0

شير كوهستان_22

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

شير كوهستان_22

 عروس شهادت

همزمان با به پايان رسيدن مدت مأموريت مهدى در سپاه شميرانات، دوستانش در ستاد فرماندهى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به او اطلاع دادند كه «حاج همت» دستور داده لشكر به «اردوگاه شهيد بروجردى» (معروف به قلاجه) در حاشيه جاده اسلام‏آباد - ايلام منتقل شود. علت اين جابه‏جايى، دور خيز مسؤولين عالى‏رتبه جنگ براى طرح‏ريزى يك عمليات گسترده در منطقه عملياتى غرب با هدف تصرف ارتفاعات استراتژيك «بمو» در غرب ريجاب و سوار شدن نيروهاى ايرانى بر بلندى‏هاى سركوب نوار مرزى آن محور بود.
مهدى براى الحاق مجدد به جمع همرزمانش سر از پاى نمى‏شناخت. درست در همين ايام بود كه پدر و مادر مهدى، در صدد برآمدند تا آستين بالازده و براى فرزندشان همسر شايسته‏اى انتخاب كنند. اين در حالى بود كه او با سماجت عجيبى اصرار داشت كه تن به ازدواج ندهد. هر بار كه صحبت تشكيل خانواده و داشتن زن و فرزند را با مهدى پيش مى‏كشيدند، خيلى مفيد و مختصر در جواب آن‏ها مى‏گفت: «مرا به حال خودم بگذاريد، من زن بگير نيستم، والسلام!» روز بيست و هفتم تيرماه سال 1362، مهدى براى مدت شش ماه از سوى ستاد سپاه منطقه 10 تهران به لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم مأمور شد و همان روز، عازم منطقه شد. در حكم مأموريت وى آمده است:

باسمه‏ تعالى شماره: 10/81/30822
جمهورى اسلامى ايران تاريخ: 1362/4/27
پيوست: ندارد
به: لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم
از: ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى منطقه 10 - كارگزينى
موضوع: برادر مهدى خندان فرزند امام‏قلى
سلام عليكم؛
بدين وسيله با مأموريت نامبرده از تاريخ 62/4/27 به مدت شش ماه موافقت مى‏شود.
مسؤول ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى منطقه 10
حسين دهقان
امضاء و مهر

به محض ورود به منطقه، به دستور «حاج همت»، جانشينى تيپ يكم عمار لشكر 27 به مهدى محول شد و از آن جا كه او از شهريور سال 1360 تا پاييز 1361 در منطقه ريجاب حضور داشت و در عمليات اميرالمؤمنين‏عليه السلام توانسته بود نيروهاى تحت امرش را تا دامنه‏هاى جنوبى و شمالى ارتفاعات «بمو» برساند، موظف شد تا در كليه مأموريت‏هاى شناسايى ارتفاعات مزبور، به اتفاق مسؤولين واحد اطلاعات و تيم‏هاى شناسايى لشكر 27 فعالانه شركت كند. ديگر شب و روز مهدى وقف اين مأموريت شده بود. فرمانده برومند تيپ يكم عمار، على‏اكبر حاجى‏پور نيز، با ايمان به كفايت و كارآيى بالاى مهدى، همه جا دوشادوش او حضور داشت و اين سرداران دلاور سر آن داشتند تا با شناسايى دقيق و بى‏وقفه «بمو»، سرانجام به هر قيمت ممكن، اين ارتفاعات سركش و صعب‏العبور جبهه غرب را به زانو درآورند.
ليكن خانواده مهدى كه در آتش اشتياق دامادى او مى‏سوختند، دست بردار نبودند. از همين روى، برادرش را به منطقه فرستادند تا بلكه وى با صحبت و نصيحت، مهدى را براى امر خير، راضى كند. او مى‏گويد:
«...
به سفارش خانواده رفتم منطقه تا او را راضى به ازدواج كنم به من گفت: اگر من ازدواج كنم، يعنى تكميلِ تكميل شدم، يعنى خداحافظ. حتى يك روز به من گفت: من عروسى كنم، شش ماه بيشتر زنده نمى‏مانم
مادر مهدى مى‏گويد:
«
هر چه ما اصرار مى‏كرديم بيا زن بگير، زير بار نمى‏رفت، مى‏گفت: براى برادر كوچك‏ترم زن بگيريد، بالاخره يك‏سال و نيم بعد از ازدواج برادر كوچك‏ترش كه كلى به او اصرار كرديم، گفت: باشد حالا كه شما اصرار داريد ازدواج مى‏كنم ولى مطمئنم كه بعد از ازدواج طولى نمى‏كشد كه من شهيد مى‏شوم
پدر مهدى مى‏گويد:
«
بعد از آن همه مقاومت سرسختانه‏اى كه به خرج مى‏داد، با كمال تعجب ديدم آمد و گفت: من ديگر مخالفتى در اين‏باره ندارم. منتها به من گفت: بابا حالا كه برايم خواستگارى مى‏كنيد، اول به خانواده دختر بگوييد اين پسر قرار است شش ماه ديگر شهيد شود، ببينيد چه عكس‏العملى نشان مى‏دهند. من گفتم: من نمى‏روم اين را بگويم. مهدى به من گفت: آقاجون اگر خودت جاى آن دختر بودى چه مى‏گفتى؟ گفتم: خوب اگر من خودم بودم، قبول نمى‏كردم هيچ‏وقت قبول نمى‏كردم، وقتى قراره شش ماه ديگر شوهرم شهيد بشود چرا اصلاً از الان قبول كنم؟ گفت: خوب، اگر ديديد اين جواب را داد، بدانيد كه اين دختر به درد من نمى‏خورد.
بالاخره وقتى ديد خيلى اصرار مى‏كنم، گفت: بابا اگر گفت «نمى‏خواهم» كه هيچ. اما اگر گفت توكل من به خداست و عمر آدم دست خداست هر چيز خدا بخواهد همان مى‏شود، بدانيد كه او براى من مناسب است و من بعداً مى‏روم با او صحبت مى‏كنم
مادر مهدى مى‏گويد:
«
بعد از گفتن شرط و شروط مهدى، بالاخره دختر موردنظر، كه در واقع نوه دايى خودم بود، انتخاب شد. آماده شديم برويم صحبت كنيم كه مهدى باز درآمد و گفت: من فردا مى‏خواهم بروم كردستان، گفتم: ننه، عزيزم ما مى‏خواهيم برويم اينجا صحبت كنيم. گفت: من زود برمى‏گردم. توى همين حال، ما را گذاشت و رفت كردستان. يك هفته بعد كه از كردستان برگشت، رفتيم خواستگارى. وقتى رفتيم، دختر كم سن و سال بود و مادر هم نداشت. يك‏ساله بود كه مادرش را از دست داده بود. اما از خانواده‏اى متدين و عاشق اهل بيت بودند. مهدى نشست و با اين دختر صحبت كرد و به او گفت: «شما خوب فكرهايت را بكن، احساساتى تصميم نگير، دنيا را چه ديدى؟ اصلاً امكان دارد اين آدمى كه به همسرى انتخاب مى‏كنى و الان روبرويت نشسته، دست يا پايش قطع شود، ممكن است شهيد بشود. هر چه مى‏خواست به او گفت و دختر هم با تمام وجود قبول كرد. ما آن شب نشستيم و حرف‏هايمان را كه زديم، مى‏خواستيم قرار عقد را بگذاريم، كه مهدى باز گفت: مى‏خواهم بروم كردستان، دوباره رفت. او هميشه به من مى‏گفت: مادر جان! بدان اگر من زن بگيرم شش‏ماه بيشتر ميهمان شما نيستم. گفتم: چرا؟ گفت: با ازدواج من، نصف ديگر دينم كامل مى‏شود و شهيد مى‏شوم. بالاخره از كردستان برگشت و عقد كرد. شبى كه زنش را عقد كرديم، برگشتيم خانه خودمان، ساعت يك بعد از نصف شب بود. ديدم بچه‏ها همه خوابند اما مهدى داشت وضو مى‏گرفت. طبق معمول داشت براى نماز شب آماده مى‏شد. هميشه نماز شب مى‏خواند ولى آنقدر در اين عبادت شبانه احتياط به خرج مى‏داد كه هيچكس متوجه نمى‏شد. همانطور كه داشت وضو مى‏گرفت، ديدم برگشت و پشت سرش را نگاه كرد، ديد من نشسته‏ام. داشت به آرامى آيه‏هاى قرآن را تلاوت مى‏كرد، آب وضو از محاسنش مى‏چكيد. تا مرا ديد، خنديد و گفت: مادر تو اينجا نشسته‏اى؟ گفتم: آره مادرجان. گفت: ديگر خيالت راحت شد؟ گفتم: نه مادر، روزى كه دست عروسم را توى دستت بگذارم خيالم راحت مى‏شود، الان فقط او را برايت عقد كرده‏ام. گفت: مادر اين هم براى تسلى دل شما بود، من شش ماه بيشتر ميهمان شما نيستم، اگر خدا بخواهد من به آن چيزى كه مى‏خواستم مى‏رسم!.»
مهدى وقتى پاى سفره عقد نشست، سرشار از عبوديت و تقوا بود و از طرفى تو گويى به حقايقى اشراقى وقوف يافته بود كه مى‏گفت: تنها شش ماه ميهمان سفره شما خاكيان هستم. او در اين مدت كوتاه با همسرش رفتارى بزرگوارانه و محبت‏آميز داشته است، آنچنان كه گويى سالها با او زندگى كرده و زندگى خواهد كرد.


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 اسفند 1390  2:32 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها