0

پیش‌بینی خون و دود و آتش

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پیش‌بینی خون و دود و آتش

نسخه چاپيارسال به دوستان
داغی بر پیشانی تاریخ-2
پیش‌بینی خون و دود و آتش

خبرگزاری فارس: به نیروهای جوانی که خیلی زود به یک نبرد سخت می‌رفتند و فقط خدا می‌دانست که چند تای آن‌ها به شقایق‌های سرخی می‌پیوستند که پیش از این در راه ارزش‌ها و اهداف عالی خود به ملکوت پیوسته بودند.

خبرگزاری فارس: پیش‌بینی خون و دود و آتش

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، آماده‌باش، حوالی ۱۸ یا ۱۹ بهمن ماه اعلام شد. سال ۱۳۶۴ بود. نیروها را با کامیون‌هایی که به وسیله برزنت سر پوشیده شده بودند، به منطقه بردند. تاکید بسیار شده بود که تحت هیچ شرایطی برزنت‌ها پس زده نشوند، زیرا نمی‌خواستیم نیروها توسط هواپیماهای دشمن شناسایی و هدف قرار گیرند.

 

بنا به دستور، سکوت در کامیون‌ها حاکم بود. با این کار مسائل امنیتی و حفاظتی رعایت می‌شد. نیروها در روستای «چوئیبده» پیاده شدند. ساکنان روستا به سمت جاهایی امن گریخته بودند.

 

منازل روستایی بی‌صفای حضور ساکنانشان، خیلی غریب بودند. روستا بغض کرده بود. بیمارستان عظیم و زیرزمینی روستای «چوئیبده»، با فاصله پانصد متر از روستا، یکی از بزرگترین و مجهزترین بیمارستان‌های زمان جنگ بود که تا به آن روز دیده بودم.

 

بیمارستان از جنس بتن ساخته شده بود و روی آن کاملا با خاک پوشیده شده بود. در آنجا همه امکانات پزشکی از جمله آزمایشگاه، اتاق‌های عمل، رادیولوژی، داروخانه، اتاق‌های مخصوص بستری بیماران سالن‌های انتظار و ... وجود داشت.

 

عملیات «والفجر هشت»، شب بیستم بهمن ماه ۱۳۶۴ آغاز شد. ما، در روستای «چوئیبده» بودیم. صدای شلیک توپخانه خودی و انفجار را به وضوح می‌شنیدیم. تاریخ عملیات را می‌دانستم، اما رمز عملیات که «یا فاطمه‌الزهرا(س)» بود را بعداً فهمیدم.

 

انفجار منورها را زیر باران ریزی که لحظه به لحظه شدت می‌یافت، تماشا می‌کردیم. یاران من در بیرون از خانه‌های روستایی ایستاده بودند و از ته قلب برای پیروزی نیروهای ایرانی دعا می‌کردند. هیجان جنگ و نگرانی احوال نیروها باعث شد که تا صبح بیدار بمانیم و به صدای انفجارها گوش بسپاریم. در این انتظار بودم که هر لحظه دستور شرکت در عملیات و یاری خواستن از ما، اتفاق بیفتد.

 

تا صبح خبری نشد. روز دوم عملیات هم، زیر نور منورها، صدای انفجار و دلهره ما برای سلامتی نیروها سپری شد. آمبولانس‌ها آژیرکشان شهدا و مجروحان عملیات شب گذشته را به بیمارستان صحرایی انتقال می‌دادند. هنوز طنین آژیر آمبولانس‌ها و تند شدن ضربان قلبم در من زنده است. انگار همین چند لحظه پیش اتفاق افتاده باشد.

 

اقامت ما در «چوئیبده»، هفت یا هشت روز طول کشید. خبرهای خوشایندی می‌رسید. رزمندگان ایران، شهر فاو را تصرف و تا آزادسازی مناطقی چون «خور عبدالله» پیشروی کرده بودند.

 

در جاده مهم فاو - ام‌القصر، محور نیروهای ما با مقاومت سرسختانه نیروهای دشمن مواجه شده بودند و این مسئله آن‌ها را زمین‌گیر کرده بود.

علت این مسئله نیز عدم وجود نیروی زرهی، مخصوصاً تانک در خط حمله ایران بود. این درحالی بود که دشمن با سلاح‌های پیشرفته و نیروی زرهی قوی، توان جنگی بالاتری داشت.

 

روز سوم عملیات بود که به ما اعلام آماده‌باش کردند. باید وارد نبرد می شدیم.

نیروها را برای عبور از اروند آماده می‌کردیم. کامیون‌های سرپوشیده، نیروهای گردان «مالک اشتر» را در خود جای دادند و به ساحل اروند رساندند.

 

چند ساعت طول کشید تا سوار قایق شدیم، زیرا هواپیماهای عراقی مدام هجوم می‌آوردند و بمب بر سر ما می‌ریختند. ما به رگبار مسلسل بسته می‌شدیم. تمرکز نیرو در ساحل، باعث مجروح شدن و شهید شدن چند نیرو شد. یادآوری افتادن بمب در میان نیروها و شهید شدن آن‌ها، عذابم می‌دهد. تا آنجا که ممکن بود نگذاشتیم که بچه‌های گروهان، اجساد شهدا و شرایط نامناسب مجروحان را ببینند.

 

ما در ابتدای درگیری مستقیم و جدی‌مان با دشمن بودیم و دیدن آن مناظر، تاثیر خوبی در روحیه نیروها نداشت. بالاخره فرمان حرکت صادر شد.

 

مهمترین مسئله، انتقال نیروها و قایقران‌ها با ناو تیپ امیرالمؤمنین به آن سوی اروند بود. گردان «مالک اشتر» به آن سوی اروندرود در حال انتقال بود. سنگرهای مجهز دشمن از دور پیدا بود. عراقی‌ها در آب، موانع و تله‌های بسیار کار گذاشته بودند؛ انواع تله‌های انفجاری، سیم‌های خاردار، بشکه‌های فوکاز و ... از فکر اینکه نیروهای پیش از ما چگونه با وجود این همه مانع، خود را به دشمن رسانده و فاو را آزاد کرده‌اند، غرق در تعجب بودم.

 

برای گروهی که خداوند ناظر و شاهد آن‌ها و نیت‌های قلبی‌شان است، هیچ چیز غیرممکن نیست. اما واقعیت درست کنار ما بود. واقعیت وجود تله‌ها و موانع پیشرفته، واقعیت سرما و سوز، سلاح‌های ناپیشرفته و کم نیروهای ایرانی و واقعیت‌های دیگری که از بیانشان عاجزم.

 

در ساحل فاو پیاده شدیم و از شهر آزاد شده فاو گذشتیم. ما را به انتهای فاو، جایی که به «خور عبدالله» مشرف می‌شد، هدایت کردند. قرار بر این شد که ما در آنجا مستقر شده و کار پدافند را به عهده بگیریم. پیش‌بینی شده بود که عراقی‌ها با عملیات آبی - خاکی در آنجا نیروی نظامی پیاده خواهند کرد. ضروری بود آنجا پدافند شود، زیرا ار دشمن از آن ناحیه وارد می‌شد، نیروهای ما در فاو «قیچی» می شدند.

 

سمت چپ ما به دهانه خلیج فارس منتهی می‌شد. درگیری شدید بین نیروهای خودی و عراقی در چند کیلومتری ما جریان داشت. چهل و هشت ساعت در منطقه مستقر بودیم. تانکرها و مخازن بزرگ نفتی منهدم شده در حال سوختن بود. دود خفه‌کننده‌ای فضای اطراف را آلوده کرده بود. به سختی نفس می‌کشیدیم. اگرچه شبانه، منظره شعله‌های زرد و نارنجی، زیبا و دیدنی بود اما آن همه زیبایی، چشم دشمن را به سمت ما خیره می‌کرد و این برای ما خطرناک بود. رد شعله‌ها باعث می‌شد، ما زیر باران گلوله و خمپاره قرار بگیریم.

 

هواپیماهای دشمن با صدای زیاد بر فراز منطقه چرخ می‌زدند و بمباران می‌کردند. هواپیماهای ایران نیز به عمق دشمن نفوذ کرده، آن‌ها را بمباران می‌کردند. هیلکوپترهای هوانیروز هم در منطقه پرواز می‌کردند. ما دو بار بمباران هوایی شدیم اما به لطف خدا هیچ آسیبی به نیروها وارد نشد.

نیروها برای مقابله با دشمن، بی‌تابی می‌کردند. غیرت جنوبی بچه‌ها به جوش آمده بود و دیگر تحمل نداشتند که ساعت‌ها در انتظار بمانند.

مدام می‌گفتند:

 

- ما را آورده‌اند اینجا چه کار؟ باید با دشمن درگیر شویم!

 

من تنها یک جواب داشتم: وظیفه‌ایست که به ما محول شده! نمی‌شود بی‌گدار به آب زد! ممکن است هر آن دستور حمله و درگیری صادر شود!

 

نیروها شب را تا صبح بیدار ماندند. آن‌ها چشم انتظار فرمان حمله بودند. واقعیت این است که خود من هم بی‌تاب و بی‌طاقت بودم و برای رفتن به خط مقدم، لحظه‌شماری می‌کردم، اما اگر نیروها مرا ناصبور می‌دیدند، همان مقدار تحمل را هم از دست می‌دادند.

 

صبح به من اطلاع داده شد که باید خدمت فرمانده تیپ بروم.

ماموریت جدیدی به ما محول شده بود. این را فرمانده به من گفت. دو گروهان به حالت احتیاط می‌ماند و یک گروهان برای حمله به سمت خط می‌رفت! و آن روهان، گروهان ما بود.

 

ساعت هشت و نیم صبح، مرا با ماشینی به سنگر فرماندهی بردند. داخل سنگر، مسئولان و فرماندهان رده بالای ناو تیپ امیرالمؤمنین حضور داشتند. کسانی مانند «حاج حسین کارگر» - فرمانده ناو تیپ - «مصطفی عرب‌زاده»- مسئول اطلاعات و چند نفر دیگر.

 

به اتفاق هم سوار خودرویی شده و به سمت کارخانه نمک رفتیم. حوالی دریاچه نمک پیاده شده، به سایر دوستان، «حاج خلیل اسدی» - فرمانده لشکرالمهدی - و نعمت دشتی پیوستیم و با هم به پشت خاکریزی رفتیم.

محل عملیات را نشان دادند:

 

- بچه‌های گردان شما، قرار است آنجا درگیر شوند! باید خط دشمن را بشکنید و جلو بروید!

 

اسدی پرسید: کدام گروهان و گردان عمل می‌کنند؟

 

حاج کارگر پاسخ داد:  یکی از گروهان‌های خوب ما! بچه‌های ناب بوشهری! فرمانده‌اش هم بسیجی است!

 

و به من اشاره کرد. بعد اضافه نمود:  فرمانده که بسیجی باشد، نور علی نور می‌شود!

 

من به عملیات فکر می‌کردم. به نیروهای جوانی که خیلی زود به یک نبرد سخت می‌رفتند و فقط خدا می‌دانست که چند تای آن‌ها به شقایق‌های سرخی می‌پیوستند که پیش از این در راه ارزش‌ها و اهداف عالی خود به ملکوت پیوسته بودند. چشم‌های من خیره بود، به دور دست‌هایی با پیش‌بینی خون و دود و آتش!

 

محوری را که باید به آن وارد می‌شدیم، به من نشان دادند. حوضچه‌های تولید نمک در آنجا بود. آب این حوضچه از «خور عبدالله» گرفته و به حوضچه داده می‌شد. پس از تبخیر آب، نمک به دست می‌آمد. ما از کنار خاکریز حوضچه‌ها وارد محور عملیاتی می‌شدیم و نیروها می‌بایست از کانالی که آب را به حوضچه‌ها وارد می‌کرد، پیشروی می‌کردند.

 

سمت چپ ما نیروهای لشکر «حضرت رسول» عمل می‌کردند. از محل ما تا «پل صدام» حدود صد و پنجاه متر فاصله بود. از سمت راست، نیروهای لشکر «ثارالله» که متشکل از بچه‌های کرمان بود، وارد عملیات می‌شدند. هدف نهایی نیز تصرف یا انهدام پل «صدام» بود.

 

حوالی بعدازظهر، نزد بچه‌های گروهان برگشتم. وقتی خبر عملیات را به آن‌ها دادم، موج شادی و هلهله برخاست. از انتظار حضور در خط مقدم، خسته شده بودند. نیروها با لانکروز به سمت خط مقدم حرکت کردند. هوا تاریک شده بود که نیروها در نزدیکی کارخانه نمک پیاده شدند.

 

شور و حرارت وصف‌ناشدنی داشتند. بعد از چند صد متر پیاده‌روی به پشت حوضچه‌های نمک رسیدیم. آن‌هایی که برای اولین بار در عملیات شرکت می‌کردند، دچار اضطراب بودند. تمام تلاش‌ ما را در آموزش‌های نظامی فشرده، این بود که به نیروها بیاموزیم مواقع خطر، سختی، سرما و مواقع مقابله مستقیم با دشمن چه کار باید بکنند و حالا نوبت به عملی کردن آن تجربه‌ها رسیده بود.

 

دل شب بود و ما زیر نور ماه، چند صد متر را طی کرده بودیم. گهگاه منورها تمام فضا را روشن می‌کردند. به جلو خاکریز اصلی رسیدیم. معاون‌های من، «محمد رنجبر» و «عبدالرسول قادریان» بودند.

 

سینه‌خیز تا خاکریز اصلی رفتیم. «حاج خلیل» - مسئول اطلاعات لشکر المهدی - «عرب‌زاده» و «حاج حسین کارگر» نیز آنجا بودند.

ما آماده بودیم.

 

سمت چپ، نیروهای عمل‌کننده با دشمن درگیر شدند. صدای تیراندازی و فریاد به گوش می‌رسید. دلم فرو ریخت. دشمن دریافته بود که ما قصد عملیات و درگیری داریم.

 

به میدان بردن نیروها در آن شرایط، کار عاقلانه‌ای نبود. هوشاری دشمن، اوضاع را خراب کرده بود. از سمت ما نیز صدای تیراندازی بلند شد. مطمئن شدم موضع ما لو رفته است و عراقی‌ها با ما درگیر شده‌اند. حاج خلیل پرسید:

 

- آماده‌ای برای بردن بچه‌ها!

 

اندیشناک و نگران پاسخ دادم: دو طرف درگیر شده‌اند. دشمن می‌داند که جناح وسط هم وجود دارد! آماده است که ما نیز به خط بزنیم!

 

گفت: توکل به خدا!

 

- بله! توکل به خدا باید کرد!

 

نمی‌دانم چرا پیش از هر وقت دیگر، خود را مسئول سلامتی و جان نیروها می‌دانستم، نیروهای اطلاعات «المهدی» هم نیامدند. فقط گفتند:

 

- راه همان است که صبح نشان دادیم! بگیرید و بروید جلو تا به دشمن برسید و درگیر شوید!

 

کانالی که می‌بایست در آن عبور کنیم، تقریباً ۱۵ متر عرض داشت.

روبرو، دشمن بود. سمت راست، دشمن بود. در شرایط خطرناکی بودیم. از دو جناح می‌توانستند بر ما آتش بریزند. تیربارهای عراقی مدام کار می‌کرد. فرمان حرکت دادم. از خاکریزی که نیروهای خودی پشت آن سنگر گرفته بودند، به سمت دشمن حرکت کردیم.

 

دشمن به دلیل درگیری جناح چپ و راست ما با خودش، حساس شده بود و دائم منور می‌زد و آسمان منطقه را روشن نگه می‌داشت. به محض روشن شدن منورها خود را روی زمین پرت می‌کردیم. بین دو ستونی که در حال حرکت بودند، مدام می‌چرخیدم، رنجبر را جلو ستون نیروها فاصله داشتم. احساس کردم حالتی غیر عادی پیش آمده. دویدم.

 

ستون روی زمین نشست. به سنگر کمین دشمن رسیده بودند و آن حالت غیر عادی، به همین دلیل بود. هیچکس درباره این سنگر و شناسایی آن چیزی به من نگفته بود. نیروهای عراقی در سنگر بودند. ما با فاصله دو یا سه متر در نزدیکی آن‌ها بودیم و نمی‌دانم چطور در آن شرایط حساس، از ما غافل بودند.

 

تیربارچی عراقی متوجه شد و پیش از آنکه عکس‌العملی نشان دهد، نیروها با سرعت تمام او را غافلگیر کردند. در سنگر، «علی‌آبادی»‌ و «رنجبر» تن به تن با عراقی‌ها مبارزه می‌کردند. شبیه کشتی گرفتن بود. «رنجبر» در درگیری با عراقی، اسلحه را کشید و او را از پای در آورد.

 

فرصت نشد بگویم که: «او را نزن!» می‌خواستم اسیر بگیریم. با این کار می‌توانستیم اطلاعات خوبی به دست بیاوریم. در این صورت، نیروها نیز توان و روحیه خوبی می‌گرفتند. بر اثر تیراندازی عراقی‌ها، نجف‌پور از ناحیه ران زخمی شد. او اولین مجروح گروهان ما در آن شب بود. اوضاع که آرام شد به رنجبر گفتم:

 

- کاش او را نمی‌زدی! می‌خواستم اطلاعات بگیرم!

 

حرف قانع‌کننده‌ای زد: خیلی مقاومت می‌کرد! دردسرساز بود! چاره‌ای نداشتم!

 

مسیر را ادامه دادیم اما این بار با هوشیاری بیشتر. هیچ چیز قابل پیش‌بینی نبود. یک دفعه یک سنگر مثل قارچ جلوی پایمان سبز می‌شود.

چهل و هشت ساعت پیش از ما نیروهای لشکر «المهدی» در همین محور عمل کرده و شکست خورده بودند. پیکرهای شهدا آن لشکر، معصوم و آرام در اطراف پراکنده بود.

 

عراقی‌ها جایگاه ما را کشف کرده بودند. از راست و جلو آتش می‌بارید. منورها خاموش نمی‌شدند. من، جلو ستون بودم. در این گیرودار متوجه شدم کسی روی زمین نشسته و هیچ کاری انجام نمی‌دهد.

نمی‌دانستم چه کسی است؟ جلوتر رفتم. از بازمانده‌های لشکر المهدی بود که آتش عقب آرپی‌جی، صورت او را سوزانده و چشم‌هایش را کور کرده بود. ۴۸ ساعت بدون آب و غذا با آن جراحت سنگین، تحمل کرده و زنده مانده بود.

 

سفارش کردم او را به عقب ببرند.

از همان نقطه، درگیری ما با دشمن شدیدتر شد. نیروها را به دو دسته تقسیم کردم تا گروهی به سمت راست و گروهی به جلو تیراندازی کنند. عراقی‌ها به سمت ما پیش می‌آمدند و عقب می‌رفتند. منورها دید خوبی به ما می‌داد.

 

زمین آن طرف صاف و یکدست بود و به راحتی می‌شد هر حرکتی را تشخیص داد. البته دشمن هم دید خوبی نسبت به ما داشت. آتش دشمن سنگین بود و هر لحظه بر تعداد مجروحن ما افزوده می‌شد. تعداد شهدا نیز کم نبود نیروهای گروهان به دلیل حجم زیاد آتش، زمین‌گیر شده بودند. باید آخرین وضعیتمان را به فرماندهی گزارش می‌دادم.

 

روی من به دشمن بود. حرکات سربازان عراقی و تیربارچی‌ها را زیرنظر داشتم. «عبدالرسول قادریان» هم جلو نشسته بود و برای برقراری ارتباط با قرارگاه فرماندهی تلاش می‌کرد.

ناله «عبدالرسول» مثل برق مرا از جا کند.

 

- آخ! محمد! خوردم!

 

فوراً او را بغل کردم. محمد بیهوش شد. دستگاه بی‌سیم را از دور کمرش باز کردم. عبدالرسول هیچ حرکتی نداشت. با او حرف زدم، اما نمی‌شنید. نمی‌دانستم کجای او تیر خورده، تیراندازی شدید دشمن تمرکز را از من گرفته بود. چشم‌های نازنین «عبدالرسول» بسته بود. حتی نمی‌توانستم برای آرامش دلم، گریه کنم. اگر بچه‌ها اشک مرا می‌دیدند؟ نه! باید قوی باشم!

 

بیسیم خراب شده بود و ارتباط با فرماندهی غیرممکن به نظر می‌رسید. با این تصور که «عبدالرسول» بیهوش است، به دو نفر از نیروها گفتم:

 

- «قادریان» را به عقب ببرید!

