0

جنگ براي سلامتي مضر است

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

جنگ براي سلامتي مضر است

 

بار اول كه از جنگ برگشتي ‌/‌ ديگر آستين پيراهن‌هايت به درد نمي‌خورد‌/‌ باردوم ‌/‌ قدم از قدم برنداشتي‌/‌ آن موقع بود كه چكمه‌هاي تو هم شيء با ارزشي شد و آمدند و به موزه بردندش‌/‌ اتوبوس شلوغي كه تو را برد‌/‌ با صندلي‌هاي خالي زيادي برگشت‌/‌ حالا اين تخت روز به روز برايت بزرگ‌تر مي‌شود‌/‌ هنوز از سيم‌ها و لوله‌هاي زيادي ردت مي‌كنند، بي‌سيم چي خسته!‌/‌ هنوز پيامي در هوا معطل مانده‌/‌ سال‌ها بعد كه تصادفا به يكي از بي‌سيم‌ها برسد‌/‌ مي‌فهمند چه‌كاركرده‌اي؟‌/‌ اين بيمارستان‌/‌ تنها بيمارستاني است كه تخت‌هايش روز به روز كم مي‌شود‌/‌ و بايد هر روز بپرسي بغل‌دستي‌ام كجاست؟‌/‌ اكسيژن‌/ ‌اكسيژن‌/‌ مولكول‌هاي سبك اكسيژن‌/‌ همه جا اكسيژن دارد ‌/‌ جز اين بيمارستان...‌/‌ با اين همه‌/‌ خانم پرستار معتقد است‌/‌ جنگ براي سلامتي مضر است (پيراهن تو پرچم كدام جمهوري است ـ‌ رسول پيره)

ادبيات، بخش زنده حيات اجتماعي است، بازتابي از زندگي‌ها، حسرت‌ها، عشق‌ها، خوشي‌ها و ناكامي‌ها. به همين دليل ادبيات علاوه بر اين كه متن‌هايي براي سرگرمي و لذت به مخاطبان عرضه مي‌كند، برتلخي‌ها و تلخكامي‌هاي آنها نيز دست مي‌گذارد. لحظه‌هاي خشن و دلخراش زندگي مردم را برابر چشمشان مي‌آورد و اتفاقاً از طريق بازتوليد همين رابطه‌ها و موقعيت‌ها، براي پيروز شدن بر اين مرارت‌ها يا درك درست موقعيت‌هاي زماني و مكاني به افراد ياري مي‌رساند.

 

جنگ يكي از همين موقعيت‌هاي دشوار اجتماعي است. در سرزميني كه جنگ رخ داده، بخشي از سرمايه‌هاي مادي و معنوي كشور درگير اين حادثه مي‌شود و چيزي كه براي يك هنرمند ناراحت‌كننده است از ميان رفتن سرمايه‌هاي انساني، اميدها و آرزوهايي است كه در جنگ از بين مي‌روند.

شعر، لحني خطابي دارد، شاعر در حال سخن گفتن با رزمنده‌اي مجروح است كه بر تخت آسايشگاه ويژه مجروحان جنگي در زمان صلح افتاده و اميدي به بهبودي او نيست. گويي آخرين حرف‌هايي است كه راوي با مخاطبش بيان مي‌كند و اين آخرين حرف‌ها، گزارشي است از آنچه او در جنگ انجام داده است. ‌

بيمار مجروح رو به مرگ، روزگاري رزمنده‌اي بوده كه با وجود زخم‌ها و جراحت‌هاي پياپي هربار عزم جنگيدن مي‌كرده، پرواز دوستانش را ديده است و امروز غريبانه در گوشه بيمارستاني كه تخت‌هايش روز به روز كمتر مي‌شود، منتظر نشسته است.

با وجود اين كه هر كدام از اين رويدادها ظرفيت حسي شديدي دارد و شاعر مي‌توانسته است لحن سوزناكي به شعر بدهد، راوي در گزارش خود از زندگي اين قهرمان جنگ، خونسردي خود را حفظ كرده است.

مثلا او به جاي تصوير كردن هجرت دردناك دوستان رزمنده مجروح تنها به همين تصوير كوتاه بسنده كرده كه اتوبوس شلوغي كه تو را برد‌/‌ با صندلي‌هاي خالي زيادي برگشت. با اين وجود همين گزيده‌گويي و لحن خونسرد و بي‌طرف، اتفاقا به تاثيرگذاري بيشتر منجر شده است، چراكه شاعر به جاي حضور و دخالت مستقيم در متن، بخشي از وظيفه كامل كردن حسي شعر را به عهده مخاطب گذاشته است.

يكي از پاره‌هاي مهم شعر جايي است كه شاعر بدون اين كه باز هم قضاوت مستقيم خود را به شعر تزريق كند، وارد موضعگيري مي‌شود. برخلاف آنچه گاهي گفته مي‌شود شعر بي‌موضع ، اصولا موضوعيتي ندارد، اما آنچه مهم مي‌نمايد اين كه يك هنرمند چگونه موضع خود را در اثر هنري مشخص كند؟

وقتي شاعر مي‌گويد: باردوم‌/‌ قدم از قدم برنداشتي‌/‌ آن موقع بود كه چكمه‌هاي تو هم شيء با ارزشي شد و آمدند و به موزه بردندش، وارد موقعيت موضعگيري در برابر يك واقعيت بيروني اجتماعي شده است. نگاه موزه‌اي، ويتريني و تاريخ مصرفي به قهرمانان يك جنگ را به چالش كشيده است، منتها اين موضعگيري در پوشش يك تصوير شاعرانه ارائه شده است و مخاطب مي‌تواند اين برداشت را از اين پاره داشته باشد كه به موزه بردن و فراموش كردن قهرمانان جنگ، يك عمل نادرست و ناسپاسي است و مي‌تواند اين برداشت را هم داشته باشد كه اين اتفاق، خواه‌ناخواه جبر تاريخ است و چون نمي‌توان در گذشته متوقف ماند، لاجرم بايد گذشته را به موزه سپرد و حفظ كرد اما بايد براي آينده برنامه‌ريزي كرد.

اين پوشيدگي و رازآميزي در ذات يك اثر هنري است و قرار نيست هنرمند مانند يك سياستمدار يا كنشگر اجتماعي، شعار بدهد و دست خود را رو كند.

اگر رسول پيره در اين شعر از موقعيت خود به عنوان يك شاعر عدول مي‌كرد و رازآميزي شعر را فداي بيان موضعگيري اجتماعي و تاريخي مي‌كرد، چيزي براي شعر باقي نمي‌ماند، شعر فرو مي‌ريخت و فقط براي گروهي از طرفداران يك نگاه اجتماعي خاص، قابل بهره‌برداري بود. ضمن اين كه اين پاره از شعر رابطه بينامتني دوري با بخشي از شعر روزناگزير زنده‌ياد قيصر امين‌پور ايجاد مي‌كند (و كفش‌هاي كهنه ي سربازي‌/‌ در كنج موزه‌هاي قديمي /‌ با تار عنكبوت گره مي‌خورند) كه از آنجايي كه درآن شعر، شاعر از يك وضعيت موعود سخن مي‌گويد و در اينجا سخن از يك وضعيت موجود است، اين تقابل نيز به درك شعر بيشتر كمك مي‌كند.

نقطه اوج شعر وقتي است كه اين شعر با لحن گزارشي خود به خونسردي خانم پرستاري ختم مي‌شود كه در بيمارستاني كار مي‌كند كه مجروحان جنگي يكي يكي در آن به شهادت مي‌رسند.

خانم پرستار در پايان ناگهان وارد شعر مي‌شود، انگار در اتاقي كه راوي و مخاطب شعر در آن نشسته‌اند را باز مي‌كند و جمله‌اي مي‌گويد و مي‌رود. او چنان از جنگ سخن مي‌گويد كه گويي از سرماخوردگي حرف مي‌زند. لحن بي‌تفاوت، طعنه‌آميز و عافيت‌طلبانه خانم پرستار در پايان شعر تلنگري نيز مي‌تواند به همه ما باشد كه در كدام موقعيت در زندگي خود نشسته‌ايم؟ آيا همه ما خانم پرستاري نيستيم كه مرگ يك قهرمان، تكانمان نمي‌دهد؟

آرش شفاعي

 

چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا  2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا  3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا  4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا

پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com

تالارهای تحت مدیریت :

مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه

 

دوشنبه 14 فروردین 1391  10:45 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها