0

شما نیروهای مخصوص هستید!

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شما نیروهای مخصوص هستید!

نسخه چاپيارسال به دوستان
چهار دایره سرخ-3
شما نیروهای مخصوص هستید!

خبرگزاری فارس:برای نخستین بار حاج نبی رودکی فرمانده لشکر نوزده فجر، واضح و صریح، ماموریت ما را تشریح کرد. او با اشاره به نقشه و آن چهار دایره سرخ گفت: شما نیروهای مخصوص هستید!

خبرگزاری فارس: شما نیروهای مخصوص هستید!

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، چهار نفر نیروی مخصوص شدیم البته هنوز از ماهیت ماجرا و آنچه باید اتفاق می‌افتاد آگاهی خاصی یا توجیه روشنی نداشتم بالاخره ما را دور هم جمع کردند.

 

نقشه‌ای جلوی ما بود که چهار دایره‌ی سرخ روی آن ترسیم شده بود. برای نخستین بار حاج نبی رودکی فرمانده لشکر نوزده فجر، واضح و صریح، ماموریت ما را تشریح کرد. او با اشاره به نقشه و آن چهار دایره سرخ گفت: شما نیروهای مخصوص هستید!

 

پرسیدیم: چهار نیروی مخصوص یعنی چه؟ ما برای انجام چه کاری برگزیده شده‌ایم؟

شما به عنوان چهار نیروی مخصوص ضد کمین قرار است وارد معرکه شوید! برای آماده سازی شما کارهای زیادی انجام شده است! ما از میان این همه نیرو شما را انتخاب کرده‌ایم و شما ماموریت دارید که خودتا را به کمین‌های دشمن برسانید و آنها را خفه و خاموش کنید!

بعد حاج نبی رودکی چیزی گفت که لرزه بر اندام من و آن سه نفر دیگر افتاد.

در جریان این ماموریت انتظار بازگشت نداشته باشید! این چهار دایره‌ی سرخ، شما چهار نفر هستید که برگشتی نخواهید داشت و صد در صد شهید خواهید شد!

ضربان قلبم تند شده بود و حس می‌کردم قلبم از سینه بیرون خواهد آمد. ماموریتی به من واگذار می‌شد که هرگز فکرش را هم نکرده بودم. اگر چه کسی شفاعت می‌خواهد، باید بیاید و از شما بگیرد!

و ادامه داد: هنوز فرصت برگشت هست! هیچ اجباری در کار وجود ندارد! می‌توانید برگردید! چون ما باید نیروهایی را وارد معرکه کنیم که متعهدانه و بی هیچ شکی ماموریت را بپذیرد و انجام دهند!

در درونم غوغایی بر پا بود. ترس و توکل به هم آمیخته و اضطرابم را زیاد کرده بودند. پای مرگ در میان بود. شهید شدن هم مستلزم مردن بود و من نمی‌خواستم بمیرم شاید سن هجده سالگی ظرفیت پذیرش مرگ را نداشته باشد حتی اگر روی دیگر آن شهادت باشد.

از خدا خجالت می‌کشیدم غرور جنوبی ام اجازه نداد تسلیم ترسی شوم با خودم گفتم: رضا! اگر جا بزنی آبرو و اعتبار بچه‌های بوشهر را به باد داده ای. از این چهار نفر تنها تو بوشهری هستی.

شاید همین غرور بود که آن نیمه‌ی اول را که ترس بود و هراس از مرگ بلعید و له کرد!

تصمیم گرفتم به آغوش خطر و احتمالا مرگ بروم.

سه روز مانده به شروع عملیات، ما را از بقیه جدا کردند و به نهر قصر یا همان اروند کنار بردند. در آنجا دو مقر به نام‌های حد و بچاچره وجود داشت. بعلاوه‌ی چند خانه‌ی گلی.

در یکی از خانه‌های گلی اسکان یافتیم خیلی فشرده و موشکافانه طبق آخرین شناسایی‌هایی که نیروهای اطلاعات لشکر انجام داده بودند، موانع و مواضع دشمن را به ما نشان دادند. حدود مشخص شد. از گلدسته‌ی بلند مسجدی که همانجا بود و از آن به عنوان برج دیدبانی، استفاده می‌شد، بوسیله‌ی دوربین مواضع عراقی‌ها، در ارون و فاو را به ما نشان دادند. با دوربین‌، خیلی با دقت منطقه‌ای که قرار بود در آن وارد شوم و به دشمن بزنم، را شناسایی کردم و از همان دور، مسیری که می‌بایست شبانه از آن عبور کنم را انتخاب کردم.

نمی دانم طی این مدت کوتاه چه اتفاق افتاد که حس کردم بزرگ شده‌ام. خودم را مردتر از پیش می‌دیدم شاید به خاطر درک اهمیت موضوع، این احساس را داشتم یا شاید هم به خاطر این بود که دیگر شعاری فکر نمی‌کردم و آنجا تا به حال به شکل شعار در آرمان‌ها و عقایدم بود، در اعماق وجودم به ایمان و عمل تبدیل شده بود. حالا من بودم و کاری بزرگ ... کاری بزرگ برای ایران و اسلام و انقلاب.

وقتی نگاه آدم و اعتماد آدم به خودش تغییر کند، ناخواسته حس می‌کند دیگران هم به او اعتماد بیشتری دارند و حضور او را جدی‌تر می‌دانند.

در همین آمد و رفت‌ها بود که یکی از نیروهای اطلاعات به نام عباس رضایی که بعدها شهید شد در بازگشت از گلدسته‌ به من گفت:

می‌خواهیم برویم جلو توی چولان‌ها! تو هم بیا!

پرسیدم: چطوری می‌رویم؟

- می‌رویم! مشکلی نیست! بچه‌ها هم آنجا هستند!

فرمانده حاج عباس فلاح که یک پایش را در جنگ از دست داده بود، گفت: دارید می‌روید خیلی مراقب باشید! روشنایی هوا آنقدر هست که دید دشمن به ما خوب باشد!

حوالی غروب بود. گلدسته‌ی بی صدای مسجد، غریب بود، دلم می‌خواست کسی بلند اذان بگوید تا من در گوشه‌ای کز کنم و زار زار بزنم زیر گریه، می‌خواستم دلم را صاف و شفاف کنم.

دلم خیلی گرفته بود خورشید پشت سر دشمن واقع شده بود و این مساله دید ما را ضعیف و دید دشمن را زیاد می‌کرد.

به اتفاق شهید عباس رضایی به سمت چولان ها رفتیم از دکل بالا رفتیم و عمق دشمن را دید زدیم و شناسایی کردیم.

در بازگشت دشمن با خمپاره‌ ما را زیر آتش گرفت. فقط هفتاد متر با عراقی‌ها فاصله داشتیم. اگر چولان‌های کنار اروند تکان می‌خورد، دشمن متوجه موقعیت و جایگاه ما می‌شد. منطقه خیلی حساس بود. به همین دلیل از همدیگر فاصله گرفتیم.

 

به هر سختی که بود، خودمان را به جای امنی رساندیم. از عباس رضایی خبری نبود. با حاج عباس فلاح به جستجو پرداختیم، با همان احتیاط عباس رضایی خمپاره‌ خورده بود. هیچ علائم حیاتی در وجود او نبود. عباس شهید شده بود. به همین سادگی و سرعت جسد سردش را از میان چولان‌های بیرون آوردیم و تحویل اورژانس دادیم من و عباس خیلی زود با هم دوست شدیم و این دوستی هر چند کوتاه بود، اما تاثیر عمیقی بر من گذاشت.

 

می‌بایست خودم را برای این گونه اتفاق‌های غیر منتظره آماده می‌کردم. از دست دادن دوستان، فرار از خمپاره، پنهان شدن از دید دشمن و ...

جنگ بود و من معنای واقعی جنگ را در میان چولان ها و با لمس سردی تن عباس رضایی عمیقا درک کردم و معنای مرگ که غیر منتظره و ناگهانی اتفاق می‌افتاد را فهمیدم.

روز بیست و یکم بهمن سال 1364 بار دیگر روی نقشه عملیات، ما را توجیه کردند.

احساس می‌کردم آن چهار دایره‌ی سرخ بزرگتر شده‌اند سرخ‌تر شده‌اند و گرمتر.

حاج نبی رودکی مسئولیت توجیه عملیات را بر عهده داشت پس از توجیه ما، سایر نیروها را آوردند و بعد به صورت دسته جمعی مراحل عملیات را بازگو کردند. رمز عملیات یا فاطمه الزهرا(س) بود. ما چهار نفر می‌بایست چند ساعت پیش از حمله‌ی نیروها، به کمین دشمن بزنیم و پس از انجام موفقیت‌ آمیز حمله‌ی ما نیروهای خط شکن به سینه‌ی دشمن بزنند.

قبل از رفتن، مراسم وداع را برگزار کردیم؛ وداع با دوستان، شاید هم با زندگی.

در چشم‌های همه ما اشک بازی می‌کرد. گاهی اشک روی گونه‌ها می‌غلتید، اشک‌های گرم به گرمی آن چهار دایره‌ی سرخ، دیگر از گریستن خجالت نمی‌کشیدم. دلم برای کوچه‌ی بن بست خانه‌مان، برای صدیا دریا و چهره‌های آفتاب سوخته‌ی بوشهر تنگ شده بود. از مراسم وداع، فیلمبرداری کردند ما را از زیر قرآن با بوسه عبور دادند. احساس می‌کنم در آن لحظه با تمام وجود به قرآن توکل کردم و دریافتم هیچ نیرویی بالاتر از توکل معنوی نمی‌تواند روحیه‌ی انسان را قوی کند.

بین بچه‌های گردان، یکی از رزمنده‌ها سطلی را پر از حنای خیس کرده بود و حنا را بین نیروهای رزمنده تقسیم می‌کرد. معنی این کار را نمی‌فهمیدم. صحنه‌ی عجیب و تکان دهنده‌ای بود. اشک‌های بچه‌ها به گریه‌هایی با صدای بلند تبدیل شد. آن حنا، حنای شهادت بود که هر کس دوست داشت شهید شود، کمی از آن را به دست و پا و محاسن خود می‌کشید.

من هم بلند بلند گریه کردم تا بغضی را که شبیه مشت یک انسان در گلویم گیر کرده بود، آب کنم.

احمد جولائیان تازه نامزد کرده بود. این خبر بین بچه‌ها پخش شده بود و روی همین اصل، بچه‌های بوشهر برای تغییر دادن فضا هم که شده، شروع کردند به شوخی کردن با جولائیان!

قرار بود بعد از عملیات ازدواج کند.

به او می‌گفتیم: احمد! می‌خواهیم برگردیم و شیرینی تو را بخوریم!

او خنده‌ای می‌کرد و گفت: بعد از عملیات!

بعد از عملیات! دلم گواهی می‌داد که برگشتی در کار نیست. کمی حنا به کف دست احمد مالیدم و گفتم: همین امشب پیشاپیش دامادات کردم. اگر توفیق شهادت برای تو باشد، یادت نرود هوای ما را هم داشته باشی!

خندید و گفت: هر کسی را که فراموش کنم، مطمئنم تو از یادم نمی‌روی یادم هست که چه بلایی بر سرم آوردی!

نمی‌دانستم بخندم یا زار زار گریه کنم.

ساعت پنج و نیم بعد از ظهر بود که چهار دایره‌ی سرخ، از بقیه جدا شدند و به سمت سرنوشت حرکت کردند.

چهار دایره‌ی سرخ، سنگرهایی بودند در نقطه اول رهایی. حاج نبی رودکی گفت: شما دارید می‌روید! چشم امید مردم، امام و خانواده‌ی شهدا به کار شماست! این عملیات عملیات کوچکی نیست! نیروها برای آن خیلی زحمت کشیده‌اند! کارهای زیادی انجام داده‌ایم تا به این جا رسیده‌ایم! و شما چهار نفر نیروهای مخصوص کلیدهای این عملیات هستید! و بعد ادامه داد:

بزرگی این عملیات آنقدر هست که گفتن آن برای زبان و دهان من سخت است راه شما بی بازگشت است! شاید گفته باشم اما باز هم تکرار می‌کنم که کمتر از یک درصد احتمال برگشت شما وجود دارد!

و باز ادامه داد:

باید به عمق دشمن بروید و دو سنگر توپ 23 دشمن که در دو نبش نهر، قرار است محور عملیات باشد را خفه کنید! در هر سنگر چهار سرباز عراقی وجود دارد! هر کدام از شما مسئول از پا در آوردن دو سرباز عراقی هستید!

آن دو سنگر، روی اروند پوشش آتش می‌دادند و ماموریت اصلی ما کور کردن این پوشش و خفه کردن آن و سنگر کمین بود.

رودکی ادامه داد: به مجرد خفه کردن سنگر‌ها بلافاصله رمز عملیات اعلام و عملیات شروع خواهد شد! بعد بچه‌های خط شکن وارد عمل می‌شوند!

از لب رودخانه تا آن دو سنگر کمین حدود صد متر فاصله بود. نهری که ما مامور بودیم وارد آن شویم ابوعقاب نام داشت. داخل نهر یک کشتی خارجی وجود داشت که اوایل جنگ آن را زده و غرق کرده بودند. کشتی بزرگ بود و بخش عظیمی از آن بیرون از آب مانده بود. در فاصله‌ی این صد متر، عراقی‌ها موانع و تله‌های انفجاری زیادی کار گذاشته بودند. از بشکه‌های گاز فوکاز و انواع سیم‌های خاردار گرفته تا انواع خورشیدی و هشت پرهای نوک تیز و مین‌های حساس با توکل به خدا، خودمان را بی سر و صدا به نهر ابوعقاب و اول خط دشمن رساندیم.

اواخر بهمن ماه بود و هوا سوز و سرمای بدی داشت. با وجود اینکه لباس غواصی به تن داشتیم، اما هنوز احساس سرما می‌کردیم. لب نهر که رسیدیم، متوجه شدم موانع دشمن خیلی بیشتر از آن چیزی است که من تصور می‌کردم. عبور از نهر تقریبا غیر ممکن بود. شاید حدود بیست و پنج بشکه فوکاز را با دستانم لمس کردم. کمی بی اختیاطی برای منفجر شدن آنها کافی بود. جریان آب نهر سریع و تند بود. موج‌ها سرعت زیادی داشتند و آب کم کم داشت بالا و بالاتر می‌آمد.

سرعت رودخانه اروند در دنیا مشهور است. اروند یکی از خروشان ترین رودخانه‌های جهان است. اگر خود را به آب می‌سپردیم و توان‌مان در آب تحلیل می‌رفت. تلاطم و سرعت امواج ما را چون پر کاهی به خلیج فارس می‌برد.

زیر لب دعا خواندم و وارد آب شدم. هر چه پیش می‌رفتم به شدت فشردگی موانع افزوده می‌شد. آب نیز در حال طغیان بود. تاریکی و سرما بیش از هر چیز دیگری، آزار دهنده بود. نمی‌توانستم با کلاه و دستکش غواصی کار کنم. دستکش احساس لمس چیزها را از من می‌گرفت.

 

در این ماموریت هم بدون دستکش به آب زده بودم. می‌خواستم موانع را بهتر لمس کنم. سرما دست‌هایم را کرخت و کم حس کرده بود. سیم‌های تله ای کار گذاشته شده خیلی ظریف و حساس بودند. اگر یک رشته از آن قطع می‌شد. تله منور یا بشکه فوکاز منفجر می‌شد و دشمن به حضور ما پی می‌برد. آن وقت تمام عملیات لو می‌رفت.

این حساسیت فشار عصبی مرا زیاد کرده بود. از شدت سرما شروع کردم به لرزیدن.

در هنگام آموزش، به ما گفته بودند که در این مواقع چه باید بکنیم. ادرار کردم گرمای ادرار در لباس غواصی، گرمم کرد. هنوز 10 متر در نهر پیش نرفته بودم که به سنگر کمینی برخوردم.

سرما را فراموش کردم. خوشبختانه سنگر خالی بود. از آن گذشتم و به سیم‌های خاردار رسیدم سر تا سر عرض نهر پوشیده از سیم خاردار بود. با بریدن آنها مساوی با انفجار بود.

 

کمی که پیش رفتم به پل چوبی رسیدم. پل را با تخته و طناب ساخته بودند. یکی دو پایه هم در رودخانه داشت. پل این طرف نهر را به آن طرف نهر، وصل می‌کرد. به سنگر کمین که رسیدم متوجه شدم داخل سنگر چهار نفر است. از توی نهر آنها را می‌دیدم. وحشت به سراغم آمد. مردد مانده بودم احساس سستی داشتم. نیرویی درونی از اعماق وجودم فریاد می‌کشید:

مواظب شیطان باش! با چنگ و دندان هم که شده باید دشمن را از پا در آوری!

سلاح من کم بود. یک کارد غواصی، یک اسلحه کمری و چند نارنجک البته تعداد نارنجک‌هایم زیاد بود؛ حدود بیست و پنج نارنجک داشتم. ابر سنگینی روی ماه را گرفت و فضا تاریک تاریک شد. کمی بعد، باران ریزی شروع به باریدن کرد. به شانس خودم لعنت فرستادم توی این تاریکی مطلق، کارم سخت شده بود. زمان در حال از دست رفتن بود و من زیر سنگر دشمن معطل مانده بودم. موانع رفتن مرا به جلوی غیر ممکن کرده بود. نمی‌توانستم به وسط نهر بروم زیرا موج ایجاد می‌شد و این صدا دشمن را حساس می‌کرد.

کنار ساحل، توی آب موضع گرفتم آنجا پر بود از سگ‌ماهی، ماهی‌های کوچک و قورباغه.

به فکر تغییر موضع بودم که متوجه شدم یک سرباز عراقی دارد مستقیم به طرف من می‌آید نفسم حبس شد خون در رگ‌هایم منجمد شده بود. فقط صدای ضربان قلم را می‌شنیدم که انگار در حلقم می‌زد. نمی‌توانستم او را بزنم. ناگهان به یاد آوردم که خواندن آیه وجعلنا دید دشمن را نسبت به انسان کور خواهد کرد تند و تند چند بار این آیه‌ی نجات بخش را خواندم بدون ذره‌ای تکان خوردن. سرجایم خشک شدم. هوا خیلی تاریک بود.

 

سرباز، زیر لب شعری زمزمه کرد. پلک هم نمی‌زدم. دست به زیپ شلوارش برد و شلوارش را پایین کشید درست همانجا که من ایستاده بودم، شروع کرد به ادرار کردن. ادرار عراقی به صورتم می‌ریخت اما نمی‌توانستم کوچکترین حرکتی کنم.

از خودم بدم آمده بود. هر قدر ادار می‌کرد، تمام نمی‌شد انگار به شط العرب وصل بود!

در همان حال، مرتب زیر پایش را نگاه می‌کرد و گردن می‌کشید. شک کرده بود. کارش که تمام شد به دقت نهر را نگاه کرد. بعد کمی دور شد. خیلی آهسته حدود 5 متر از جای اولم دور شدم. عراقی ناگهان سنگی برداشت و سر جای من پرت کرد سنگ با صدای خاص در آب فرو رفت. او که مطمئن شده بود، کسی این دور و بر نیست، به سنگر برگشت.

بیست دقیقه کارم به تاخیر افتاد. زمان زیادی از دست داده بودم مجبور بودم با سرعت عمل بیشتر زمان از دست رفته را جبران کنم.

به سرعت خودم را به پل چوبی رساندم یکی از نیروهای اطلاعات به من پیوست قصد داشت پل را تخریب کند. اما با اشاره او را منع کردم، زیرا در راه بازگشت، ممکن بود به پل احتیاج پیدا کنیم.

از پل عبور کردیم و درست زیر سنگر اصلی کمین قرار گرفتیم. داخل سنگر، توپ 23 مستقر بود. روی سنگر بتونی که چند متر تا آب ارتفاع داشت را با بستن پیش، مثل کلاه فرنگی، پوشانده بودند.

 

ادامه دارد...

راوی: رضا افراسیابی

«ویژه نامه شب های عاشورای عملیات والفجر هشت در خبرگزاری فارس»

انتهای پیام/

 
 
سه شنبه 23 اسفند 1390  9:48 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها