پاسخ به:مشاعره آنلاین
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
سعدی
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
حافظ
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
نگرانم تو دلت این همه یک دنده نبود
یا اگر بود چنین از دل کنده نبود
دل تنگی بخشی از وجودم شده است...
در این بهار تازه که گلها شکفته اند
لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت
مفتون امینی
تا میتوانی آتش دلها خموش کن
مگذار بر فلک برود دود آه را
جز محنت عذاب نبینی به عمر خویش
گر نشنوی بجان سخن خیر خواه را
غمام همدانی
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
شهریار
ای دل تو به ادراکِ معمّا نرسی،
در نکتهٔ زیرکانِ دانا نرسی؛
اینجا ز می و جام بهشتی میساز،
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
خیام
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
مدیر تالار گفتگوی آزاد
دلْ جز ره عشق تو نپوید هرگز
جانْ جز سخن عشق، نگوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی در آن نروید هرگز...
ابوسعید ابوالخیر
زندگی هنگامه فریاد هاست
سرگذشت در گذشت یادهاست
ترسم اي مرگ نيايي تو و من پير شوم
آنقدر زنده بمانم كه ز جان سير شوم
فرخي يزدي
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده یوسف ندریده
ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند
افسانه مجنون به لیلی نرسیده
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست