منهدم کردم آن هم زمانی بود که تانک‌ها یکی بعد از دیگری منهدم می شدند موقعی که عقب نشینی می‌کردند نفرات پیاده دشمن که به یگان سمت راست ما حداقل بر روی نفربر بیش از 25 تا 30 نفر سوار شده به سرعت منطقه را ترک کرده دور می‌شوند.

 

به خاطر تضعیف روحیه دشمن و وارد آوردن تلفات بیشتر به دشمن، آن نفربر و نفراتی را که بر آن سوار بودند هدف قرار دادم و بیش از چند متر به هوا پرتاب شدند.

چند روز بعد از آن یعنی چهارم فروردین بعد از عملیات فتح‌المبین وقتی منطقه به تصرف نیروهای ما درآمد رفتم، دیدم اطراف نفربرها پر از اجساد عراقی‌ها است که در اثر اصابت موشک ما از بین رفته‌اند و عراقی‌ها نتوانسته بودند آنها را تخلیه کنند.

بدین ترتیب حمله عراقی‌ها که بنا به گفته خودشان می‌خواستند تا هفت تپه پیشروی کنند با شکست سنگینی مواجه شد. از طرفی بیشترین روحیه برای نیروهای ما فراهم آورد تا بلافاصله عملیات فتح‌المبین انجام گیرد.

در طول جبهه‌ها همه از حمله بزرگ نام می‌بردند. این انتظار چند ماه به طول انجامید و بالاخره در دوم فروردین ماه 1361 در جبهه‌های غرب کرخه و دشت عباس و عین خوش، شوش و رقابیه نیروهای خودی عملیات فتح‌المبین را با موفقیت شروع کرده و منطقه بسیار وسیع را به تصرف درآوردند و تیپ هوابرد که در مقابل تنگه رقابیه مستقر بودند در شب دوم فروردین ماه 61 حمله را آغاز کرد.

نیروهای پیاده، متشکل از ارتش جمهوری اسلامی ایران و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شبانه حرکت کرده پس از پشت سر گذاشتن میادین مین و سیم‌‌های خاردار به مواضع دشمن نفوذ کرده و با آنها درگیر شدند و قسمتی از سنگرهای پدافندی آنها را تصرف کرده و به پیشروی خودشان ادامه دادند و ما هم طبق معمول منتظر صبح و روشن شدن هوا بودیم.

 

وقتی هوا روشن شد به همراه سایر نفرات خدمه و سلاح‌های ضد تانک و با فریاد یا حسین برای پیوستن به نیروهای پیاده و پشتیبانی آنها در مقابل ادوات زرهی دشمن به حرکت درآمدیم.

یادم می‌آید آن روز معجزه‌ای رخ داد که هرگز آن را فراموش نمی‌کنم. آن روز خودم پشت فرمان نشسته بودم و با آخرین سرعت به منطقه‌ای که قبلا در اشغال عراقی‌ها بود حرکت می‌کردم.

 

وقتی از پشت تپه ماهور سرازیر شدم یک نفربر عراقی درست در چند قدمی ما نمایان شد. او با دیدن ما به علامت تسلیم دست‌هایش را بالا برد و من بلافاصله ماشین را نگه داشتم تا او را دستگیر و اطلاعاتی در مورد میدان مین از وی بگیرم.

 

دیدم خودرو مهمات بیار که پشت سر ما می‌آمد حدودا بیست متر جلوتر نرفت و ایستاد. تعجب کردم وقتی علت را پرسیدم فهمیدم راننده آن وقتی می‌خواست پیاده شود که پیش ما بیاید دیده بود که ماشین در میدان مین است و تمام اطراف ماشین مین‌گذاری شده خوشبختانه با آن همه مین ماشین روی آنها نرفته بود.

 

راننده با دیدن مین شوکه شد حتی نتوانست آنطور که جلو رفته دنده عقب بیاید، تا اینکه خودم پشت فرمان نشستم و آن را به عقب آوردم. وقتی به آن صورت به آن عراقی برخورد کردم پی بردم که چقدر در پناه لطف الهی قرار گرفته‌ام. خداوند آن عراقی را وسیله‌ای قرار داده بود که با ماشین جلوتر نروم و زنده بمانم تا بتوانم بیش از پیش دین خود را نسبت به هدف‌ها و آرمان‌های انقلاب اسلامی و دفاع از آب و خاک میهن اسلامی ادا کنم.

به هر صورت با دستگیری آن عراقی و بررسی میدان مین، معبر را پیدا کردیم و جلو رفتیم. به اولین سنگر که رسیدیم به تعداد 16 نفر عراقی که در سه تا سنگر باقی مانده بودند برخوردیم. در حالی که نفرات من جلو آنها بودند از ترس جرات نمی‌کردند تا تیراندازی بکنند.

 

پس از دستگیری و تخلیه آنها جلو رفتیم. به نفرات پیاده خودمان که رسیدیم دیدیم تعدادی از تانک‌های دشمن به طور مداوم تیراندازی می‌کنند و جلوی پیشروی نفرات خودی را گرفته‌اند. بلافاصله جیپ قبضه را پایین آوردیم و پس از تست و اطمینان از سالم بودن قبضه مجددا موضع گرفتم و آن تانکی را که به ما تیراندازی کرده بودند منهدم کردم و پس از یک تانک دیگر را زدم. با انهدام آخری دیگر خبری از دشمن نبود.

پس از پایان ماموریت مجددا به واحد خودمان برگشتیم. در اینجا خالی از لطف نمی‌بینیم که یادآوری شوم در هر عملیاتی کارهای دیگر نظیر شناسایی مناطق مین گذاری و تیراندازی‌های زیاد از یک موضع انجام می‌دادیم. با یاری خداوند متعال که احساس می‌کردم همیشه به یاریم می‌شتابد و در عملیات ها حافظ ماست، خطرها را به جان می‌خریدم.

عملیات فتح‌المبین خیلی زود تمام شد بعد از تصرف کامل هدف یعنی تنگه رقابیه و ارتفاعات میشداغ خبری از دشمن نشد و این سؤال همیشه برای من باقی ماند که چرا از موفقیت استفاده نکردیم و این تنها مربوط به عملیات فتح المبین نبود بلکه عملیات بیت المقدس و مسلم ابن عقیل نیز این طور بود. چون در این عملیات‌ها وقتی هدف تصرف شد هر چه نگاه می‌کردیم خبری از دشمن نبود، نیروهای خودی می‌توانست کیلومترها پیشروی کنند.

ولی تنها به هدف تعیین شده اکتفا می‌کردیم. به نظر من استفاده از موفقیت انجام نمی‌شد و یا شاید چون من به مسائل تاکتیکی آگاهی نداشتم، این سؤال برایم باقی مانده است.

 

راوی: رفیع غفاری

انتهای پیام/

 
 
شنبه 19 فروردین 1391  2:43 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها