0

داستان نوجوان

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

داستان نوجوان

دستم سوخته بود و اشكم از گونه هايم پايين مي ريخت و با دست ديگرم از بازو گرفته بودم و به زور تحملش مي كردم. مدير مدرسه در حالي كه سرزنشم مي كرد پماد سوختگي را روي دستم مي ماليد. به زنگ تلفن همراهش كه در جيب كاپشن قهوه اي اش ، بي وقفه زنگ مي زند، بي اعتنا بود . لبانش را مي گزيد و عصبانيت از سر و رويش مي باريد. من از ترس كار بدي كه كرده بودم و درد سوختگي كه عذابم مي داد ساكت تر از پيشم كرده بود و فقط نگاه مي كردم و اشك مي ريختم.
زنگ مدرسه به صدا درآمد و دانش آموزان از كلاس ها بيرون آمدند و به حياط كه رسيدند دعواها و بازي ها و پريدن و جهيدن ها شروع شد. خيلي از همكلاسي هايم وقتي از جلوي در مدرسه كه طبقه پايين بود رد مي شدند، به من نگاهي مي انداختند و مي خنديدند و چشمكي مي زدند و به حياط مي رفتند تا زنگ استراحت اول را بگذرانند.
مدير مدرسه، دستم را كه باندپيچي كرد، رفت و پشت ميزش نشست و تلفن را برداشت و زنگ زد و با دستانش اشاره كرد كه بيرون بروم. در نگاه اخم آلودش تنفر شديدي از من و كاري كه كرده بودم ديده مي شد. سرم را پايين انداختم و دست سوخته ام را به علامت اجازه بالا بردم و بيرون رفتم. آقاي هاشمي- معاون مدرسه مان- از پشت شيشه حياط من را ديد و داخل سالن شد و گوشم را گرفت و به طرف دفترش برد و شروع كرد به داد و بيداد و نصيحت كردن من.
- كه كبريت مي آري و دفتر و كتاب آتيش مي زني؟ مي دوني اين كارت مي تونست كلاس رو به آتش بكشه؟ اون پرده كلاس كه آتشش زدي رو فردا بايد بخري و عوضش كني. هي ما مدرسه رو آباد كنيم و شما هم بياييد تخريبش كنيد و بسوزونيش. واقعا خجالت نمي كشي؟ شماره خونه تون رو بگو ببينم.
دلهره ام بيشتر شد. اگر به پدرم زنگ مي زدند كه كارم ساخته بود. هنوز جاي كتك هايي كه جمعه به خاطر پنچركردن ماشين همسايه خورده بودم تازه بود. افتادم به التماس و هرچه قدر من التماس كردم آقاي هاشمي بيشتر لج كرد و آخرش مجبور شدم شماره تلفن خانه را بدهم و از شانسم پدرم گوشي را برداشت و قرار شد همان روز به مدرسه بيايد قلبم پنچر شد. پنچرتر از پنچري ماشين همسايه. دلم آتش گرفت، آتشي بيشتر از آتش پرده كلاس كه آتشش زده بودم. من نمي خواستم پرده را آتش بزنم، كتاب هاي مقيمي را كه آتش زدم، آتشش به پرده گرفت. دستم را به طرف پرده بردم كه خاموشش كنم و آتش به لباس پشمي ام گرفت و ديگر نتوانستم خاموشش كنم. صداي بچه ها كه بلند شد، معلم ها و معاون داخل كلاس رفتند و خدمتگزار بيچاره با سطل آب آمد و خاموشش كرد. و بعدهم گوش من را گرفتند و بيرونم كردند. سردي تنم كه از آب سطلي كه رويم ريخته بودند با آتش ترسي كه درقلبم زبانه مي كشيد به هم آميخته بود و چشمانم مي پريدند و دستانم مي لرزيدند. زنگ زده شد و بچه ها به صف ايستادند و به طرف كلاس ها رفتند. من پشت در دفتر معاونت سرم را به ديوار گرفتم و دستانم را به پاهايم چسباندم ده دقيقه اي كه گذشت پدرم از در مدرسه پيدايش شد و با قدم هاي تندش به طرف در سالن آمد و در را باز كرد و به طرف در دفتر مديريت كه روبه روي در ورودي بود رفت و من را كه