بانوى جوانى مىنويسد: «در دوران كودكى، بسيار حساس و خجالتى بودم. از طرفى وزنم بيش از حد معمول بود و گونههايم مرا بيش از آنچه بودم، چاق نشان مىداد. هرگز به مجالس ميهمانى نمىرفتم و تفريحى نداشتم. در مدرسه حتى در ورزش شركت نمىكردم. حس مىكردم با ديگران فرق دارم و موجودى نامطلوب و زايد هستم. وقتى بزرگ شدم، با مردى كه چند سال از خودم بزرگتر بود ازدواج كردم و باز به همان وضع روحى باقى ماندم. بستگان شوهرم افرادى با وقار و داراى اعتماد به نفس بودند و من هر چه كوشش مىكردم مانند آنها شوم نمىتوانستم. تمام اين مسائل دستبهدست هم داد و مرا به يأس و نااميدى كشاند تا جايى كه به فكر خودكشى افتادم. اما يك تذكر، مرا دگرگون ساخت و نجات داد. روزىمادر شوهرم درباره طرز پرورش بچههاى خود صحبت مىكرد و مىگفت: «من هميشه اصرار دارم بچههايم آن گونه كه هستند و براى آن آفريده شدهاند باشند.»
اين سخن در من به سختى اثر كرد و دانستم كه هنوز خود را نشناختهام و همه بدبختىهايم براى همين است كه مىخواهم خود را در قالبى بريزم كه براى آن ساخته نشدهام.(5)
بيان: با ساختن الگوى مناسب از شخصيتها براى كودكان مىتوان طرز فكر آنها را جهت داد تا امثال اين خانم از راضى نبودن وضع ظاهرى، به فكر خودكشى نيفتند.