يكى از علماى وارسته، كلاس درسى داشت و از ميان شاگردانش بهنوجوانى بيشتر احترام مىگذاشت. روزى يكى از شاگردان از آن عالم پرسيد: «چرا بىدليل، اين نوجوان را آنهمه احترام مىكنيد؟»
آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند. آن مرغها را بين شاگردان تقسيم نمود و به هر كدام كاردى داد و گفت: «هريك از شما مرغ خود را در جايى كه كسى نبيند ذبح كند و بياورد.»
شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر يك از آنها، مرغ ذبح كرده خود را نزد استاد آورد؛ اما نوجوان مرغ را زنده آورد. عالم به او گفت: «چرا مرغ را ذبح نكردهاى؟»
او در پاسخ گفت: «شما فرموديد مرغ را در جايى ذبح كنيد كه كسى نبيند؛ من هر جا رفتم ديدم خداوند مرا مىبيند.»
شاگردان به تيزنگرى و توجه عميق آن شاگرد برگزيده پى بردند، اورا تحسين كردند و دريافتند كه آن عالم وارسته چرا آن قدر به او احترام مىگذارد.(1)