0

در مسير تند باد

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

در مسير تند باد

جام جم آنلاين: در يكي از روزهاي سرد و ابري منتهي به سال‌90، به محل لوكيشن سريال «دست بالاي دست» (به سوي خوشبختي) مي‌روم و به دلايلي مجبورم در دو روز مختلف به آنها سر بزنم.

 روز اول در هواي سرد و برفي در دامنه‌هاي دارآباد با گروه ملاقات مي‌كنم و روز ديگر در دفترخانه ازدواجي در طبقه دوم ساختماني در محله قلهك. روز اول با رد كردن پيچ و خم‌هاي يك جاده خاكي به محل تصويربرداري مي‌رسم.

شيشه‌هاي ماشين بخار گرفته و در مدتي كه در راه هستم به اين فكر مي‌كنم كه گروه سريال، سرما را چگونه طاقت مي‌آورند و البته من نيز...

اول صبح مجيد مولايي، تهيه‌كننده سريال به من گفته بود كه قرار بوده سكانس‌هاي داخلي سريال ضبط شود و به خاطر پيش‌بيني غلط هواشناسي و به اين دليل كه باران نيامده است، گروه فرصت را غنيمت شمرده و سكانس‌هاي بيروني را ضبط مي‌كنند؛ البته مثل اين‌كه براي اين گروه سردي استخوان‌سوز هوا جزو عوامل بازدارنده ضبط سكانس‌هاي بيروني نيست! اين فكر البته زماني از ذهنم مي‌گذرد كه دستانم از سوز سرما روي دفترچه يادداشت حركت نمي‌كند.

بعد از يك سفر درون‌شهري تقريبا خسته‌كننده به محل تصويربرداري مي‌رسم؛ ساختماني نيمه‌كاره در ارتفاعات شمال شرق تهران.

چشمان جستجوگرم به دنبال چهره‌هاي آشنا مي‌گردد و عاقبت كارگردان و تهيه‌كننده را پيدا مي‌كنم. در جستجوهاي بعدي‌ام يوسف تيموري و خشايار راد را مي‌يابم و در نهايت عباس محبوب.

صحنه خلوت‌تر از چيزي است كه فكر مي‌كردم. به جز منشي صحنه و برنامه‌ريز، تصويربردار و صدابردار تقريبا شخص ديگري نيست. به اطراف نگاه مي‌كنم، جز خياباني طويل، چند آپارتمان و يك ساختمان نيمه كاره با كلي آهن‌پاره و سنگ و آجر و سيمان چيز ديگري در صحنه نيست.

متوجه مي‌شوم كه بخشي از داستان سريال مربوط به ساخت و ساز و... است. درست در لحظه‌اي كه به ساختمان خيره شده‌ام، صداي يوسف تيموري كه به سمت وانتي مي‌دود توجه مرا جلب مي‌كند. سكانسي در حال ضبط است. تا الان فقط مي‌دانم كه داستان اين سريال درباره دو برادر به نام سيامك و سعيد است كه هر كدام از راهي جداگانه به سوي خوشبختي مي‌روند.

در اين سكانس عباس محبوب راننده وانت است و چند مرد بر پشت وانت سوارند. وانت روبه‌روي تيموري توقف مي‌كند و افراد از وانت پياده مي‌شوند.

از ديالوگ‌ها حدس مي‌زنم كه عباس محبوب قرار بوده به سفارش يوسف تيموري يك عده آدم مهندس‌نما بياورد و او يعني سيامك از اين‌كه شمايل هيچ كدام از آنها شبيه به مهندسان نيست، ناراضي و شاكي است.

اين صحنه نزديك به سه يا چهار بار تكرار مي‌شود و من در اين بين فرصت پيدا مي‌كنم به سراغ مجيد مولايي، تهيه‌كننده كار كه از دور همه چيز را نظارت مي‌كند و لبخندي پنهان بر لب دارد، بروم و درباره ايده اوليه اين سريال از او بپرسم.

تركيب طنز و ملودرام در سريال

مولايي مي‌گويد: در ابتداي كار خشايار الوند طرحي را به من پيشنهاد داد و ما علاقه‌مند شديم كه اين طرح را به شبكه 3 سيما معرفي كنيم، اما طرح اوليه به دليل اين‌كه در مواردي از خطوط قرمز رسانه‌اي عبور كرده بود منتفي شد اما در جلسه‌اي كه با آقاي الوند داشتيم، تركيبي از طرح مصوبي كه ايشان قبلا به شبكه داده بود با طرح فيلمنامه جديدي كه نوشته شد تركيب شد و از دل آن داستان اين سريال به وجود آمد.

مولايي ادامه مي‌دهد: شبكه 3 سابقه زيادي در تهيه و توليد سريال‌هاي طنز دارد و دغدغه اصلي ما هم در اين سريال اين بود كه بتوانيم دو وجه طنز و ملودرام را با هم تركيب كنيم، يعني در عين حال كه تماشاگر اين مجموعه مي‌تواند رشته قصه و داستان را پيگيري كند، در عين حال روابط علت و معلولي و منطق درام را در آن ببيند و در كنار اينها به موقعيت‌هاي طنز بخندد.

او در ادامه در مورد وجه تمايز و نقطه قوت اين سريال با ديگر سريال‌هاي طنز مي‌گويد: معمولا در بسياري از كارهايي كه در شبكه سوم تجربه شده است، ما شاهد مجموعه فانتزي يا برنامه‌هايي هستيم كه تنها هدف آنها خنداندن مردم به هر شكلي است. اما تلاش ما در اين سريال بيشتر رعايت معيار ها، ضوابط و چارچوب قصه سريال و در عين حال ايجاد كردن موقعيت‌هاي بامزه و جذاب براي تماشاچي بوده است.

وقتي درباره تغييرات كلي در مرحله اول كار مي‌پرسم، مي‌گويد: در ابتدا نحوه چينش كار به نوع ديگري بود. بيتا فرهي، حميد گودرزي و كتايون اميرابراهيمي بازيگران اصلي بودند و همين طور كه از پرونده كاري اين بازيگران نيز بر مي‌آيد، هدف ما ابتدا يك ژانر غيرطنز بود؛ اما در روند كار و بعد از اين‌كه چيزي حدود 50 يا 60 دقيقه از اين كار ضبط شد و آن را تدوين و تماشا كرديم متوجه شديم كه آن ميزان طنزي را كه براي شب عيد نياز داريم، نتوانستيم ارائه دهيم و كار بيشتر وجه درام داشت تا طنز.

به هر حال دغدغه شبكه 3 با توجه به اهدافي كه دارد خصوصا برنامه‌هاي مناسبتي براي عيد نوروز بيشتر برنامه‌هايي با رويكرد طنز است و به همين دليل نيز در تيم اجرايي مجموعه تغييراتي داديم تا جايي كه امكان دارد، سمت و سوي طنز در كار تقويت شود. به همين دليل بازيگراني كه تجربه‌اي در كار طنز داشتند انتخاب و جايگزين بازيگران جدي شدند. حميد گودرزي جايش را به يوسف تيموري داد.

كتايون اميرابراهيمي جايش را به مجابي داد و فتحعلي اويسي و... به مجموعه اضافه شدند؛ اما در كنار آن ساختار نمايشي قصه و درام سريال را نيز حفظ كرديم.

مولايي در پاسخ به اين پرسش كه چرا فرزاد موتمن جايش را به مجيد يوسفي كارگردان مجموعه داد، مي‌گويد: فرزاد موتمن بشدت تابع فيلمنامه بود و تلاش مي‌كرد كه آنچه در فيلمنامه اتفاق افتاده است مو‌به‌مو اجرا كند، اما واقعيت اين است كه در كار طنز بهتر است كه بخشي از سكانس‌ها في‌البداهه اجرا شوند، در صورتي كه بيشترين دغدغه موتمن اجراي بافت درام و قصه بود كه اين كار به خودي خود بد نيست؛ اما در اين مجموعه باعث شده بود كار بيشتر جدي به نظر برسد و اين هدف ما نبود؛ به همين دليل يوسفي به عنوان كارگردان انتخاب شد و بسياري از بازيگران نيز عوض شدند تا وجه طنز كار بيشتر شود.

يك سريال روان و مردمي

وقتي گفت‌وگويم با تهيه‌كننده كار تمام مي‌شود، چهره راضي كارگردان و متفرق شدن گروه را مي‌بينم و مطمئن مي‌شوم كه اين صحنه با موفقيت ضبط شده است. يوسف تيموري را مي‌بينم كه با انرژي ديالوگ‌هاي صحنه بعدي را با افرادي كه پشت وانت هستند، تكرار مي‌كند. او خيلي سرزنده است و با همه شوخي مي‌كند. تا به حال فقط مي‌دانم كه او قرار است نقش سيامك را بازي كند.

به سمتش مي‌روم و از او درباره نقشش مي‌پرسم. او قبل از آن كه چيزي بگويد درباره عنوان اين سريال مي‌گويد: «به سوي خوشبختي» را عنوان مناسبي براي اين سريال نمي‌دانم، البته با كارگردان و تهيه‌كننده نيز در اين رابطه صحبت كردم و قرار است اگر امكان داشته باشد اسم كار تغيير كند.

بعد از آن درباره نقش خودش در اين سريال توضيح مي‌دهد: نقش پسري با نام سيامك را بازي مي‌كنم كه خلقياتي دارد برگرفته از اخلاق پدرش با بازي رضا فيض‌نوروزي. سيامك برادر ديگري به نام سعيد و با بازي جواد عزتي هم دارد كه خلقياتش شبيه به سيامك و پدر نيست. سيامك از پدر ياد گرفته كه با دست درازي به اموال ديگران زندگي خودش را بگذراند و در همين حين به دختري برمي‌خورد كه خانواده ثروتمندي دارد. او اين موضوع را با پدرش در ميان مي‌گذارد و او موافقت مي‌كند. سيامك بايد در مقابل اين دختر و پدرش نقش فرد پولداري را بازي كند و اتفاقاتي در اين حين مي‌افتد كه ديدني است.

او در توضيح بيشتر شخصيت نقش سيامك مي‌گويد: سيامك در اين سريال نقش چندگانه‌اي را بازي مي‌كند.؛ چرا كه مقابل چند نفر از جمله دختر مورد علاقه و خانواده‌اش بازي‌هاي متفاوتي انجام مي‌دهد كه بكلي با شخصيت اصلي خودش در سريال متفاوت است. او درباره چگونگي دعوت به كار در اين سريال نيز مي‌گويد: با نظر مجيد يوسفي (كارگردان) و مجيد مولايي (تهيه‌كننده) و بهشتي (مديرتوليد) نقش سيامك به من پيشنهاد شد؛ من هم ابتدا با خواندن متن و بعد از آن مذاكره درباره قرارداد، كار را قبول كردم.

وقتي درباره نقاط قوت اين سريال طنز مي‌پرسم، مي‌افزايد: به نظر من هدف سريال‌هاي مناسبتي خصوصا مناسبتي مثل نوروز مردمي بودن آنهاست و طبيعتا مردم نيز در ايام نوروز سريال‌هاي ساده و روان را مطالبه مي‌كنند، پس در اين‌گونه سريال‌ها نمي‌توان و نبايد بيش از حد عميق شد؛ البته نبايد از اين نكته نيز غافل شد كه خانواده محترم هنرمندان تئاتر و تلويزيون نيز شايد مخاطب چنين سريال‌هايي باشند و به همين دليل نيز پرداخت كار بايد به نحوي باشد كه رواني كار و سادگي آن، ما را از محدوده داستاني و قصه‌اي آن دور نكند. خوشبختانه نقطه قوت اين كار هم مثل سريال‌هاي قبلي كه در آن بازي كردم در اين است كه اين سريال هم مثل ديگر سريال‌هاي طنز مناسبتي، ساده، روان و مردمي است.

تلنگري براي جبران مافات

كمي آن‌سوتر چشمم به يك كانكس مي‌افتد، به زحمت از لابه‌ لاي سنگ و آجر و البته با نيم نگاهي به آسمان كه هر لحظه ممكن است آجرهاي معلق در هوا كه به سمت طبقه نهم ساختمان نيمه كاره مي‌رود بر سرم فرود بيايد، به سمت كانكس مي‌روم. خشايار راد در حال صحبت با دستيار كارگردان است. از دهانش همراه با هر كلمه بخاري سرد بيرون مي‌زند.

به سمتش مي‌روم، مرا به داخل كانكس دعوت مي‌كند، حدس مي‌زنم بازيگر‌ها در اين اتاق گريم مي‌شوند و با خود فكر مي‌كنم كه خشايار راد در اين سريال چه نقشي را بازي مي‌كند كه خودش مي‌گويد: نقش وكيلي به نام جابري را بازي مي‌كنم كه وكالت مرد متمولي به نام زندي را به عهده دارد.

زندي دچار مشكلات مالي شده و جابري سعي مي‌كند او را از اين بحران نجات دهد.

زندي پدر همان دختري است كه سيامك (با بازي يوسف تيموري) درصدد ازدواج با اوست.

به همين دليل جابري استخدام مي‌شود تا سيامك را شناسايي كند، اما وكيل اين سريال كه از قضا فرد زرنگ و فرصت‌طلبي است و نمي‌گذارد كسي او را گول بزند، در طول قصه متوجه مي‌شود، كساني كه در ورشكستي و رانت‌خواري موكل او نقش دارند، همه به نحوي كلاهبرداري مي‌كنند.

جابري هم تصميم مي‌گيرد كه وارد ماجرا شود و مثل بقيه كلاهبرداري كند.

راد درباره نحوه دعوت به اين سريال هم مي‌گويد: چند وقت پيش از دفتر مولايي تهيه‌كننده فيلم با من تماس گرفتند و گفتند، يك سريال 15 قسمتي به كارگرداني فرزاد موتمن براي عيد نوروز در حال تهيه است.

براي همين ما به دفتر ايشان رفتيم و قرارداد را امضا كرديم. اما بعدها با يك تاخير يك هفته‌اي خبردار شديم كه كارگرداني كار از موتمن به يوسفي تغيير پيدا كرده است.

وقتي از او درباره كار طنز و تمايل او به انجام اين كار پرسيدم، مي‌گويد: به نظر من يك بازيگر در توانايي‌هاي خود مي‌بيند در اكثر ژانرها بازي كند، اما متاسفانه اگر بازيگري در نقش خود گل كند؛ در ديگر كارها نيز از او ايفاي همان نقش را مي‌خواهند.

به همين دليل بيشتر كارهاي يك بازيگر در قالب‌هاي يكساني صورت مي‌گيرد. در هر صورت علاقه بنده بازيگري است اما ترجيح مي‌دهم كه در نقش‌هاي متفاوتي بازي كنم تا گرفتار كليشه نشوم.

خشايار راد در آخر با تبريك نوروز به تمام مردم ايران، نوروز را تلنگري مي‌داند تا كميت‌ها و كاستي‌هاي سال گذشته را جبران كنيم.

مگر خيابان جاي تردد اتومبيل است؟

از كانكس بيرون مي‌آيم، صحنه‌اي ديگر در حال ضبط است. يوسف تيموري پشت به ساختمان نيمه كاره ايستاده است و از همان افرادي كه پشت وانت هستند و حالا به صف در مقابل او ايستاده‌اند، مي‌پرسد: «خب، حالا ما اومديم اينجا كه چي بشه؟ شما كي هستيد؟» و آنها كه از قبل توسط او آماده و هماهنگ شده‌اند تا نقش مهندس را بازي كنند، در جواب او با هم مي‌گويند: «مهندس شهرداري».

اين صحنه نيز چند بار تكرار مي‌شود و تيموري هر بار جمله‌اي را با تاييد كارگردان به ديالوگ‌ها اضافه يا كم مي‌كند. در پشت صحنه اما خانمي را مي‌بينم كه به خاطر شدت سرما شالي دور سرش پيچيده است و در پرس‌وجوهاي بعدي‌ام مي‌فهمم كه او محترم ملكي برنامه‌ريز كار است و به دو نفر از افرادي كه دو طرف خيابان را بسته‌اند، مي‌گويد نگذارند كه ماشين‌ها رد شود تا پلان گرفته شود.

اما اتومبيل‌ها زيادند و عجول و نمي‌شود، همين طور نگهشان داشت. در تمام مدتي كه سكانس‌ها در حال ضبط است، اتومبيل‌ها بيشترين اختلال را در كار ايجاد مي‌كنند. اين‌سوتر مردي جوان و البته كمي جدي پشت دو مانيتور كوچك نشسته و پارچه‌اي روي سرش كشيده است تا مانيتورها را بهتر ببيند.

او مجيد يوسفي كارگردان سريال است. وقتي اتومبيل‌ها از كنارش مي‌گذرد به شوخي مي‌گويد: «آخر مگر خيابان هم جاي تردد اتومبيل است؟خيلي بي‌فرهنگند!» همه مي‌خنديم.

مي‌گويد: اين مجموعه طنز كه قرار است در 14 قسمت 45 دقيقه‌اي ساخته شود يكي از گزينه‌هاي شبكه سوم براي پخش نوروزي است. اين سريال يك كار رئال اجتماعي است و ما و تيم اجرايي نيز تلاش داريم كه سر و شكل مناسبي به آن ببخشيم كه از نظر تكنيكي هم كار قابل قبولي باشد.

يوسفي در مورد تغيير كارگردان مي‌گويد: اساسا اين كار ديگر ربط زيادي به كاري كه فرزاد موتمن در حال انجام آن بود، ندارد؛ چرا كه وقتي من مسووليت كار را به عهده گرفتم، بخش زيادي از بازيگران اصلي را عوض كردم و آنها كه ماندند نيز تغيير نقش دادند.

همچنين همزمان با تصويربرداري، بازنويسي زيادي هم روي متن انجام داديم و عملا اين كار با اثر آقاي موتمن متفاوت است؛ چرا كه هم متن بازنويسي 30 و 40 درصدي مي‌شود و هم بازيگران تعويض شده‌اند و حتي يك پلان هم از كار قبلي نداريم و تمام كار از نو شروع شده است و از آنجا كه كار 22 دي ماه كليد خورد و ما در يك فرصت 69 روزه بايد 650 دقيقه كار را ضبط كنيم، با اين فشردگي تمام سعي ما اين است كه بهترين پرداخت را براي اين كار انجام دهيم.

وقتي از او درباره بداهه‌پردازي توسط بازيگران در روند كار مي‌پرسم مي‌گويد: در كار طنز در يك حد كنترل شده‌اي بداهه‌پردازي مشكلي ندارد؛ چرا كه به هر حال نويسنده در چارچوب خاص ذهني خودش ايده‌هايي داده است و كارگردان و بازيگران مي‌توانند در جهت بهبود متن تا حدي اضافه يا كم كنند. در كار ما چيزي حدود 10 درصد بداهه‌پردازي وجود دارد. بسياري اوقات ما مثل فيلمنامه پيش مي‌رويم، گاهي اوقات چيزهايي به آن اضافه يا كم مي‌كنيم و در مواردي نيز اگر لازم باشد، سكانسي را از اول مي‌نويسيم.

شوخي با عوامل بي‌ملاحظه!

شادابي روز كم‌كم جايش را به رخوت بعدازظهر مي‌دهد، بعد از ناهار است و گروه نرم نرمك به استقبال ضبط سكانس‌هاي ديگر مي‌روند. صحنه خلوت است و حتي كارگران ساختمان نيمه‌كاره نيز استراحت مي‌كنند.

عباس محبوب را مي‌بينم كه كنار يوسف تيموري و مجيد مولايي ايستاده است و مي‌خندند. نزديك‌تر مي‌روم تا ببينم موضوع خنده چيست. تيموري پيشنهاد مي‌كند كه موضوع را به من هم بگويند تا در روزنامه چاپ كنم.

محبوب مي‌گويد: «به آقاي تهيه‌كننده مي‌گويم مي‌بيني چقدر عوامل بي‌ملاحظه‌اند، همين ديروز ظهر بود كه ناهار خوردند؛ حالا دوباره يك دل سير ناهار خوردند، لابد شب هم كه برسد مي‌خواهند شام بخورند!»

او درباره نقش خود در اين سريال مي‌گويد: در نقش فروشنده يك فروشگاه دست‌دومي به نام «تاناكورا» هستم كه از آشنايان سيامك و پدرش هستم. سيامك هم براي اين‌كه بتواند خودش را به عنوان مهندس جا بزند به سراغ من مي‌آيد و لباس‌هاي زيادي از من مي‌گيرد تا بتواند هميشه خوش‌لباس باشد و من هم در ازاي در اختيار گذاشتن لباس، قول يك وصلت فاميلي يعني ازدواج با خاله‌اش را از او گرفته‌ام! سعي مي‌كنم امكاناتي كه از من مي‌خواهد برايش فراهم كنم تا هم او به هدفش برسد و هم من! اكثر سكانس‌ها گرفته شده و ديگر تقريبا تا پايان تصويربرداري چيزي نمانده است.

به همراه تهيه‌كننده از لوكيشن خارج مي‌شويم و به سمت مركز شهر مي‌رويم. در راه سراغ جواد عزتي بازيگر نقش سعيد برادر سيامك و ساير بازيگران را مي‌گيرم و نشاني لوكيشن فردا را به من مي‌دهد....

حال و هواي يك عروسي مصلحتي!

روز دوم اما هوا باراني است. پيش‌بيني هواشناسي درست از آب درآمده است و به همين دليل امروز لوكيشن‌ها داخلي است.

هر‌چه قدر كه روز پيش لوكيشن خلوت بود و آرام، امروز شلوغ است و سريع. داخل كه مي‌روم به غير از چهره‌هاي آشناي ديروز، چهره جواد عزتي، مجيد مشيري و مريم سرمدي را هم مي‌بينم. از ميان شلوغي صحنه خودم را به جايي مي‌رسانم كه سفره عقدي ديده مي‌شود.

بهاره افشاري با لباسي سپيد در نقش نوشين زندي دختري كه سيامك (يوسف تيموري) قصد ازدواج با او را دارد، در كنار هم نشسته‌اند. افشاري لنزي روشن به چشم دارد و مجيد مشيري و مريم سرمدي در نقش پدر و مادر او در كنار آنها نشسته‌اند.

قرار است اين سكانس عقد آنها را نشان دهد. گاهي بوي كندر و اسپند توي هوا مي‌پيچد و جعبه شيريني كه مربوط به عروس و داماد‌هايي است كه براي خطبه عقد به آنجا آمده‌اند پخش مي‌شود.

حس‌و‌حال عروسي در هوا پخش شده است و همه شادند. در اتاق كوچكي مجاور با آشپزخانه دفترخانه سرك مي‌كشم. همان آينه و ابزار گريم به چشم مي‌خورد و چند چهره آشنا. جواد عزتي، رضا فيض‌نوروزي، زهره مجابي، رويا افشار و....

جواد عزتي اما مثل نقش‌هايش شيرين است، با همه شوخي مي‌كند، خيلي انرژي دارد. صحنه براي سكانس بعد آماده مي‌شود، منشي صحنه صدا و تصوير را چك مي‌كند و جواد عزتي(سعيد) و يوسف تيموري(سيامك) روبه‌روي هم مي‌ايستند.

موضوع اين صحنه بر سر بي‌فكر امضا كردن چند برگه از طرف سيامك است و سعيد به سيامك هشدار مي‌دهد حواسش را جمع كند و سيامك نيز با پوزخندي به او مي‌گويد تو حواست به خودت باشد. بعد از فرمان كات از طرف كارگردان به‌سراغ عزتي مي‌روم.

درباره نقش خود مي‌گويد: داستان سريال دست بالاي دست درباره خانواده‌اي است كه درگير دروغ‌هاي خودشان مي‌شوند. من نقش سعيد يكي از پسرهاي اين خانواده را بازي مي‌كنم. سعيد كارمند فردي به نام مجلسي است و او ناخواسته درگير ماجراهاي برادرش مي‌شود.

آنسوتر مردي را مي‌بينم كه از آنچه فكر مي‌كردم جدي‌تر است. او مجيد مشيري است، به سراغش كه مي‌روم خيلي كوتاه مي‌گويد: نقش فردي به نام زندي را به عهده دارم كه دخترش يك خواستگار دارد با نام سيامك كه نقش آن را يوسف تيموري به عهده دارد. زندي ابتدا با ازدواج دختر مخالفت مي‌كند و در نهايت موافق مي‌شود. اين مرد دچار مشكلات مالي نيز شده است كه وكيلي براي خود استخدام كرده است.

بر‌خلاف بهاره افشاري و زهره مجابي كه اصلا تمايلي به توضيح درباره نقش خود نداشتند، مريم سرمدي با روي خوش به سوالم پاسخ مي‌دهد: همسر زندي و مادر نوشين هستم. مادر نوشين خيلي شخصيت پيچيده‌اي ندارد و مثل مادر همه سريال‌هاست. مادر‌ها در دنياي واقعي خيلي رنگ به رنگ و متفاوتند، ولي مادرهاي سريال‌ها خيلي خوب و مهربان و گرم هستند و هيچ‌وقت معمولي و خاكستري نيستند تا تبديل به كاراكتر و شخصيت شوند؛ البته مواردي هم بوده مثل تا ثريا كه واقعا ما شاهد يك كاراكتر هستيم. بيشتر تيپ هست تا شخصيت و تيپ مادر نوشين تيپ طنزي نيست و فقط به كمك يك‌سري موقعيت‌هاي طنز ايجاب مي‌كند كه خنده‌دار به نظر برسد.

كم‌كم صحنه شلوغ‌تر مي‌شود؛ زوج‌هاي جواني بي‌خبر از همه جا براي جاري شدن خطبه عقد به دفترخانه آمده‌اند و گرفتن پلان‌ها در آن فضاي شلوغ سخت شده است. ملكي ـ برنامه‌ريز سريال ـ مي‌گويد تا چند دقيقه ديگر از اينجا به محل ديگري مي‌رويم. فكر مي‌كنم بايد از اين جمع صميمانه خداحافظي كنم. در راه به اين فكر مي‌كنم كه سعيد و سيامك در روزهاي نوروز چه طور در يك سريال 14 قسمتي دست بالاي دست مي‌روند. ديگر تا نوروز راهي نمانده است. سراغ عيد را مي‌شود از قطره‌هاي باران هم گرفت.

سكانس برگزيده دست بالاي دست

سيامك مقابل آينه به سر و وضع خودش مي‌رسد، لباس اسپرت شيكي پوشيده و حال دارد موهايش را آرايش مي‌كند. سعيد سفره هفت‌سين معروف را مي‌چيند.

سعيد: لباس از كجا رسيد؟... تاناكوراست؟

سيامك: نه بابا... اين يكي رو ديگه خريدم از بوتيك‌هاي بالاي شهر... البته شايد ببرم پسش بدم.

سعيد: چرا؟ بهت مي‌آد خيلي.

سيامك: آره؟... ولي صاحبش شايد لازمش بشه(موذيانه مي‌خندد.)

سعيد: مال دكتره؟!... سيامك تو لباس مجلسي رو به چه اجازه‌اي...

سيامك: (او را آرام مي‌كند) بابا نمي‌خورمش كه... خواستيم ماشينو بذاريم سر جاش اينم درمي‌آرم ميارم اونجا...

سعيد: ماشينو؟! ماشين كيو؟

سيامك: ببين سعيد... زندي اينا اون ماشينو تو حياط ديدن... نمي‌تونم با يه ماشين ديگه برم دنبالشون كه...

سعيد: مگه تو قراره ببريشون فرودگاه؟

سيامك: آره ديگه يه داماد كه بيشتر ندارن.

سعيد: سيامك محاله! به هيچ‌وجه نمي‌توني ماشين دكترو برداري، يه فكر ديگه بكن.

سيامك: بابا نمي‌خورمش كه يه توك پا مي‌ريم فرودگاه و برمي‌گرديم. بنزينشم مي‌زنم. تازه شايد اين فيلم‌هارو پاك كردم (به موبايلش اشاره مي‌كند.)

سعيد: مگه اونا رو پاك نكردي نامرد، قرار بود بعد خواستگاري پاكش كني!

سيامك: آره وقتي خواستگاري به هم خورد ديگه حوصله‌اش‌رو نداشتم.

سعيد: ديگه‌داري شورشو درمياري، اصلا با ماشين ايرج برو.

سيامك: اون كه ماشين شركته. نصف شب بايد با ماشين مجلسي برم داداش. اين آخريم راه بياد ديگه. دو سه ساعت ديگه مي‌رن و همه خلاص مي‌شيم. فقط من مي‌مونم و يه دل شكسته و يه چشم منتظر.

سعيد: جون من رمانتيك نشو اصلا بهت نمي‌آد.

سيامك: بابا تو چرا باور نمي‌كني من عاشق شدم!

سعيد: تو عاشق بشي؟مثل اين مي‌مونه كه من قاچاقچي مواد مخدر بشم.

سيامك: الاغ من اگه نوشين رو به خاطر پول باباش مي‌خواستم كه وقتي فهميدم داره مي‌ره بايد بي‌خيال مي‌شدم.

سعيد: اين كارو نكردي چون مي‌خواستي سنجاق شي بهشون بري كانادا.

سيامك: وقتي باباهه مخالفت كرد با عقدمون و گفت حالا شما بعدا خودت بيا كانادا اونجا حرف بزنيم، ديگه بايد ول مي‌كردم ديگه؟ پس بدون دوستش دارم كه همين‌طور دارم ادامه مي‌دم... واي نوشين (سرش را مي‌گيرد وقتي سعيد به فكر مي‌رود) سوئيچ ماشين دكتر پيشته ديگه؟!

سعيد: خدا بگم چه كارت نكنه اگه يه خط رو ماشين بيفته بيچارت مي‌كنم...

عالم محضر خداست درمحضر خدا گناه نکنید حضرت امام (ره)

سه شنبه 1 فروردین 1391  1:07 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها