لطافت روحى
مهدى بار ديگر كولهبار سفر بست و راهى عشقآباد جبههها شد. اين بار كوههاى اسلامآباد غرب به مأمن امنى براى لشكريان محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم مبدل شد. اردوگاه با صفاى قلاجه در حاشيه جاده اسلام آباد - ايلام، محل استقرار لشكر 27 بود. گردانها يكى پس از ديگرى با پيوستن نيروى بسيجى به صفوفشان شكل مىگرفتند. سيماى باصفاى مهدى، كه اين بار معاون «تيپ يكم عمار لشكر 27« بود هيبت و جلال خاصى داشت، اما نه هيبت و هيمنهاى دروغين، ناشى از غرور و هواى نفس، چرا كه او ياد گرفته بود كه فرمانده دلهاى بسيجيان باشد نه فرمانده تنها.
او به يمن فراست ايمانى خود، به راز نفوذ در دلهاى بسيجىها پى برده بود و بسيجىها نيز به عمق علاقه مهدى نسبت به خودشان آگاهى پيدا كرده بودند. از آن پس هر وقت مهدى در اردوگاه راه مىرفت تعداد زيادى از بسيجىها نيز گرداگرد وجود او مىچرخيدند. مهدى علاوه بر آنكه براى رزمآوران لشكر در جبههها فرماندهى لايق بود، در منزل و ميان اعضاى خانواده هم راهنماى خوبى براى اهل خانه بود. وقتى به مرخصى مىآمد سعى مىكرد در همان مدت كمى كه پيش خانواده هست افراد خانواده، خصوصاً كوچكترها را نسبت به وظايف شرعى و دينى خود آشنا كند.
كتابهاى دينى و اخلاقى به جوانان و نوجوانان هديه مىداد و آنها را تشويق به مطالعه اين كتابها مىكرد.
محرم سال 1362 اردوگاه قلاجه، حال و هواى ديگرى داشت. گردانهاى لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم با راهاندازى دستههاى عزادارى در محوطه گردان عمّار ياسر تجمع مىكردند. آنجا مهدى براى دستههاى عزادارى گردانها نوحه مىخواند و آنها هم به سر و سينه خود مىكوبيدند.
مهدى با صداى دلنشين خود در اردوگاه قلاجه گل كرد و بچههاى بسيجى تيپ يكم عمّار، شيفته اخلاق مردانه و متين و صداى خوش و دلنشين او شدند.
مهدى مخلص بود و اين اخلاص و پاكى او موجب شده بود مطالبى را درك كند كه ديگران از فهم آن عاجز بودند. اين واقعيت را حاج آقا پروازى اينگونه تبيين مىكند: «برخى ممكن بود مهدى را يك جنگجوى شلوغ، خشن، سخت و البته اهل بگو و بخند بدانند، شايد به دليل همين برخوردهاى ظاهرى در رفتار و كنش مهدى بود كه هر كس قادر نبود آن اخلاص و لطافت ايمانى روح او را ببيند.
از طرفى يكى ديگر از نكات مهم در مورد مهدى خندان، مسئله اعتقاد و عقيده اين فرمانده جوان در هر امرى به امداد الهى بود. من يادم هست بعد از اينكه در تابستان سال 62 لشكر از دوكوهه آمد قلاجه براى آماده شدن در عمليات، يك روز من در مقر گردان مقداد ايستاده بودم كه مهدى آمد. مهدى سيگار مىكشيد. آن روزها لشكر 27 به بر و بچههاى سيگارى، به صورت هفتگى سهميه سيگار مىداد.××× 1 از اسفندماه سال 1362 بود كه توزيع و استعمال سيگار در لشكرهاى سپاه ممنوع شد. ××× يكبار يكى از بچهها آمد پيش مهدى و گفت: آقا مهدى اگر سيگار دارى به من بده. ايشان دست كرد توى جيبش و همان يك پاكت سيگار را كه سهميه او بود، يكجا درآورد و داد به آن آقا، من هم مىدانستم او همين يك پاكت سيگار را داشت و اين را هم مىدانستم كه قاعدتاً او هر نيم ساعت يا چهل و پنج دقيقه يك سيگار مىكشد و اگر سيگار نباشد؛ حالا از روى تلقين يا عادت، مقدارى عصبى مىشد، از او پرسيدم: مهدى تو همين يك پاكت سيگار را داشتى؟ البته مىدانستم اما براى اطمينان پرسيدم. گفت «بله». گفتم: خوب مرد حسابى تو فكرش را كردهاى كه اگر نيم ساعت ديگر سيگار نداشته باشى، عصبى مىشوى و سر بچههاى مردم داد و بيداد مىكنى؟، يك كمى رفت توى فكر و بعد برگشت گفت: حاج آقا! شنيدهام يك آيه و يا روايتى داريم كه مىگويد اگر يكى بدهى ده تا به تو مىدهند آيا اين درست است يا نه؟ اصلاً فكر نمىكردم كه يك چنين برخوردى با من داشته باشد، خلاصه من هيچچيز ديگرى نتوانستم بگويم، سرم را انداختم پايين و با خودم گفتم خوب اين آيه هست، اين روايت هست، اين اعتقاد ايشان هم هست، هيچچيز نگفتم و ايشان هم خيلى عادى خداحافظى كرد و كنار جاده سوار ماشين شد و رفت به طرف محل استقرار گردان عمارياسر، بعد از حدود 20 دقيقه كه از رفتنش گذشته بود، ديدم با وانت تويوتا برگشت سمت ستاد. پشت وانت سوار شده بود و از همان بالاى تويوتا ديدم دارد داد مىزند: حاجى، حاجى!
آمدم خودم را كشيدم كنار جاده كه من هم با آنها بروم ستاد، ايشان داشت رد مىشد من هم اشاره نكردم كه بايستد و او هم فكر كرد كه من مىخواهم همين جا بايستم و رد شد و رفت. در حين اين كه داشت رد مىشد، چون هوا سرد بود و اوركت تنش بود، زيپ اوركت را باز كرد و دست كرد جيب بغلش؛ ديدم يك باكس××× 1 هر باكس، حاوى 10 بسته سيگار است. ××× از همان نوع سيگارهايى بود كه او داده بود به يكى از بچهها. نشان داد و رد شد و رفت. بعد كه برگشت، گفتم: مهدى اون چى بود. مىدانستم اما عمداً پرسيدم گفت: حاج آقا اين مصداق عينى همان آيه است: من با اعتقاد به اين آيه يك پاكت سيگار را دادم و رفتم سوار ماشين شدم، داشتم مىرفتم كه يك ماشين ديگه داشت مىآمد، آن ماشين بوق زد و ما هم نگه داشتيم. بعد يك نفر از توى ماشين آمد گفت: آقا مهدى، اين يك باكس سيگار مال تو، آن را داد به من و رفت.»