 

به بقیه، فرمان پیشروی دادم. فاصله ما با دشمن کمتر از چهار متر بود. فریاد گاه به گاه بچه‌ها و افتادن پیکرهای مطهرشان روی زمین، به گوش می‌رسید و از دورن خالی‌ام می‌کرد. چه می‌توانستم انجام دهم. هیچکس از یک لحظه دیگر خود اطلاعی نداشت و ما با آگاهی کامل، پا در این راه نهاده بودیم. بچه‌ها جان خود را بر کف گذاشته بودند.

 

سربازی عراقی روی پا نشست و آرپی‌جی را به سمت ما نشانه رفت و شلیک کرد اما گلوله، آن طرف ما منفجر شد.

بچه‌ها از فکر اینکه مقابله و مقاومت بیهوده است، ضعیف شده بودند. هر جا امیدواری انسان تحلیل برود، قدرت زندگی نیز تحلیل رفته است.

بلند شدم و بین آن‌ها حرکت کردم.

 

- یا علی مدد!

 

- نصر من‌الله و فتح قریب!

 

- آفرین محمد! بارک‌الله مسعود!

 

و با دست تشکر به شانه‌هایشان می‌زدم. سعی می‌کردم نشان دهم که امیدواری بزرگترین گنج انسان‌هاست.

به دنبال «محمد رنجبر» بودم، اما نشانی از او هم نبود. دشمن احساس خطر کرده بود. نیروهای چپ و راست که پیش از ما حمله کرده بودند به مراتب شرایطی بدتر از ما داشتند. بچه‌ها در خون غوطه می‌خوردند.

در میان بچه‌ها، «ظهراب صفدریان» از بقیه مسن‌تر و آرپی‌جی‌زن گروه بود. به او گفتم:

 

- وقتی تیربارچی و آرپی‌جی‌زن عراقی روی جاده آمد، او را بزن!

 

گفت: - گلوله ندارم!

 

گلوله آرپی‌جی برایش تهیه کردم.

 

- یا علی! بزن! بزن!

 

آتش دشمن مستقیم به سمت او آمد. تیری به گلوله آرپی‌جی خورد اما خوشبختانه موشک را منفجر نکرد و آرپی‌جی سالم ماند. نشست و گفت:

 

- توی آرپی‌جی‌ام تیر زدند!

 

گفتم: خیلی معطل کردی! سریع باش! سریع! بزن!

 

هلهله و کل عراقی‌ها به آسمان می‌رسید. شادی آن‌ها برای تضعیف روحیه ما بود. پیرمرد بار دیگر روی جاده ایستاد و آرپی‌جی را نشانه گرفت و شلیک کرد.

 

آرپی‌جی میان دشمن منفجر شد، فکر می‌کنم چند نفر را کشت.

سایر عراقی‌ها پا به فرار گذاشتند. به «صفدریان» گفتم:

 

- بارک‌الله! دستت درد نکنه! علی یارت!

 

کنارم نشست و گفت: خو... ب... ب... بود! آ...‌ قای فرمانده!

 

دستی بر سرش کشیدم و گفتم: کارت حرف نداشت!

 

«صفدریان» خرخر کرد و افتاد. او را بغل کردم. تیر به گلویش خورده بود. درجا شهید شد. از هشتاد و پنج نیرو، تنها ده نفر مانده بودیم. البته همه شهید یا مجروح نشده بودند. بعضی‌ها به عقب رفته بودند. نمی‌دانم زیر رگبار گلوله و آتش،‌ما چطور زنده مانده بودیم.

 

کمی که جلوتر رفتیم، از ما ده نفر، فقط سه تن باقی بود. من، «محمد کامیاب» و «غلامرضا دهداری». مهمات در حال تمام شدن بود. تیربار دشمن لحظه‌ای خاموش نمی‌شد. ناله مجروحان غمگین‌ترین صدایی بود که توانسته بود آنقدر سنگین، دلم را بشکند.

 

هیچ امدادگری وجود نداشت که زخمی‌ها را به عقب برگرداند. برای زخمی‌ها نمی‌توانستم کاری کنم. شب تلخ و هولناکی بود.

 

به «کامیاب» گفتم: «محمد» برویم عقب! باید نیرو بیاوریم!

 

با این فکر، عقب‌نشینی کردیم. اگر فقط بیست نیروی زنده داشتم می‌توانستیم پل را منهدم کنیم.

موقع عقب‌نشینی، گاه من می‌ایستادم و تیراندازی می‌کردم تا بچه‌ها دور شوند. بعد از کمی دویدن، آن دو تیراندازی می‌کردند و من می‌دویدم. حدود دویست متر با این وضع عقب‌نشینی کردیم.

 

در همین حین به ابراهیم دوستی برخوردم. او با گروهان نیامده و عقب مانده بود. موقع برگشت دادن مجروحان، به اوضاع ما پی برده و به تنهایی برای کمک به سمت ما آمده بود.

 

وقتی مرا با فاصله دید، فریاد زد: دمشقی هستی؟

 

- بله؟

 

کمی نزدیک شد و پرسید: چند نفرید؟

 

بعض راه گلویم را گرفت. دلم می‌خواست تمام رنج‌ها و دردهایم را با اشک‌هایم پرصدا خالی کنم.

 

به زور گفتم: هـ..مین سه نفر!

 

«دوستی» به ما پیوست و ما اکنون چهار نفر بودیم که عقب‌نشینی می‌کردیم.

مدتی که به عقب آمدیم، به تعداد نیرو برخوردیم که برای کمک به ما آمده بودد.

 

نیروهای بوشهری بودند، به فرماندهی شهید «مجید بشکوه».

فرمانده تیپ امیرالمؤمنین که متوجه خرابی بیسیم ما شده بود، بیسیم و بیسیم‌چی - حسین ملاح‌زاده - فرستاده بود. کمک بیسیم‌چی هم «حسن خوشبخت» - که بعدها به شهادت رسیده بود. به «مجید بشکوه» گفتم:

 

- بچه‌های زخمی جلو مانده‌اند!

 

به دو نفر از نیروهای تازه رسیده، گفتم: بروید جلو و ما را پوشش بدهید!

 

آن‌ها «عباس کبگانی» و «یعقوب شامیری» - تیربارچی- بودند.

دونفر دیگر را هم به عنوان تامین قرار دادم. هر لحظه امکان داشت نیروهای عراقی ما را به رگبار ببندند.

شهید «بشکوه» ده الی دوازده نیرو به همراه داشت. نیرو کافی بود، اما مهمات نداشتیم.

 

به «بشکوه» گفتم:  مهمات لازم داریم! گلوله و آرپی‌جی! عقب، دو گروهان نیرو هست، برو بیاور!

 

«مجید» رفت که یکی از گروهان‌ها را بیاورد. بعدها فهمیدم در فاصله کمی از من، از ناحیه کمر تیر خورده و مجروح شده بود.

نیروها را سامان‌دهی کردم. مطمئن بودم می‌توانیم آن پل را منهدم کنیم.

آماده حرکت بودیم که «شامیری» گفت:

 

- «عباس» تیرخورده، او شهید شده!

 

با ناامیدی و هراس گفتم: تیر خورد؟

 

این خبر، ما را شوکه کرد. هنوز مسئله باورم نشده بود که پای «محمد کامیاب» هم تیر خورد. تیر به کشاله ران «محمد» اصابت کرد. کلافه و سردرگم بودم. هیچ سنگر و جان‌پناهی در آن حوالی وجود نداشت.

فکر مجروحانی که در جلو به انتظار امداد بودند، رهایم نمی‌کرد. قول داده بودم برایشان امداد بفرستم. ممکن بود در آن سرما و از شدت خونریزی از پا در آیند.

 

ساعت چهار بامداد بود.

 

با همان تعداد کم، پیشروی را آغاز کردیم. عصبانی و خشمگین بودم.

دوباره سخت درگیر شدیم. لشکر سمت چپ ما - حضرت رسول - عمل نمی‌کرد و آتششان به کلی خاموش بود. معلوم بود نتوانسته بودند عراقی‌ها را به عقب برانند و به مواضع از پیش تعیین شده برسند.

از آن طرف هم مورد هجوم آتش قرار گرفتیم.

دشمن خیلی کم عقب رانده شد.

 

تیربار لحظه‌ای از کار نمی‌ایستاد. حالا از سه ناحیه در فشار بودیم.

هوا رو به روشن شدن بود. برای اولین بار در عمرم دعا کردم که صبح نشود.

اگر هوا روشن می‌شد. تک تیراندازان عراقی، نفر به نفر ما را هدف قرار می‌دادند.

 

ناچار با فرماندهی تماس گرفتم و آخرین وضعیت را اعلام کردم.

از حاج «حسین کارگر» پرسیدم:

 

- چکار کنیم؟

 

- همانجا که هستید را نگه دارید، تا خبر بدهم!

 

بلافاصله دو سه نفر از نیروها را برای تأمین، پشت جاده فرستادم. یکی از این سه نفر، «مصطفی شمسا» بود. «محمد کامیاب» و «غلامرضا دهداری» را که مجروح شده بودند به عقب فرستادم. البته گروهی برای امداد وجود نداشت خودشان سه کیلومتر را سینه‌خیز به عقب برگشتند.

نزدیک روشن شدن هوا، فرماندهی دستور عقب‌نشینی داد.

 

گفتم: بچه‌های ما جلو هستند! الان چشم انتظار رسیدن ما هستند!

 

جواب شنیدم: نه! بی‌فایده است! هوا دارد روشن می‌شود! همین چند نفر باقی مانده را هم درو می‌کنند! برگردید!

 

از طریق بی‌سیم و با رمز متوجه شدم که نیروهای عمل‌کننده دو طرف ما نیز شکست خورده و به عقب برگشته‌اند. ناچار، فرمان عقب‌نشینی دادم.

به نیروهای تأمین گفتم که باید عقب‌نشینی کرد. منتظر شدیم اما برنگشتند.

 

«ابراهیم دوستی»، جلو رفت و کمی بعد برگشت: «مصطفی شمسا» شهید شده، رفیقش هم تیر خورده!

 

زخمی را بلند کرده و به عقب برگرداند. شنیدن خبر شهادت «مصطفی شمسا» برایم خیلی سنگین بود. دیگر تحمل نداشتم. این همه شهید کافی نبود؟

 

نشستم و به طرف دشمن تیراندازی کردم. دوستی هم کمک می‌کرد. پوشش مناسبی از آتش درست کردیم تا نیروها به عقب بروند. ما دو نفر، آخرین کسانی بودیم که عقب‌نشینی کردیم.

 

تیراندازی دشمن بیدار می‌کرد اما ما آنقدر خسته، کوفته و بی‌حال شده بودیم که توان خم شدن نداشتیم. راست راست از میان گلوله و آتش گذشتیم تا اینکه به خاکریز خودی رسیدیم.

 

بی‌درنگ احوال بچه‌ها را پرسیدم. «محمد رنجبر» و «عبدالرسول قادریان» برنگشته بودند. مطمئن شدم شهید شده‌اند.

پیکر آن‌ها سال‌ها پس از جنگ کشف و تشییع شد.

 

برای آن‌ها که جان بر کف به جبهه‌های نبرد آمده بودند و هیچ بازگشتی را برای خود متصور نبودند، شهادت آرزویی دست یافتنی شد. اما برای ما که مانده بودیم و هنوز به این افتخار نرسیده بودیم، فقدان دوستان بر سینه‌هایمان شبیه سنگی بزرگ، سنگینی می‌کرد.

 

حاج «حسین کارگر» نگران اوضاع بود. نمی‌خواست خاکریزی را که پشت آن بودیم به دشمن وانهد.

 

رو به من کرد و گفت: ممکن است عراقی‌ها ما را دور بزنند! اگر این خاکریز را نگه دارید، خوب است!

 

جاده‌ای کنار خاکریز واقع شده بود. حاج کارگر دستور داد آنجا را تامین بگذارم.

«سید امیر ریشهری» و «حیدر بهبهانی» تامین جاده را به عهده گرفتند. خستگی از چشم‌ها و تمام بدنم می‌بارید. «حاج کارگر» رو به من، گفت:

 

- بچه‌ها را ببر عقب! خودت همین جا، با بیسیم‌چی بمان!

 

ادامه دارد...

 

راوی: محمد دمشقی

 

«ویژه نامه شب های عاشورای عملیات والفجر هشت در خبرگزاری فارس»

 

انتهای پیام/

 
 
چهارشنبه 24 اسفند 1390  7:59 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها