آسمان بوى خون مىدهد
راستى اگر آسمان زبان داشت، چگونه راز ستارگان را به زمينيان بازگو مىكرد. اگر قرار بود شب، اين پير سياه سالمند همه رازهاى سر به مهر خود را بر زمينيان آشكار كند، چهها كه نمىگفت؟! اگر خورشيد حكايت عشاق پروبال سوخته حضرت حق را واگو مىكرد آيا پس از طلوع خود، سر آن را داشت كه غروب كند؟ آيا آن طلوع، آخرين طلوع او نبود؟ آيا عموى سالخورده ابناى بشر، تاريخ، كه از ازل شاهد رنجهاى قبيله بشرى بر سياره خاك بوده است و تا به امروز همچنان پا برجا مانده است طاقت آن را دارد كه ماجراى محنتهاى ابناى قبيله خمينى را مو به مو به سينه پردرد خود بسپارد؟ آيا قلب زمان از تپش باز نمىايستاد آنگاه كه لحظههاى وصال دريادلان بسيجى به حضرت دوست فرا مىرسيد؟ افسوس كه نه قلم ياراى انجام رسالتى چنين دشوار را دارد و نه آسمان و شب و خورشيد و تاريخ.
آنچه هست تنها نسيمى از بهشت كوى شهيدان است، قلمها را غلاف كردن شايستهتر است تا سياه كردن كاغذ، چه از شهيدان گفتن بس دشوار و ناممكناست... مهدى نيز يكى از خيل تكسواران اين قبيله كربلايى بود، او عاشق بود و عشق ازلى را چارهاى جز جانبازى تا رسيدن به وصال معشوق نيست. او هميشه حسرت پيوستن به قافله شهيدان را داشت و هر همراهى كه در اين راه از او سبقت مىگرفت، موجب حسرت بيشتر او مىشد.
او راه رسيدن به آسمان را يافته بود و بوى خون را از آسمان لايتناهى استشمام كرده بود. او بوى خون را از كربلا شنيده بود. آيا ميان كربلا و آسمان قرابتى بود. يكبار شنيده بود حاج آقا پروازى در غيبت او در گردان، روايتى از اهل بيت عصمت و طهارتعليه السلام را براى بسيجيان لشكر بازگو كرده است و بدنبال آنروضهاى خوانده بود و چه اشكها و شورها كه بر اثر بازگويى آن روايت به پا نشد: مهدى وقتى به موضع گردان بازگشت و خبر آن انقلاب روحى بچهها به او رسيد، سر از پا نشناخته، در حسرت شنيدن آن روايت از دهان راوى، شبانه سنگر به سنگر و چادر به چادر را جست و جو مىكند. بالاخره راوى را مىيابد و از او با اصرار مىخواهد تا آن روايت را برايش نقل كند. راوى نيز روايت را بازگو مىكند. مهدى وقتى كه آن حديث نورانى را مىشنود به حدى منقلب مىشود كه به ناچار رازهاى ناگفته خود را در نزد راوى بر زبان جارى مىكند.
حاج محمد پروازى در وصف نشانههاى پرواز مهدى مىگويد:
«آبان ماه سال 62 بود و ما در محل قرارگاه تاكتيكى لشكر؛ در مريوان مستقر بوديم. نيمههاى شب بود كه مهدى آمد سراغم و به من گفت: شنيدهام شما حديثى را براى بچهها نقل كردهايد دوست دارم آن حديث را براى من هم بگوييد. گفتم: باشد و حديث را خواندم. ديدم ايشان گريهاش گرفت. گفتم: چرا ناراحت شدى؟ مگر از عمليات مىترسى؟ گفت: حاجى تو خودت مىدانى كه من مرد ترس نيستم ولى نمىدانم چرا آسمان اينجا بوى خون مىدهد. حرفش را جدى نگرفتم و گفتم: باز كه شروع كردى... گفت: نه حاج آقا اين آسمان بوى خون مىدهد، گفتم: ما كه نفهميديم يعنى چه؟ گفت: يعنى مىخواهد عمليات بشود. گفتم: اينقدر را كه من هم مىفهمم كه مىخواهد عمليات بشود. گفت: نه بگذار خبرى به تو بدهم. تا سه روز ديگر لشكر قطعاً وارد عمليات مىشود. گفتن اين خبر كار سادهاى نيست. چون من يادم است توى عمليات كربلاى يك××× 1 عمليات كربلا 1، در تاريخ 10 تيرماه سال 1365 و با هدف آزادسازى شهر استراتژيك مهران آغاز شد و رزمندگان اسلام ضمن آزادى مهران، تلفات سنگينى به دشمن وارد آوردند. ×××؛ گردان كميل از لشكر 27 تا پيش كمينهاى عراقى هم رفت، حتى به من گفتند: اين سياهى كه مىبينى كمين عراقى است و آن را بزنيد، اما همان موقع بىسيم زدند و گفتند: عمليات منتفى شده و برگرديد عقب، حتى مىخواهم اين را بگويم كسى ممكن است بگويد امشب عمليات مىشود ولى اينكه حتماً چنين خواهد شد يا خير، اعلام قطعى آن كار هر كسىنيست؛ اما مهدى برگشت و به من گفت: سه روز ديگر اينجا عمليات مىشود با شوخى و مزاح به او گفتم: بارك الله، مطمئنى؟! خيلى جدى گفت: بله. با تعجب گفتم: بابا تو علم غيب دارى! خنديد و گفت: نه حاج آقا، علم غيب من كجا بود؟ ولى به شما مىگويم تا سه روز ديگر عمليات مىشود. بالاتر از اين را هم دوست دارى به تو بگويم؟! گفتم: بالاتر چيست؟! گفت: حاجى جون سه روز ديگر عمليات مىشود، من هم راهى اين عمليات مىشوم و توى همين عمليات هم شهيد مىشوم. گفتم: مهدى جان! برادر من، آخر اين چه حرفهايى است كه ميزنى، از كجا مىدانى عمليات مىشود؟ اصلاً از كجا مىدانى شهيد مىشوى؟ گفت: حاج آقا بالاتر از اينها را به تو بگويم؟! سه روز ديگر عمليات مىشود من مىروم عمليات و هفتاد و دو ساعت بعد از اين ساعتى كه دارم با شما حرف مىزنم گلولهاى به قلب من مىخورد و شهيد مىشوم. او اين حرفها را به من زد و رفت و من همهاش به اين فكر مىكردم كه آخر اين حرفها به مهدى نمىخورد، ولى از روى كنجكاوى از يكى از رفقا پرسيدم: ساعت چنده؟ گفت: ساعت يازده و ربع شب است. سه روز بعد عمليات شد. همانطور كه مهدى گفته بود. گردان ما، در عمليات شركت كرد بنده و مهدى خندان با هم بوديم.