0

خاك آسماني

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

خاك آسماني

از خانه كه بيرون آمد صداي اذان از مسجد شنيده مي شد، دوان دوان به سمت مسجد حركت كرد تا از نماز جماعت جا نماند، بعد از خواندن نماز و گپ زدن هاي دخترانه با دوستانش، راهي خانه شد. هنگام خروج از مسجد پارچه اي سبزرنگ توجه او را جلب كرد.
روي پارچه نوشته شده بود: «ثبت نام اردوي راهيان نور شروع شد!»
فاطمه با مادرش درباره اردو صحبت كرد و مادر او كه زني مهربان و متدين بود او را براي رفتن به اين اردو تشويق كرد. بعد از ثبت نام براي رسيدن روز حركت لحظه شماري مي نمود.
بالاخره روز موعود فرا رسيد، اتوبوس حركت كرد و مسئول اردو چفيه هايي را بين بچه ها پخش مي كرد. نواي «كجاييد اي شهيدان خدايي...» از ضبط اتوبوس به گوش مي رسيد. حس عجيبي داشت! نمي دانست بين اين چفيه و نوايي كه پخش مي شود چه ربطي وجود دارد ولي كاملا فهميده بود كه اين سفر با همه سفرهايي كه تا به حال رفته است تفاوت دارد.
شب شده بود و اتوبوس به دوكوهه رسيد...
بغض داشت، روي زمين دوكوهه كه راه مي رفت معني حرف روحاني كاروان را فهميد كه مي گفت: «در دو كوهه هيچ كس غريب نيست.»
آري! با اينكه براي اولين بار به اينجا آمده بود ولي برايش آشنا بود.
هر روز از زبان راويان حرف هاي جديدي مي شنيد و با قهرماناني آشنا مي شد كه عين مهرباني و تواضع پر از اقتدار بودند.
امروز روز سوم اردوست...
قرار بر اين است كه آنها را به شلمچه ببرند، روحاني كاروان گفته بود:
«شلمچه كربلاي ايران است»
و حالا فاطمه به اين مي انديشيد كه قرار است در اين كربلا چه ببيند؟
اتوبوس كه به شلمچه رسيد، فاطمه ناخودآگاه كفش هايش را درآورد و شروع به حركت كرد به خاك هاي زير پايش كه نگاه مي كرد به خود مي گفت: اگر اينجا كربلاست پس اين خاك، آغشته به خون ابوالفضل هاست. حالا فهميده بود كه آمدنش به اين جا و تشويق هاي مادرش بي دليل نبوده است. آن جا خبري از شهر، لباس هاي رنگي، ساختمان هاي بلند، ماشين هاي زيبا و... نبود. همه چيز به رنگ خاك بود ولي خاكي كه بوي آسمان مي داد. فاطمه حس مي كرد صداي خاك را مي شنود خاكي كه «الله اكبر» مي گفت.
گوشه اي نشست. توجه اش به دختري جلب شد كه كمي آن طرف تر نشسته و به زمين خيره شده بود. جلو رفت و سلام كرد. اسم دختر را پرسيد دختر گفت: اسم من زهرا است، براي پيدا كردن پدرم آمده ام، هم رزمانش مي گويند اينجا شهيد شده است، سال ها منتظر او هستم ولي هنوز برنگشته است.
فاطمه به فكر فرو رفت و از خودش بدش آمد و به خود گفت: من هر روز پدرم را مي بينم و غرق در بوسه اش مي كنم بدون اينكه به فرزندان شهدا فكر كنم.
ناگهان به خودش آمد و ديد زهرا هنوز هم به آن نقطه خيره شده است.
از او پرسيد: نام پدرت چيست؟ گفت: نام پدرم شهيد حسين صادقي است، در شلمچه شهيد شده است و نتوانسته اند جنازه اش را پيدا كنند.
فاطمه از زهرا خداحافظي كرد.
امروز روز آخر اردو است...
اتوبوس حركت كرد و به سمت شهر آمد، فاطمه اين بار با يك دنياي جديد به شهر آمد، در حالي كه هيچ چيز برايش به زيبايي جنوب نبود.
يك سال به انتظار نشست تا باز هم به اردو برود، بالاخره دوباره فاطمه راهي جنوب شد، فاطمه دوباره به جايي مي رفت كه قبلا دلش را آنجا جا گذاشته بود. وقتي به شلمچه رسيد چفيه اش را همان جايي كه زهرا نشسته بود پهن كرد و نماز خواند، ناگهان تابلويي نظرش را جلب كرد. كمي كه دقت كرد ديد تابلو دقيقا همان جايي است كه زهرا به آن خيره مي شد. باورش نمي شد، روي تابلو نوشته شده بود:
«محل شهادت شهيد حسين صادقي»
راضيه كلايي
اول راهنمايي

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

سه شنبه 1 فروردین 1391  10:16 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها