0

پدری در سنگر پسرش

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پدری در سنگر پسرش

 
 
 
  فتح الله که شهید شد، پدر گفت می خواهم بروم جبهه تا جای او را پر کنم. رفت و جایش را پر کرد. آخر سر هم به فتح الله پیوست و او هم آسمانی شد تا همیشه آسمان خانواده ژیان پناه از حضور این دو ستاره روشن و درخشان باشد.
 
 
 
 پدری در سنگر پسرش
 
 
 
 
 
آنچه می خوانید گفت وگو و روایتی کوتاه از این خانواده مبارز، از کلام پروین ژیان پناه- فرزند و خواهر شهید- است. خانم ژیان پناه دبیر بازنشسته آموزش و پرورش است و افتخار زندگی با مردی را دارد که او نیز سلامتی خود را در راه آرمان هایش خرج کرده و افتخار جانبازی دارد.
 
***
 
سه برادر و شش خواهر بودیم؛ فتح الله متولد 1335 و سال آخر رشته جامعه شناسی بود. فرزندی چهار ماهه نیز داشت؛ بیشتر با او مأنوس بودم. همیشه به این نکته اشاره می کرد که پیامبر گرامی اسلام(ص) رسالت خویش را (امر به معروف و نهی از منکر) اول از خانواده خویش آغاز کرد. تأکید داشت هر روز آیاتی از قرآن کریم را تلاوت کنیم و مطالعه داشته باشیم. می گفت؛ انسان نیاز دارد هر هفته ایمانش را قوی تر کند. به مدارس دعوت می شد تا برای دانش آموزان فسادهای اخلاقی، اجتماعی و سیاسی شاه و رژیمش را افشا کند. در منزل ما انواع کتاب های ممنوعه از نظر دولت شاهنشاهی زیاد بود؛ سال آخر دبیرستان بودم، به همراه خواهر کوچکترم داشتیم کتاب های ، آیت الله طالقانی، و... را جلد می کردیم که درب منزل را زدند. همزمان در باز شد و افرادی به داخل حیاط آمدند. احساس کردم این ها باید از طرف ساواک باشند. کتاب آیت الله طالقانی را زیر پیراهنم پنهان کردم. از در اتاق سریع خارج شده و به سمتشان آمدم. با این وجود باز کارت شناسایی شان را خواستم، حدسم درست بود! وارد منزل شده و گوشه و کنار اتاق هایمان را گشتند. گفتند: شما در منزل چه کتاب هایی دارید؟ در همان آن، خواهرم رو به آنها گفت: کتاب های صمد بهرنگی را داریم. گفتند: اینها را علیه شما پرونده نمی کنیم. از ما امضاء گرفتند و گفتند از این به بعد علیه شاه دست به اقدامی نزنید!
 
15 آبان 1359بود، فتح الله- برادرم- در سرپل ذهاب مشغول جابجایی مهمات بود. جایشان شناسایی شده بود. می خواستند تغییر مکان دهند که در همان جا مورد اصابت تک تیراندازهای عراقی قرار گرفته و به شهادت رسید. فتح الله در جبهه به افرادی که به خواندن و نوشتن علاقمند بودند کمک می کرد و یادشان می داد. کلاً به درس دادن و این طور مسائل علاقه داشت.
 
تحصیلات پدرم- اسدالله ژیان پناه- تا ششم ابتدایی بود، هر روز بعد از نماز صبح به او قرآن یاد می دادم، بعد از یادگیری خودشان خواندن قرآن را ادامه دادند.
 
 
 
زمانی که خبر شهادت برادرم را شنیدند، رنگ از رخسارش پرید و گفت: من می روم جبهه تا سنگر پسرم خالی نماند
 
خاطره ای شیرین از او در خاطرم مانده است. من مسائل ریاضی ام را به او می دادم تا حل کند (از ایشان نیز در این زمینه کمک فکری می گرفتم) او نیز نقاشی های درس زیست شناسی شان را از من می خواست تا بکشم!
 
می روم جبهه تا سنگر پسرم خالی نماند
 
تحصیلات پدرم- اسدالله ژیان پناه- تا ششم ابتدایی بود، هر روز بعد از نماز صبح به او قرآن یاد می دادم، بعد از یادگیری خودشان خواندن قرآن را ادامه دادند.
 
زمانی که خبر شهادت برادرم را شنیدند، رنگ از رخسارش پرید و گفت: من می روم جبهه تا سنگر پسرم خالی نماند. به مدت یک سال و نیم در رفت و آمد بود و بیشترین فعالیت ایشان در این رفت و آمد خریدن کتاب های دعا برای رزمندگان بود. وقتی می آمد با هم می رفتیم کتاب دعا می خریدیم و ایشان هم می برد و به دست رزمنده ها می رساند.
 
پدرم راننده آمبولانس بود. در عملیات والفجر هشت در منطقه شرهانی، عقب ماشین چند دبه آب جای داده بود تا به رزمندگان خط مقدم برساند، آمبولانس مورد اصابت خمپاره قرار می گیرد و دردم به شهادت می رسد. آن موقع 53 ساله بود.
 
آن روز من داشتم دانش آموزانم را برای رفتن به جمکران آماده می کردم که خبر شهادت ایشان را دادند. زمانی که به منزل آمدم دیدم همه بی تابی می کنند. گفتم: اگر پدر در بستر فوت می کردند بهتر بود؟! همه ما باید برویم پس چه زیباتر که مرگمان در این مسیر باشد.
 
 
دوست داشتم همسرم جانباز باشد
 
سال 1361 ازدواج کردم، دوست داشتم همسرم جانباز باشد. آن موقع آقاسیدحسین (منتظری تبار) یکی از مسئولین تربیتی مقطع ابتدایی منطقه 10 بود و فقط یکی از انگشت هایش را در جبهه از دست داده بود.
 
با هم قرار گذاشتیم در مسیر ولایت قدم برداریم و هر زمان که باز رزمندگان به وجود ایشان نیاز داشتند، اطاعت امر کنند. اولین فرزندم که اواخر سال 1362به دنیا آمد، همسرم به جبهه رفت. یکی دو هفته بیشتر از اعزامش به منطقه مجنون نگذشته بود که از طرف رئیس آموزش و پرورش منطقه خبر مجروحیت ایشان را دریافت کردم.
 
خمپاره ای اطرافش اصابت کرده بود. احساس گرما می کند و به همین دلیل کلاهش را از سر برمی دارد و گوشه ای می نشیند. بلافاصله خمپاره دوم اصابت می کند و او در باتلاق می افتد. سر و صورتش پر از ترکش شده بود. به طور اتفاقی چند نفر از دوستانش که از آن مسیر رد می شدند، سیدحسین را از باتلاق نجات داده و به عقب می رسانند. سمت راست بدنش فلج شده بود. دچار بیماری صرع شد و دو سال تحت نظر پزشک بود.
 
حالا سه فرزند داریم که همسرم با تمام مشکلات روحی و جسمی در تعلیم و تربیت آنها حرف اول را می زند. دخترم فارغ التحصیل ادبیات عرب از دانشگاه امام صادق(ع)، پسرم مهندس برق و دختر کوچکم فارغ التحصیل رشته حقوق از دانشگاه تهران است. حرف آخر هم اینکه خدا را شاکرم.
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 8 فروردین 1391  10:33 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها