خاطره از برادر بسیجی حاج احمد قدیریان
بعد از 31 شهریور سال 1359 در پی حملات عراق به ایران قرار شد گروههایی برای دفاع از شهرها و حمله به مقر دشمن آموزش داده و به منطقه اعزام شوند. آموزش این گروهها در منازلی که در نقاط مختلف تهران تدارک دیده شده بود بصورت تئوری صورت می گرفت و طی مراحل عملی به میدانهای تیر تعیین شده فرستاده می شدند. این میدانها یکی در جاده جاجرود به نام «میدان تیرتلو» و دیگری در کوههای نزدیک حرم عبدالعظیم به نام «تپه ها و کوههای مسگرآباد» بودند. پس از آموزش این گروهها به جنوب و غرب کشور اعزام و در مدارس اهواز مستقر می شدند. البته باید گفت محل این مقرها و پایگاه توسط ستون پنجم به دشمن گزارش داده می شد و عراق آنها را با (خمسه) مورد هدف قرار می داد که متأسفانه در این حملات تعدادی از عزیزان مجروح و شهید شدند که عکس و تصویر آنها ثبت شده است.
نیروها در سرپل ذهاب (غرب کشور) مسجدی به نام «امام زمان (عج)» مستقر بودند که بعداً آن مسجد توسط نیروهای عراقی مورد هدف قرار گرفت و چند موشک به آنجا اصابت کرد. در سرپل ذهاب برای حمله های شبانه مقر دیگری به فرماندهی برادر شهیدمان بروجردی وجود داشت. این بود وضعیت جنوب غرب در آن زمان. حال می خواهم مروری بر خاطرات آن روزها و شبهای به یاد ماندنی که بیشتر اعزام نیرو به غرب و جنوب کشور توسط برادر شهیدمان حاج محمد کچوئی انجام می گرفت اشاره کنم. ایشان برنامه ریزی کرده بودند که روزهای چهارشنبه بعدازظهر همراه تعدادی از نیروها با مهیا کردن مقداری غذا و آذوقه به طرف جبهه ها حرکت کنند و روز جمعه بعدازظهر برگردند تا روز شنبه در محل کار خود حضور پیدا کنند.
آن زمان درگیریهای داخلی با منافقین هم وجود داشت و برادر کچوئی مسئول زندان بودند و بنده هم (قدیریان) مسوولیت اجرائی دادستان انقلاب و کل زندانهای تهران را به عهده داشتم.
یکی از روزها بعدازظهر در سرپل ذهاب حاج محمد بروجردی به مسجد مراجعه کرده و اعلام نمودند که تعدادی نیرو نیاز دارم، میخواهم تکی به دشمن بعثی بزنم. خدمتشان عرض کردم که نیروهای ما به طرف شرق پل رفته اند، از نیروهای آقای وصالی استفاده کنید.(2) برادر بروجردی گفتند: که ما از نیروهای وصالی استفاده کرده ایم.
در هر صورت ما 8 نفر نیرو بیشتر در مقر نداشتیم، 6 نفر از آنها را تحویل آقای بروجردی و دو نفر در مقر ماندیم که بنده و آقای علیرضا اسلامی کلاً مسئولیت را به عهده گرفتیم.
سرپل ذهاب خلوت و هیچ خانواده ای نبود و هیچ صدایی به جز شلیک گلوله ها نمی آمد. عراقی ها خانقین را گرفته بودند و به طرف سرپل ذهاب در حرکت بودند. نیروهای ارتش و بعضاً برادران سپاه و بسیج در پادگان ابوذر بودند که پادگان در اختیار نیروهای ارتش بود و مسؤولیت پادگان را سرهنگی به عهده داشت که از طرف بنی صدر رئیس جمهور وقت منصوب شده بود. ما در آن زمان به خوبی می دیدیم که افراد سپاه و بسیجی و کسانیکه در سر پل ذهاب مستقر و در خانه ها مشغول دفاع بوند از نظر غذا در مضیقه هستند و وقتی برای دریافت آذوقه مراجعه می کردیم می گفتند که برای شما سهمیه نداده اند.
بعداً متوجه شدیم فرمانده پادگان فردی وابسته به خارج بوده است. پس از دستگیری متوجه شدیم نمی گذاشته است سهمیه فرستاده شده به دست برادران برسد. در هر صورت بنده و آقای اسلامی شب آنجا بودیم. ساعت حدود 5/11 شب بود که در حیاط مسجد نگهبانی داده و مراقب اوضاع بودیم.
در مسجد را زنجیر کرده بودیم تا کسی نتواند داخل شود ساعت 12 گذشته بود که متوجه شدیم در می زنند. نزدیک شده و پرسیدم پشت در چه کسی است و چه کار دارد؟ گفت در را باز کنید کار دارم، رفتم نزدیک دیدم از دوستان است و از مقر مرحوم شهید وصالی آمده بود او گفت اگر رادیو را روشن کنید متوجه خواهید شد صدای هلی کوپترهای دشمن می آید و عراق در این نزدیکی ها در حال پیاده کردن نیرو است. شما این جا را ترک کنید و کسی در مسجد نماند و ما به تمام مقرهای اطراف را اطلاع می دهیم. در مسجد را با آقای اسلامی باز کردیم و وارد خیابان شدیم، خیابان خلوت و تاریک بود و هیچ ترددی وجود نداشت.
حرکت کردیم و وقتی به سر خیابان رسیدیم صدای هلی کوپترها می آمد ما متوجه نشدیم هلی کوپترها میخواهند چکار کنند در هر صورت برگشتیم و تیربارها و سلاح و مهماتی را که در طبقه ی بالای مسجد بود در وانتی گذاشته و روی آنها را پوشاندیم و از مسجد خارج شدیم.
ماشین را در حیاطی که قابل دید نبود قرار دادیم و قرار شد که به نوبت نگهبانی دهیم. نوبت استراحت من که شد خواستم بخوابم که ولی نگرانی نمی گذاشت خوابم ببرد. ساعت 2 شب بود که برای نگهبانی رفتم تا آقای اسلامی بروند استراحت کنند که ایشان قبول نکردند و هر دو تا ساعت 4 نگهبانی دادیم رادیو را که روشن کردیم گیرنده ای رادیو صدای پروانه ی هلی کوپترها را میگرفت. بعد از پخش اذان به نوبت نماز خواندیم تا هوا روشن شد. ساعت حدود 6 بود نیروهایی که برای سرکوبی دشمن به خط مقدم رفته بودند برای استراحت به مقر برگشتند، صدای تیراندازی می آمد و بچه ها نمی گذاشتند عراقیها به جلو بیایند ما منتظر 6 نفر دیگر بودیم که به برادرمان آقای بروجردی تحویل داده بودیم، برادرانی همچون (حاج جواد اسلامی، حاج عباس، حاج قاسم و تعدادی دیگر) ساعت 10 شد نیامدند. من رفتم جلوی دفتر فرماندهی آقای بروجردی از ایشان خبری نبود، حدود ساعت 5/11 – 12 بود که متوجه شدیم آقای بروجردی آنها را به طرف قله ای که مشرف به منطقه ای که عراقی ها در آنجا درگیر است هدایت کرده است و عراقیها آنجا را شناسائی کرده و مرتب مورد هدف قرار داده است. بالاخره توانستیم معاون شهید بروجردی را پیدا کنیم، از ایشان سئوال کردیم این نیروها کجایند؟ ایشان گفتند شما صبر کنید هوا تاریک شود تا بتوانیم آنها را از آن قله نجات دهیم. در این موقع یکی از دوستان آمد و گفت من میدانم آنها در کدام قله هستند بیائید با هم به طرف آنجا برویم. مقداری آذوقه برداشته و بطرف جاده ی اصلی حرکت کردیم ولی چون روز بود جاده ی اصلی در تیررس دشمن قرار داشت. وارد محور که شدیم موشکی پرتاب شد و به یک ماشین ارتشی اصابت کرد که چهار سرنشین آن سوخته و شهید شدند. من به برادر همراهم گفتم اگر جلوتر برویم قطعاً چنین سرنوشتی نیز برای ما خواهد بود و رفتن ما به جلو با این وضعیت که به فاصله ی هر چند متر موشکی پرتاب می شود غیر ممکن است. لذا با ماشین به مقر خودمان بازگشتیم . تقریباً نیم ساعت بعد حدود ساعت 5/1 بعدازظهر بود متوجه شدیم که عزیزان را آوردند. این برادران با وضعیتی سخت در حالیکه لباس های آنها پاره و خودشان زخمی و بعضی سلاح همراه نداشتند برگشتند.
وقتی جریان را از آنها سوال کردم گفتند: دشمن ما را شناسایی کرده بود و به محض روشن شدن هوا آنجا را زیر آتش گرفت، بطوریکه ما قادر نبودیم از محل خارج شویم. بالاخره ساعت 5/11 یکی از تکاورهای ارتش با یک ترفند خاصی خودش را به ما رساند و به بچه ها گفت اگر می خواهید نجات پیدا کنید وسایل و اسلحه های خود را به پشتتان ببندید و از بالای کوه به پائین سربخورید تا به شیار برسید، در آنجا دیگر شما را نمی بینند و وسیله ی نقلیه منتظر است تا شما را به مقر برساند. آن عزیز نفر به نفر ما را آماده کرد و سلاحی مثل ژ – س را که روی شکم باید بسته می شد، در آنجا گذاشتیم. آن برادر گفت: وقتی هوا تاریک شود ما آنها را برای شما خواهیم آورد و چون فاصله قله تا پائین زیاد بود به همین علت لباس ها پاره و دستمان زخمی شد.
منبع: کتاب حماسه هشت سال دفاع مقدس