0

شير كوهستان_27

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

شير كوهستان_27

 آسمان بوى خون مى‏دهد

راستى اگر آسمان زبان داشت، چگونه راز ستارگان را به زمينيان بازگو مى‏كرد. اگر قرار بود شب، اين پير سياه سالمند همه رازهاى سر به مهر خود را بر زمينيان آشكار كند، چه‏ها كه نمى‏گفت؟! اگر خورشيد حكايت عشاق پروبال سوخته حضرت حق را واگو مى‏كرد آيا پس از طلوع خود، سر آن را داشت كه غروب كند؟ آيا آن طلوع، آخرين طلوع او نبود؟ آيا عموى سالخورده ابناى بشر، تاريخ، كه از ازل شاهد رنج‏هاى قبيله بشرى بر سياره خاك بوده است و تا به امروز همچنان پا برجا مانده است طاقت آن را دارد كه ماجراى محنت‏هاى ابناى قبيله خمينى را مو به مو به سينه پردرد خود بسپارد؟ آيا قلب زمان از تپش باز نمى‏ايستاد آنگاه كه لحظه‏هاى وصال دريادلان بسيجى به حضرت دوست فرا مى‏رسيد؟ افسوس كه نه قلم ياراى انجام رسالتى چنين دشوار را دارد و نه آسمان و شب و خورشيد و تاريخ.
آنچه هست تنها نسيمى از بهشت كوى شهيدان است، قلمها را غلاف كردن شايسته‏تر است تا سياه كردن كاغذ، چه از شهيدان گفتن بس دشوار و ناممكناست... مهدى نيز يكى از خيل تكسواران اين قبيله كربلايى بود، او عاشق بود و عشق ازلى را چاره‏اى جز جانبازى تا رسيدن به وصال معشوق نيست. او هميشه حسرت پيوستن به قافله شهيدان را داشت و هر همراهى كه در اين راه از او سبقت مى‏گرفت، موجب حسرت بيشتر او مى‏شد.
او راه رسيدن به آسمان را يافته بود و بوى خون را از آسمان لايتناهى استشمام كرده بود. او بوى خون را از كربلا شنيده بود. آيا ميان كربلا و آسمان قرابتى بود. يكبار شنيده بود حاج آقا پروازى در غيبت او در گردان، روايتى از اهل بيت عصمت و طهارت‏عليه السلام را براى بسيجيان لشكر بازگو كرده است و بدنبال آنروضه‏اى خوانده بود و چه اشك‏ها و شورها كه بر اثر بازگويى آن روايت به پا نشد: مهدى وقتى به موضع گردان بازگشت و خبر آن انقلاب روحى بچه‏ها به او رسيد، سر از پا نشناخته، در حسرت شنيدن آن روايت از دهان راوى، شبانه سنگر به سنگر و چادر به چادر را جست و جو مى‏كند. بالاخره راوى را مى‏يابد و از او با اصرار مى‏خواهد تا آن روايت را برايش نقل كند. راوى نيز روايت را بازگو مى‏كند. مهدى وقتى كه آن حديث نورانى را مى‏شنود به حدى منقلب مى‏شود كه به ناچار رازهاى ناگفته خود را در نزد راوى بر زبان جارى مى‏كند.
حاج محمد پروازى در وصف نشانه‏هاى پرواز مهدى مى‏گويد:
«
آبان ماه سال 62 بود و ما در محل قرارگاه تاكتيكى لشكر؛ در مريوان مستقر بوديم. نيمه‏هاى شب بود كه مهدى آمد سراغم و به من گفت: شنيده‏ام شما حديثى را براى بچه‏ها نقل كرده‏ايد دوست دارم آن حديث را براى من هم بگوييد. گفتم: باشد و حديث را خواندم. ديدم ايشان گريه‏اش گرفت. گفتم: چرا ناراحت شدى؟ مگر از عمليات مى‏ترسى؟ گفت: حاجى تو خودت مى‏دانى كه من مرد ترس نيستم ولى نمى‏دانم چرا آسمان اينجا بوى خون مى‏دهد. حرفش را جدى نگرفتم و گفتم: باز كه شروع كردى... گفت: نه حاج آقا اين آسمان بوى خون مى‏دهد، گفتم: ما كه نفهميديم يعنى چه؟ گفت: يعنى مى‏خواهد عمليات بشود. گفتم: اينقدر را كه من هم مى‏فهمم كه مى‏خواهد عمليات بشود. گفت: نه بگذار خبرى به تو بدهم. تا سه روز ديگر لشكر قطعاً وارد عمليات مى‏شود. گفتن اين خبر كار ساده‏اى نيست. چون من يادم است توى عمليات كربلاى يك××× 1 عمليات كربلا 1، در تاريخ 10 تيرماه سال 1365 و با هدف آزادسازى شهر استراتژيك مهران آغاز شد و رزمندگان اسلام ضمن آزادى مهران، تلفات سنگينى به دشمن وارد آوردند. ×××؛ گردان كميل از لشكر 27 تا پيش كمين‏هاى عراقى هم رفت، حتى به من گفتند: اين سياهى كه مى‏بينى كمين عراقى است و آن را بزنيد، اما همان موقع بى‏سيم زدند و گفتند: عمليات منتفى شده و برگرديد عقب، حتى مى‏خواهم اين را بگويم كسى ممكن است بگويد امشب عمليات مى‏شود ولى اينكه حتماً چنين خواهد شد يا خير، اعلام قطعى آن كار هر كسىنيست؛ اما مهدى برگشت و به من گفت: سه روز ديگر اينجا عمليات مى‏شود با شوخى و مزاح به او گفتم: بارك الله، مطمئنى؟! خيلى جدى گفت: بله. با تعجب گفتم: بابا تو علم غيب دارى! خنديد و گفت: نه حاج آقا، علم غيب من كجا بود؟ ولى به شما مى‏گويم تا سه روز ديگر عمليات مى‏شود. بالاتر از اين را هم دوست دارى به تو بگويم؟! گفتم: بالاتر چيست؟! گفت: حاجى جون سه روز ديگر عمليات مى‏شود، من هم راهى اين عمليات مى‏شوم و توى همين عمليات هم شهيد مى‏شوم. گفتم: مهدى جان! برادر من، آخر اين چه حرف‏هايى است كه ميزنى، از كجا مى‏دانى عمليات مى‏شود؟ اصلاً از كجا مى‏دانى شهيد مى‏شوى؟ گفت: حاج آقا بالاتر از اينها را به تو بگويم؟! سه روز ديگر عمليات مى‏شود من مى‏روم عمليات و هفتاد و دو ساعت بعد از اين ساعتى كه دارم با شما حرف مى‏زنم گلوله‏اى به قلب من مى‏خورد و شهيد مى‏شوم. او اين حرف‏ها را به من زد و رفت و من همه‏اش به اين فكر مى‏كردم كه آخر اين حرف‏ها به مهدى نمى‏خورد، ولى از روى كنجكاوى از يكى از رفقا پرسيدم: ساعت چنده؟ گفت: ساعت يازده و ربع شب است. سه روز بعد عمليات شد. همانطور كه مهدى گفته بود. گردان ما، در عمليات شركت كرد بنده و مهدى خندان با هم بوديم.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 اسفند 1390  3:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها