0

مرا صدا بزن برادر!

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

مرا صدا بزن برادر!

 
 
تازه از بیمارستان مرخص شده بودم، به مقر لشکر عاشورا در رحمانلو رفتم. گردان آنجا بود. من اصرار داشتم در عملیات شرکت کنم.
 
ناچار به گردان حبیب رفتم در بدو ورود با برادرى آشنا شدم که داشت از دیگران سؤالاتى مى پرسید، حدس زدم مسؤول دسته باشد که این طور هم بود. از نیروهاى قدیمى جنگ بود و به لحاظ مدیریتى در سطح بالایى بود. فامیلى اش خاطرم نیست اما نامش سیدجعفر بود و ما او را میرجعفر صدا مى زدیم. او دسته را خوب مى شناخت. حسینى که در بین دسته ما بود زبانزد همه بود. در یکى از روزها با اصرار برادران مجبورش کردیم خاطره اى تعریف کند و گفت: در یکى از عملیاتها به همراه جمعى از برادران مأمور شدیم در محورى عمل کنیم. در مسیر ما آبراهى بود که روى آن پلى قرار داشت و ما مى بایستى از آن عبور کنیم. بعد هم سه تپه بود که هر سه آنها مى باید تصرف مى شدند. تپه اول و دوم تصرف شد. اما شدت آتش دشمن در دفاع از تپه سوم که مسلط بر آن بود مانع آزادى آن شد.
 
در ضمن امکانات هم به ما نرسیده و عراقى ها از طرفین به موضع ما نفوذ کردند. تقریباً به محاصره افتاده بودیم که مسؤولین دستور دادند به عقب برگردیم. هنگام عقب نشینى تعدادى از برادران که شهید شده بودند جا ماندند. من به شدت مجروح شده بودم و بین تپه اول و دوم به علت آتش شدید عراقى ها و مجروح شدنم جاماندم و براى اینکه عراقى ها متوجه من نشوند در بین پیکرهاى مطهر? ،? شهید که آنجا قرار داشتند پنهان شدم. نیروهاى عراقى در تپه دوم مستقر شدند. حدود ??مترى من سنگى بزرگ بود که عراقى ها تیربارشان را روى آن مستقر کردند آنها به سمت پیکر شهدا تیراندازى مى کردند اما تیرها هیچ کدام به من اصابت نمى کرد.
 
 
بعد از مدتى نزدیکیهاى غروب یکى از عراقى ها بالاى سر شهدا آمد و شروع کرد به زدن تیر خلاص. بالاى سر من که رسید، چون همه بدنم خونى بود تیر نزد و برگشت. منتظر ماندم تا هوا قدرى تاریک شد و کشان کشان خودم را به نزدیکى یکى از شهدا رساندم، تشنه بودم. قمقمه اش آب داشت از آن سیراب شدم. حالم قدرى خوب شد. با خودم گفتم هر جا شهید شدم فرقى نمى کند، پس حالا که هوا تاریک است بهتر است خود را قدرى از تپه دور کنم. خودم را روى زمین کشیدم تا رسیدم به جمع دیگرى از شهدا. قدرى دیگر آب نوشیدم و باز حرکت کردم. نزدیک صبح بود که من فقط ??مترى از جاى قبلى ام دور شده بودم. قمقمه ها را دور خودم جمع کردم و چون در دید عراقى ها بودم اصلاً حرکتى نکردم تا غروب همین طور ماندم و غروب دوباره شروع به حرکت کردم. قدرى جلو رفتم. قوطى کنسروى را دیدم و خیال کردم که کمپوت است. از آن خوردم کنسرو خوراک بود. در آن شب سیاه و ساکت صداى ناله اى را از رو به رویم شنیدم. صدا کردم برادر کى هستى اما جوابى نیامد. فکر کرده بود عراقى هستم. بعد که اسم خودم را گفتم. دیدم یواش یواش صدایم مى کند. کمى خودم را به طرف ایشان کشیدم. دیگر توان حرکت نداشتم. نزدیک ایشان که رفتم کنسرو را در دستم دید. پرسید که چى دستت هست؟ گفتم چیزى نیست کنسرو است. هى قسم مى داد که اگر کمپوت است آن را به من بده. آخرش گفت من آن را براى خودم نمى خواهم. این طرف یک مجروح هست که هر دو پایش قطع شده ومن آن را براى ایشان مى خواستم. با هم نزد آن مجروح رفتیم. حالش خیلى وخیم بود. ولى از دست ما کارى برنمى آمد. نمى دانم با چه حالى از آن مجروح پا قطع شده جدا شدیم. اما بالاخره هر دو کشان کشان حرکت کردیم تا رسیدیم به یک دوراهى که جلوى تپه اى قرار داشت. من گفتم از این طرف برویم و ایشان گفتند از آن طرف. در نهایت تصمیم گرفتیم از هم جدا شویم. من قدرى که جلو رفتم یک کمپوت پیدا کردم آن را خوردم و حرکت کردم. بعد از ساعاتى دوباره رسیدیم به هم. در واقع مسیر ما دور یک تپه بود و ما نمى دانستیم. مقدارى حرکت کردیم هوا داشت روشن مى شد و ما هم خسته بودیم، آنجا خوابیدیم. صبح دومین روز بود.
 
 
چون در دید دشمن بودیم امکان تحرک نبود. آن روز تا غروب جلوى آفتاب ماندیم. آب نداشتیم، از طرفى زخمها هم زجرمان مى داد. شب که شد دیگر نمى توانستیم حرکت کنیم. حال من خیلى ناجور بود. رادیویى دیدم صداى آن را تا آخر باز کردم. آن طرف خاکریز سنگر عراقى ها بود. صداى هلهله آنها به گوش مى رسید. رادیو را به طرفشان پرتاب کردم تا متوجه شوند و بیایند بزنند تا شهید شویم. چون دیگر توانى نداشتیم. اما کسى نیامد. دوباره کشان کشان رفتیم به طرف پلى که هنگام عملیات از آن گذشته بودیم. آتش دشمن روى پل شدید بود. نمى شد رد شویم. آمدیم زیر پل تا آتش سبکتر شود. دوباره آمدیم روى پل از مسیرى که من گفتم رفتیم. قدرى که جلو رفتیم صدایى شنیدیم. متوجه شدیم جمعى هستند که با هم عربى صحبت مى کنند مسیر را اشتباهى آمده بودیم.
 
دوباره برگشتیم به جهتى که دوستم گفته بود. هوا کم کم روشن مى شد و ما هم از دید دشمن خارج شده بودیم. به جایى رسیدیم که زمین نسبتاً باتلاق بود. آبش لجن بود اما ما چون تشنه بودیم. مقدارى نوشیدیم و قمقمه ها را پر کردیم. از سنگها پایین آمدیم. هوا روشن شده بود. ما هم خسته بودیم و خوابیدیم. دوستم آب خیلى مى خورد. آبمان تمام شد به شوخى به دوستم گفتم برو آب بیاور او نتوانست. خودم دوباره به هر زحمتى بود آب آوردم. هوا قدرى خنک شده بود. شروع به حرکت کردیم تپه اى کوچک جلویمان بود از آن بالا رفتیم. آب مى خوردیم و حرکت مى کردیم هوا تاریک شد. قدرى استراحت کردیم ودوباره حرکت نمودیم. از خنکاى هواى شب استفاده کردیم تا بیشتر بتوانیم به جلو برویم . هوا داشت روشن مى شد که به علت خستگى زیاد خوابیدیم.
 
 
وقتى بیدار شدیم آفتاب بالاى سرمان بود هوا گرم بود به حرکتمان ادامه دادیم. آبمان تمام شده بود. ? روز از زخمى شدنمان مى گذشت. حدود ساعت دو بعدازظهر آنقدر حالمان وخیم بود که سر بر شانه یکدیگر شهادتین را گفتیم. صدایمان ضعیف بود گاهى من او را صدا مى زدم گاهى او مرا! در همان حال تکه ابرى که بالاى سرمان بود شروع کرد به باریدن. باران قدرى حالمان را خوب کرد. خدا را شکر کردیم. دوباره راه افتادیم. تقریباً یک ساعتى حرکت کردیم که دوباره دچار ضعف شدید شدیم. دوباره افتادیم و باز هم قدرى باران بارید و توانى به ما داد. دوباره حرکت کردیم.
 
این کار سه بار تکرار شد. در حال حرکت بودیم که جاده اى نمایان شد رفتیم پایین، کنار جاده . دقایقى ایستادیم که ناگهان متوجه شدیم از تپه روبرویى سه نفر دوان دوان پایین مى آیند. نزدیک که شدند دیدیم لباس ارتشى به تن دارند. دو نفر گروهبان بودند و یک نفر سرباز. با کمک آنها آمدیم بالاى تپه. آنجا به ما آب ندادند چون زخمى بودیم. شش روز بود که اززخمى شدن ما مى گذشت. از آنجا به بیمارستان منتقل شدیم و به لطف خدا نجات یافتیم.
 
راوى: احد بهارلو
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 8 فروردین 1391  11:17 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها