پاسخ به:مشاعره آنلاین
در این دنیا که نامردان عصا از کور می دزدند
من از خوش باوری آنجا محبت را طلب کردم
می نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
بنويسيد زمين کوچه ي سرگرداني است او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافه ای و در آرزو ببست
تو كيستی كه من اينگونه بی تو بيتابم شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم ز خاص وعام را
از ولای دودمانش زنده ام
در جهان مثل گهر تابنده ام
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا بر آید کام دوست
تا بوده چشم عاشق در راه یار بوده
بی آنکه وعده باشد در انتظار بوده
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
در اين سرای بی كسی كسی به در نمي زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت
ولی اجل به ره عمر رهزن امل است
تا كی به تمنای وصال تو يگانه اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه