0

برخورد با فرزندان شهدا

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

برخورد با فرزندان شهدا

 

على(ع) در رهگذر، زنى را ديد كه مشك آبى بر دوش گرفته بود وبه خانه مى‏برد. براى كمك پيش رفت و مشك آب را از او گرفت وبه‏خانه‏اش رساند. در ضمن از وضع او سؤال كرد. زن گفت: «على‏بن‏ابى‏طالب، شوهرم را به مأموريتى فرستاد كه در طى آن او كشته‏شد. اينك چند كودك يتيم براى من مانده است و قدرت اداره زندگى آنها را ندارم. فقر باعث شده است كه خدمتكارى كنم...».

على(ع) بازگشت و آن شب را با ناراحتى گذراند. صبح روز بعد، ظرف غذايى را برداشت و به سوى خانه آن زن رفت. در بين راه عده‏اى خواستند كه ظرف غذا را حمل كنند، امّا هر بار حضرت مى‏فرمود: «روز قيامت چه كسى اعمال مرا به دوش مى‏كشد؟»

به خانه آن زن كه رسيد، در زد. زن پشت در آمد و پرسيد: «چه كسى هستيد؟»

حضرت جواب داد: «كسى كه تو را كمك كرد و مشك آب را برايت آورد. اينك براى كودكانت خوراكى آورده‏ام

زن در را گشود و گفت: «خداوند از تو راضى باشد و روز قيامت بين من و على‏بن‏ابى‏طالب حكم كند

حضرت وارد شد و به زن فرمود: «نان مى‏پزى يا كودكانت را نگاه‏مى‏دارى؟»

زن گفت: «من در پختن نان تواناترم. شما كودكان مرا نگاه داريد

زن آرد را خمير كرد و على(ع) گوشتى را كه همراه آورده بود كباب كرد و با خرما به اطفال خوراند. به هر كودكى در كمال مهربانى و باعطوفت پدرى لقمه‏اى مى‏داد و مى‏فرمود: «فرزندم، على را حلال كن

خمير حاضر شد. على(ع) تنور را روشن كرد. اتفاقاً زنى كه على(ع) را مى‏شناخت به آن منزل وارد شد. به محض آن كه حضرت را ديد با عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت: «واى بر تو! اين پيشواى مسلمانان على بن ابى‏طالب است

زن كه از كلمات گله آميز خود سخت شرمنده و پشيمان شده بود، باشرمندگى به آن حضرت گفت: «يا اميرالمؤمنين، از شما خجالت‏مى‏كشم، مرا عفو كنيد

حضرت فرمود: «از اين كه در كار تو و كودكانت كوتاهى شده‏است، من خجالت مى‏كشم.»(7)

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 28 اسفند 1390  3:08 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها