با خودش فكر كرد چه چيزي ميتواند به خانم معلم بدهد كه هم خوب باشد و هم او با ديدن آن هميشه به يادش بيفتد. فكر كرد و فكر كرد تا به اين نتيجه رسيد كه با مقواهاي رنگياش يك كارت قشنگ درست كند و يك طرف آن را نقاشي كند و طرف ديگرش را هم براي خانم معلم نامه بنويسد.
هليا سراغ مقواها رفت و آنها را روي ميزش پهن كرد تا يك رنگ خوب از بينشان انتخاب كند. رنگ آبي را انتخاب كرد و قسمتي از آن را به اندازهاي كه ميخواست برش داد و با مقواهاي ديگر دو تا ابر و يك خورشيد و يك گل سرخ و كمي چمن درست كرد و با چسب روي مقواي آبي رنگش چسباند كه به نظرش از نقاشي قشنگتر شد و كنار آن بزرگ نوشت: «معلم عزيزم دوستت دارم»
حالا ميخواست پشت كارت براي خانم معلم مطلبي بنويسد. كمي فكر كرد و اين طور نوشت: «معلم عزيزم سلام، شما مادر دوم من هستيد، من شما را خيلي دوست دارم و تمام تلاشم را ميكنم كه شما از من راضي باشيد. من اين كارتي را كه درست كردم به شما يادگاري ميدهم چون ميدانم قرار است چند روز ديگر از هم جدا بشويماميد وارم در يك سالي كه پيش هم بوديم من شما را اذيت نكرده باشم و براي شما شاگرد خوبي بوده باشم. معلم خوبم، تو بهترين تكيه گاه مني، من سعي ميكنم حتي موقعي كه از هم جدا شديم و تا آخر عمرم هم شما را فراموش نكنم و هميشه به يادتان باشم. من از خدا ميخواهم معلمي به اين خوبي، مهرباني و توانمند را سالم نگه دارد و در كارهايتان به شما كمك كند. خدايا از شما هم ميخواهم تمام معلمهاي دنيا وجهان را سالم نگهداري و بچهها هم سعي كنند كه دانشآموز خوبي براي تمام معلمها باشند و درس بخوانند تا آنها را خوشحال و در آينده به كشور خودشان خدمت كنند. معلم خوبم خداحافظ.»
هليا وقتي نامهاش تمام شد يك بارآن را خواند و كارت را هم با دقت نگاه كرد؛ خوب و قشنگ شده بود و از كارش حسابي راضي بود.
او از اينكه توانسته بود با كمترين هزينه كارت زيبايي براي معلمش درست كند، شاد شاد بود.
رضا بهنام