به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، این خاطره از زبان شهید محمود دوستانی دزفولی فرمانده گروهان غواص گردان بلال از لشکر 7 ولی عصر (عج) بیان گردیده است.
آن شهید بزرگوار پس از عملیات و بازگشت به زادگاهش (شهر دزفول) خاطره خود از این عملیات را در قالب سه نوار کاست در نشستی در منزل شهید غلامرضا عارفیان و به اصرار برادران ارجمند هادی عارفیان، عبدالامیر مطیع رسول و محمد حسین درچین، بازگو کرد تا گوشهای از آن همه ایثار و شهادت را برای نسل آینده به یادگار باقی بگذارد. از آنجا که شهید فرمانده گروهان غواص بوده و در بسیاری از جزئیات مراحل مختلف از آموزش تا عملیات حضور فعال داشته است، توانسته است به خوبی مخاطب را با حال و هوای رزمندگان اسلام آشنا سازد.
*فرماندهان دستهها و تیمها بر اساس کالک، توجیه میشدند و در مورد مانور خودمان، برنامه ریزی کردیم که چه کسی اول باشد و چه کسی آخر.
بعد از حدود سیزده روز، یک روز صبح زود، آقای عبدالحسین خضریان فرماندهی گردان گفتند که باید حرکت کنیم.
سه روز قبل از آن هم سید جمشید صفویان معاونت گردان سخنرانی کردند و در سخنان خود از عملیاتها و برنامههای گذشته یاد کردند. بعد از آن یک «یزله» گرفتیم مثل عملیاتهای گذشته که زمین را میلرزانید. بچهها پر از شور و حرارت بودند و سر از پا نمیشناختند و فریادهای شادی و «الیوم یوم الافتخار» آنها فضا را پر کرده بود.
در آنجا شهید حمید کیانی با شوری عجیب برای بچهها شعار میداد. بچهها تمام نخلستان را دور میزدند و برای آخرین بار یزله میگرفتند. در آن روز بچهها حسابی روحیه گرفتند وشارژ شدند.
شاید تا آن زمان این نخلستان های بهمنشیر و خشک فضای آن چنین افرادی را با چنین برنامههایی ندیده بود و بیشک دیگر هم نخواهد دید. کی خاک بهمنشیر افرادی را دیده بود که شبها نماز بخوانند و روزها فعالیت بدنی فراوانی داشته باشند؟
بعد از چند روز گفتند که باید از اینجا حرکت کنیم و تذکراتی هم دادند که میبایست رعایت میشدند. همانجا هم آخرین جلسه تشکیل و آخرین تذکرات داده شد.
یکی از نکات حساس این عملیات حفاظت بود که به شدت رعایت میشد و به همین دلیل قرار بود با کمپرسی به عنوان بار گل! حرکت کنیم، چون تقریباً در آن محور، خودرویی جز کمپرسی رفت و آمد نداشت.
در هنگام حرکت حاجآقا عابدی، روحانی بسیجی لشکر، قرآن را بالا گرفته بود و بچهها از زیر آن رد شدند. یکییکی از هم حلالیت میطلبیدند. آنجا حالات روحانی بچهها اوج گرفته بود.
نزدیک غروب بود که با کمپرسی حرکت کردیم. در راه بسیار اذیت شدیم و هر دقیقه، بر اثر دستاندازهای مسیر، به بالا پرت میشدیم و محکم به کف کمپرسی میخوردیم. مسیری که کوتاه بود و میبایست حدود یک ساعت طی میکردیم، حدود چهارساعت طول کشید، آن هم با آن آزار و اذیت دستاندازها.
برادرانی که جبهه بودهاند میدانند در هر عملیات، با صلوات فرستادن و سردادن شعار و پرچمهایی که در دست بچهها در اهتزاز بودند، حرکت میکردیم. ولی این بار به خاطر مسایل امنیتی و حفاظتی میبایست در کمپرسی و بدون سروصدا در حالی که حتی پرچم هم با خود نداشتیم، به عنوان بار گل به خط مقدم میرفتیم. که الحمدلله دشمن هم متوجه نشد.
در اینجا باید از گروهانهای پیاده و خشکی نیز یادی شود، چون اگر از آنها نام نبرم، شاید بیانصافی باشد، چرا که خدا میداند آنها در این عملیات چه زحمتهایی کشیدند.
هیچوقت چهره خستگی ناپذیر و مصمم شهید فرجالله پیکرستان را از یاد نمیبرم که با چه عشق و علاقهای در نخلستانها به بچههای دسته خود، جنگ در نخلستان را آموزش میدادند و تمرین میکردند!
شاید بتوان گفت که تمرین نیروهای پیاده و خشکی مشکلتر از ما غواصها بودند؛ چون لباسی که ما داشتیم متناسب با آب بود، ولی آنها لباسشان عادی بود و وقتی به گل و باتلاق میزدند، خیلی اذیت میشدند. یادی هم میکنم از شهیدان عزیز عبدالمحمد مشاک و مسعود پامار که واقعاً زحمت میکشیدند.
خلاصه به هر زحمتی که بود، بعد از حدود چهار الی پنج ساعت که در کمپرسیها بودیم، به منطقه اروند کنار رسیدیم و خوابیدیم. صبح زود که از خواب بیدار شدم، دیدم که همه نماز شب میخوانند و بعضی هم در حال تکمیل کردن وصیتنامههایشان هستند.
گفته شده بود که اروند کنار جایی است که حدود یک کیلومتر و نیم با دشمن فاصله داریم و به راحتی در تیررس خمپاره شصت آنها هستیم.
از نکات جالب این عملیات این بود که ما چهار-پنج روز در همانجا، بدون اینکه دشمن پیببرد، مانده بودیم.
همه لوازم ما جور بود. خودمان چای درست میکردیم و هر کس با خود مختصر اسباب و اثاثیهای آورده بود تا دشمن از رفت و آمد زیاد به حضور ما پی نبرد. در عملیات قبلی در فاصله پنجکیلومتری دشمن بودیم و هرچند بیشتر از دو الی سه ساعت در آنجا نبودیم، اما از بس دشمن بر سر ما آتش میریخت، خسته و کلافهمان میکرد. ولی اینبار، با حفاظتی که رعایت شده بود، ما توانسته بودیم بدون اطلاع دشمن پنج روز در آنجا بمانیم.
نزدیک نهر حنین در یک حسینیه مستقر شدیم و چند روزی آنجا بودیم. جای خوبی بود.
یادم میآید برای توجیه منطقه با چند تا از بچهها از جمله شهید محمدرضا شیخی کنار اروندرود رفته بودیم و محفل گرمی داشتیم. بچههای صمیمی و با حالی بودند و آن روز خیلی خوش گذشت.
برنامه اروندکنار همراه با دعا و از جمله زیارت عاشورا بود که مخصوصاً هر روز صبح، همراه اشک و زاری، بعد از اقامه نماز خوانده میشد. نماز جماعت هم که همیشه برپا بود.
ادامه دارد...
«ویژه نامه شب های عاشورای عملیات والفجر هشت در خبرگزاری فارس»
انتهای پیام/