پهلوانى از بيابانى مىگذشت. خرسى را ديد كه در تلهاى گرفتار شده بود. پهلوان خرس را نجات داد. خرس نيز با او دوست شد وپساز آن، همه جا همراه او بود. روزى حكيمى به پهلوان گفت: «خرس يك حيوان نااهل است. دوستى با نااهلان نيز روا نيست. بهدوستى خرس دل مبند.»
پهلوان سخن حكيم را گوش نكرد. تا آنكه روزى خرس و پهلوان در گوشهاى خوابيده بودند. از قضا مگسى به سراغ خرس آمد. خرسهر چه با دستش آن مگس را رد مىكرد، باز مگس مىآمد و اوراآزار مىداد. سرانجام خرس برخاست و رفت از كنار كوه، سنگىبزرگ برداشت و آورد. چون ديد آن مگس روى صورت پهلوان نشسته است، آن سنگ بزرگ را با خشم روى آن مگس انداخت تا اورابكشد؛ در نتيجه سر پهلوان، زير آن سنگ بزرگ كوفته شد و او جان داد. اين بود نتيجه دوستى با خرس كه به «دوستى خاله خرسه» معروف است.(2)