0

سوم خرداد

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

سوم خرداد

 

آقا معلم سركلاس ‌ اعلام كرد، براي هفته آينده كه روز آزادسازي خرمشهر است. هركس خاطره يا مقاله‌اي بنويسد و بياورد. 

محمد آن روز وقتي به خانه آمد خيلي فكر كرد تا مطلبي بنويسد و سرانجام به اين نتيجه رسيد كه موضوع را با پدرش در ميان بگذارد و از او كمك بگيرد و اتفاقا بابا هم به او گفت كه يك خاطره جالب از آن روز بزرگ به ياد دارد كه برايش تعريف مي‌كند و خاطره‌اش را اين‌طور شروع كرد:

 

‌«محمدجان آن روز‌ها من يك پسربچه 11 ساله بودم كه اخبار مربوط به جنگ را از تلويزيون ـ راديو و بزرگ‌ترها مي‌شنيدم و مي‌دانستم كه عراقي‌ها به كشورمان حمله كرده‌اند و خيلي جاها را گرفته‌اند و مي‌دانستم كه خرمشهر را هم اشغال كرده‌اند و مناطقي را هم كه دسترسي نداشتند مثل تهران و شهرهاي دورتر را با هواپيما بمباران مي‌كردند. موقع حمله هوايي كه مي‌شد صداي آژير قرمز در همه جاي شهر مي‌پيچيد، واقعا شب‌هاي سخت و ترسناكي بود، اما مردم ما مقاومت كردند و جوانان دليرمان در جبهه‌ها در مقابل دشمن ايستادند تا توانستند آنها را از سرزمين‌مان بيرون كنند.

خب حالا نوبت خاطره است. درست يادمه كه روز سوم خرداد سال 1361، من رفته بودم مغازه آقاجون، آخه مي‌داني آن موقع‌ها بابابزرگ سر همين كوچه خودمان يك شيريني‌فروشي داشت و اتفاقا شيريني‌هاي خيلي خوشمز‌ه‌اي هم درست مي‌كرد.

بعدازظهر بود، ولي دقيق يادم نمي‌آيد چه ساعتي بود. همين طور كه تو مغازه مشغول بوديم، يك دفعه يكي از دوستان آقاجون پريد توي مغازه و داد زد: حاجي مژده بده، مژده؛ آزاد شد و بعد آقاجون را بغل كرد و چند بار او را بوسيد!

آقاجون من و چند تا مشتري كه داخل مغازه بودند با تعجب او را نگاه مي‌كرديم و هيچ كس منظور او را نمي‌فهميد، براي همين آقاجون دست‌هاي او را گرفت و گفت: چيه، چه خبره؛ چي‌‌چي آزاد شد؟

حاجي‌جون مگه خبر نداري، خرمشهر آزاد شد.

خرمشهر! درست حرف بزن بگو ببينم چي شده؟

همين الان اخبار اعلام كرد كه خرمشهر آزاد شده؛ خدايا شكرت، خدايا شكرت.

آقاجون به سرعت رفت و راديواش را روشن كرد و متوجه شديم كه او درست مي‌گويد.

گوينده راديو چند بار خبر را اعلام كرد: «شنوندگان عزيز توجه فرماييد.....».

دوست آقاجون گفت: حاجي‌جون چند كيلو شيريني برام بكش، امروز بايد جشن بگيريم.

شيريني‌ها را گرفت و از همان داخل مغازه به همه تعارف كرد و مي‌گفت: دهنتونو شيرين كنيد... و همان‌طور خوشحال و خندان از مغازه بيرون رفت. بلافاصله بعد از رفتن او، آقاجون هم يك ميز كوچك جلوي مغازه گذاشت و چند تا جعبه شيريني روي آن چيد. مغازه پر شده بود از مردمي كه براي خريد شيريني آمده بودند، همه چيز مثل شب‌هاي عيد شده بود.

محمدجان شايد باورت نشود، اما كمتر از يك ساعت نكشيد كه شيريني‌ها و شكلات‌ها تمام شد!

توي خيابان غوغا بود، مردم شادي مي‌كردند، ماشين‌ها بوق مي‌زدند و چراغ‌هايشان را روشن كرده بودند و برف‌پاكن‌هايشان را هم كه گل به آنها چسبانده بودند تكان مي‌دادند؛ عجب جشني بود، جشن بزرگ پيروزي.

توي همين اوضاع و احوال بود كه احساس كردم يك نفر در چند قدمي من ايستاده و مرا نگاه مي‌كند. سرم را بلند كردم و ديدم دوستم علي كه چند وقتي بود باهم قهر بوديم با يك جعبه شيريني آنجاست، چند لحظه‌اي به هم خيره شديم، او لبخندي زد و من هم بي‌اراده به طرفش رفتم و خواستم حرفي بزنم كه گفت: هيچي نگو، امروز جشنه! بعدش همديگر را بغل كرديم و دوران طولاني قهر ما تمام شد. در همين حال آقاجون و چند نفر ديگر كه نزديك ما بودند به سمت ما دو تا آمدند و بدون اين كه بدانند جريان چيست ما را بغل كردند و همه باهم بلند صلوات فرستادند!

حرف‌هاي بابا كه تمام شد، محمد لبخندي زد و گفت: خيلي خاطره خوبي بود؛ باباجون راستي حالا اون دوستت كجاست؟

بابا نفس عميقي كشيد و گفت: علي 2 سال از من بزرگ‌تر بود و سال 66 رفت سربازي و در منطقه غرب شهيد شد و ... .

بابا ديگر نتوانست ادامه بدهد، بلند شد و كنار پنجره ايستاد و بعد از چند لحظه ‌ در حالي كه چشمانش از اشك خيس شده بود، گفت: «پسرم، اونا به خاطر آسايش و آرامش ما و سربلندي ايران جان خود را فدا كردند؛ اينو هيچ وقت نبايد يادمون بره.»

محمد به پدرش نگاه كرد و دست‌هاي او را با مهرباني گرفت و آرام گفت: چه بچه‌هاي خوبي بودين باباجون.

رضا بهنام

چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا  2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا  3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا  4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا

پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com

تالارهای تحت مدیریت :

مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه

 

شنبه 12 فروردین 1391  10:52 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها