گفتم:چه چیز است که به همه سزاوارتر است؟
گفت:به کار خود مشغول بودن.
گفتم:در جوانی و پیری چه کار بهتر؟
گفت:در جوانی دانش آموختن و در پیری به کار آوردن.
گفتم:کدام راست است که در نزد مردم خوار نماید؟
گفت:عرض هنر خود کردن.
گفتم:از دوست ناشایست چگونه باید برید؟
گفت به سه چیز:به دیدنش نارفتن و حالش ناپرسیدن و از او آرزوها خواستن.
گفتم که:کارها به کوشش است یا به قضا؟
گفت:کوشش قضا را سبب است.
گفتم:از جوانان چه بهتر و از پیران چه نیکوتر؟
گفت:از جوانان شرم و دلیری و از پیران دانش و آهستگی.
گفتم:مهتری را که شاید و مهتر که باشد؟
گفت:مهتری آن کس را شاید که نیک از بد بداند و مهتر آنکه کار به کاردان سپارد.
گفتم:حذر از که باید کرد که رسته باشیم؟
گفت:از ناکس چاپلوس(خسیس)که توانگر شده باشد.
گفتم:در این جهان چه چیز نیکوتر است؟
گفت:تواضع بی مذلت و رنج بردن در کارها نه از بهر دنیا،و سخاوت نه از بهر مکافات.
گفتم:نیکی کردن به یا از بدی دور بودن؟
گفت:از بدی دور بودن سر همه ی نیکوئیهاست.
گفتم:از کارها عقلا را چه بهتر؟
گفت:آنکه بد را از بدی باز دارد.
گفتم:از عیبهای مردم کدام زیانکارتر؟
گفت:آنکه بر او پوشیده باشد.
گفتم:شرم از چه خیزد؟
گفت:دین داران را از بیم دین و بی دینان را از نادانی.
گفتم:نیکوئی با که باید کرد؟
گفت:با عاقل و خداوند حسب.
گفتم:با چند گروه نیکوئی نباید کرد؟
گفت:با ابله و بد گوی و بد فعل.
گفتم:چه کنم تا مردم مرا دوست دارند؟
گفت:در معامله ستم مکن و دروغ نگوی و به زبان کسی را مرنجان.