گوشه ديگر ايستاده بودم نديد. تپش قلبم بيشتر شده بود. در خيالم پدرم را مي ديدم كه همراه مدير و معاون و معلم هاي مدرسه كمربندهايشان را باز كرده اند و به طرفم مي آيند و به شدت تمام تنبيه ام مي كنند و كمربندهايشان را برتن و دست و پايم مي زنند. باز در خيالم ديدم كه من را از تير بزرگ پرچم مدرسه بالا مي برند و در اوج ميله مي بندند و پرندگاني وحشي و سياه كه مثل كلاغ هايي با چنگال هاي تيز هستند به طرفم مي آيند و با نوك ها و دندان هاي ريز و تيزي كه از زيرنوكشان پيداست گوشت هاي تنم را مي گيرند و مي كنند و مي خورند. خيالم آشفته بود و در قلبم غوغايي بود.
عرق از سر و رويم مي چكيد و قلبم از شدت ترس و وحشت از جاكنده مي شد. در اين افكار و تصورات غوطه ور بودم كه پدرم همراه مدير مدرسه و معاون مدرسه با نگاه هايي غضب آلود به طرفم آمدند. اين تصوير برايم آشنا بود همان لحظه يادم آمد كه اين تصوير را در يكي از خوابهايم ديده بود. وحشتم چند صدبرابر شده بود. نگاه غضب آلود پدرم كه چشمان سبز و پر از خشمش را به من دوخته بود و پيشم مي آمد، وجودم را پر از اضطراب مي كرد. من كه سرم را مدتي بود برگردانده بودم و خودم را به ديوار چسبانده بودم از وحشتي كه قلبم را به شدت تمام به تپش درآورده بود نگاهشان مي كردم. پدرم دستش را بالا برد كه سيلي محكمي به من بزند. تمام خيال هايي كه كرده بودم در يك لحظه به شدت تمام در من دوباره جان گرفتند و به حركت درآمدند، هنوز دست بزرگ پدرم بر صورت لرزانم نرسيده بود كه از هوش رفتم و مثل يك جنازه بر زمين ولو شدم.
بدون اينكه متوجه باشم كجايم و بعد از بيهوشي ام چه اتفاقي افتاده است! چشمانم را كه باز كردم، نگاهم به چشمان سبز و غضبناك پدرم افتاد . مادرم جلوتر آمد و شروع كرد به خدا را شكر كردن و طرف ديگر معاون مدرسه ايستاده بود و مي خنديد. چند دقيقه بعد مرد سفيدپوشي كه نمي دانم دكتر بود يا پرستار آمد و اجازه داد كه برويم. معاون مدرسه آرام در گوش پدرم مي گفت كه تنبيهم نكند، چون همين غش كردن و بيهوش شدنم بزرگترين تنبيه بوده. پدرم لبانش را مي گزيد و بلندتر مي گفت: «اين طور كه نمي شود، بايد يه گوشمالي بهش داد.» و معاون مدرسه با صداي ملايم تري مي گفت: «به هر حال بچه خودتان هست ولي به نظر من همين ماجرا براش يه تنبيه بزرگ بود. بهتره ببخشينش تا عبرت بگيره.» مرد سفيدپوش دوباره برگشت و گفت: «محض احتياط يه آمپول بزنيم تا تقويتش كنه.» من چشمانم را بستم و باز كردم؛ ولي چيزي نگفتم. بعد از تزريق آمپول، همين كه خواستم بلند شوم ، قوطي كبريت از جيبم افتاد بر زمين و كسي متوجه نشد. من كه خودم متوجه افتادن قوطي كبريت شده بودم با پايم آن را كمي عقب تر راندم. پدرم و معاون مدرسه جلوتر رفتند و مادرم دست راستم را گرفت و در حالي كه داشتيم از اتاق بيرون مي رفتيم مرد سفيدپوش صدايمان كرد و قوطي كبريت را نشانم داد و گفت: «مثل اين كه اين مال شماست!» نگاه پدرم و معاون مدرسه به من خيره شده بودند و لبانشان را از عصبانيت مي گزيدند.

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

سه شنبه 1 فروردین 1391  10:16 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها