زندگی امام حسن(ع)8
چنين كردند. سپس از او غذا خواستند. گفت همين گوسفند را داريم بكشيد و بخوريد. يكى از آنان گوسفند را ذبح كرد و از گوشت آن مقدارى بريان كرد و همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند. هنگام رفتن به پير زن گفتند: ما از قريشيم به حج مىرويم. چون باز گشتيم نزد ما بيا با تو به نيكى رفتار خواهيم كرد. و رفتند.
شوهر زن كه آمد و از جريان خبر يافت، گفت: واى بر تو گوسفند مرا براى مردمى ناشناس مىكشى آنگاه مىگويى از قريش بودند؟ روزگارى گذشت و كار بر پير زن سخت شد، از آن محل كوچ كرد و به مدينه عبورش افتاد. حسن بن على (ع) او را ديد و شناخت. پيش رفت و گفت: مرا مىشناسى؟ گفت نه. گفت: من همانم كه در فلان روز مهمان تو شدم. و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار زر به او دادند.
آن گاه او را نزد برادرش حسين بن على فرستاد. آن حضرت نيز همان اندازه به او بخشش فرمود. او را نزد عبد الله بن جعفر فرستاد او نيز عطايى همانند آنان به او داد.
حلم و گذشت امام حسن (ع) چنان بود كه به گفته مروان، با كوهها برابرى مىكرد.
پنج شنبه 3 فروردین 1391 12:18 PM
تشکرات از این پست