عروس شهادت
همزمان با به پايان رسيدن مدت مأموريت مهدى در سپاه شميرانات، دوستانش در ستاد فرماندهى لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم به او اطلاع دادند كه «حاج همت» دستور داده لشكر به «اردوگاه شهيد بروجردى» (معروف به قلاجه) در حاشيه جاده اسلامآباد - ايلام منتقل شود. علت اين جابهجايى، دور خيز مسؤولين عالىرتبه جنگ براى طرحريزى يك عمليات گسترده در منطقه عملياتى غرب با هدف تصرف ارتفاعات استراتژيك «بمو» در غرب ريجاب و سوار شدن نيروهاى ايرانى بر بلندىهاى سركوب نوار مرزى آن محور بود.
مهدى براى الحاق مجدد به جمع همرزمانش سر از پاى نمىشناخت. درست در همين ايام بود كه پدر و مادر مهدى، در صدد برآمدند تا آستين بالازده و براى فرزندشان همسر شايستهاى انتخاب كنند. اين در حالى بود كه او با سماجت عجيبى اصرار داشت كه تن به ازدواج ندهد. هر بار كه صحبت تشكيل خانواده و داشتن زن و فرزند را با مهدى پيش مىكشيدند، خيلى مفيد و مختصر در جواب آنها مىگفت: «مرا به حال خودم بگذاريد، من زن بگير نيستم، والسلام!» روز بيست و هفتم تيرماه سال 1362، مهدى براى مدت شش ماه از سوى ستاد سپاه منطقه 10 تهران به لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم مأمور شد و همان روز، عازم منطقه شد. در حكم مأموريت وى آمده است:
باسمه تعالى شماره: 10/81/30822
جمهورى اسلامى ايران تاريخ: 1362/4/27
پيوست: ندارد
به: لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم
از: ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى منطقه 10 - كارگزينى
موضوع: برادر مهدى خندان فرزند امامقلى
سلام عليكم؛
بدين وسيله با مأموريت نامبرده از تاريخ 62/4/27 به مدت شش ماه موافقت مىشود.
مسؤول ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى منطقه 10
حسين دهقان
امضاء و مهر
به محض ورود به منطقه، به دستور «حاج همت»، جانشينى تيپ يكم عمار لشكر 27 به مهدى محول شد و از آن جا كه او از شهريور سال 1360 تا پاييز 1361 در منطقه ريجاب حضور داشت و در عمليات اميرالمؤمنينعليه السلام توانسته بود نيروهاى تحت امرش را تا دامنههاى جنوبى و شمالى ارتفاعات «بمو» برساند، موظف شد تا در كليه مأموريتهاى شناسايى ارتفاعات مزبور، به اتفاق مسؤولين واحد اطلاعات و تيمهاى شناسايى لشكر 27 فعالانه شركت كند. ديگر شب و روز مهدى وقف اين مأموريت شده بود. فرمانده برومند تيپ يكم عمار، علىاكبر حاجىپور نيز، با ايمان به كفايت و كارآيى بالاى مهدى، همه جا دوشادوش او حضور داشت و اين سرداران دلاور سر آن داشتند تا با شناسايى دقيق و بىوقفه «بمو»، سرانجام به هر قيمت ممكن، اين ارتفاعات سركش و صعبالعبور جبهه غرب را به زانو درآورند.
ليكن خانواده مهدى كه در آتش اشتياق دامادى او مىسوختند، دست بردار نبودند. از همين روى، برادرش را به منطقه فرستادند تا بلكه وى با صحبت و نصيحت، مهدى را براى امر خير، راضى كند. او مىگويد:
«... به سفارش خانواده رفتم منطقه تا او را راضى به ازدواج كنم به من گفت: اگر من ازدواج كنم، يعنى تكميلِ تكميل شدم، يعنى خداحافظ. حتى يك روز به من گفت: من عروسى كنم، شش ماه بيشتر زنده نمىمانم.»
مادر مهدى مىگويد:
«هر چه ما اصرار مىكرديم بيا زن بگير، زير بار نمىرفت، مىگفت: براى برادر كوچكترم زن بگيريد، بالاخره يكسال و نيم بعد از ازدواج برادر كوچكترش كه كلى به او اصرار كرديم، گفت: باشد حالا كه شما اصرار داريد ازدواج مىكنم ولى مطمئنم كه بعد از ازدواج طولى نمىكشد كه من شهيد مىشوم.»
پدر مهدى مىگويد:
«بعد از آن همه مقاومت سرسختانهاى كه به خرج مىداد، با كمال تعجب ديدم آمد و گفت: من ديگر مخالفتى در اينباره ندارم. منتها به من گفت: بابا حالا كه برايم خواستگارى مىكنيد، اول به خانواده دختر بگوييد اين پسر قرار است شش ماه ديگر شهيد شود، ببينيد چه عكسالعملى نشان مىدهند. من گفتم: من نمىروم اين را بگويم. مهدى به من گفت: آقاجون اگر خودت جاى آن دختر بودى چه مىگفتى؟ گفتم: خوب اگر من خودم بودم، قبول نمىكردم هيچوقت قبول نمىكردم، وقتى قراره شش ماه ديگر شوهرم شهيد بشود چرا اصلاً از الان قبول كنم؟ گفت: خوب، اگر ديديد اين جواب را داد، بدانيد كه اين دختر به درد من نمىخورد.
بالاخره وقتى ديد خيلى اصرار مىكنم، گفت: بابا اگر گفت «نمىخواهم» كه هيچ. اما اگر گفت توكل من به خداست و عمر آدم دست خداست هر چيز خدا بخواهد همان مىشود، بدانيد كه او براى من مناسب است و من بعداً مىروم با او صحبت مىكنم.»
مادر مهدى مىگويد:
«بعد از گفتن شرط و شروط مهدى، بالاخره دختر موردنظر، كه در واقع نوه دايى خودم بود، انتخاب شد. آماده شديم برويم صحبت كنيم كه مهدى باز درآمد و گفت: من فردا مىخواهم بروم كردستان، گفتم: ننه، عزيزم ما مىخواهيم برويم اينجا صحبت كنيم. گفت: من زود برمىگردم. توى همين حال، ما را گذاشت و رفت كردستان. يك هفته بعد كه از كردستان برگشت، رفتيم خواستگارى. وقتى رفتيم، دختر كم سن و سال بود و مادر هم نداشت. يكساله بود كه مادرش را از دست داده بود. اما از خانوادهاى متدين و عاشق اهل بيت بودند. مهدى نشست و با اين دختر صحبت كرد و به او گفت: «شما خوب فكرهايت را بكن، احساساتى تصميم نگير، دنيا را چه ديدى؟ اصلاً امكان دارد اين آدمى كه به همسرى انتخاب مىكنى و الان روبرويت نشسته، دست يا پايش قطع شود، ممكن است شهيد بشود. هر چه مىخواست به او گفت و دختر هم با تمام وجود قبول كرد. ما آن شب نشستيم و حرفهايمان را كه زديم، مىخواستيم قرار عقد را بگذاريم، كه مهدى باز گفت: مىخواهم بروم كردستان، دوباره رفت. او هميشه به من مىگفت: مادر جان! بدان اگر من زن بگيرم ششماه بيشتر ميهمان شما نيستم. گفتم: چرا؟ گفت: با ازدواج من، نصف ديگر دينم كامل مىشود و شهيد مىشوم. بالاخره از كردستان برگشت و عقد كرد. شبى كه زنش را عقد كرديم، برگشتيم خانه خودمان، ساعت يك بعد از نصف شب بود. ديدم بچهها همه خوابند اما مهدى داشت وضو مىگرفت. طبق معمول داشت براى نماز شب آماده مىشد. هميشه نماز شب مىخواند ولى آنقدر در اين عبادت شبانه احتياط به خرج مىداد كه هيچكس متوجه نمىشد. همانطور كه داشت وضو مىگرفت، ديدم برگشت و پشت سرش را نگاه كرد، ديد من نشستهام. داشت به آرامى آيههاى قرآن را تلاوت مىكرد، آب وضو از محاسنش مىچكيد. تا مرا ديد، خنديد و گفت: مادر تو اينجا نشستهاى؟ گفتم: آره مادرجان. گفت: ديگر خيالت راحت شد؟ گفتم: نه مادر، روزى كه دست عروسم را توى دستت بگذارم خيالم راحت مىشود، الان فقط او را برايت عقد كردهام. گفت: مادر اين هم براى تسلى دل شما بود، من شش ماه بيشتر ميهمان شما نيستم، اگر خدا بخواهد من به آن چيزى كه مىخواستم مىرسم!.»
مهدى وقتى پاى سفره عقد نشست، سرشار از عبوديت و تقوا بود و از طرفى تو گويى به حقايقى اشراقى وقوف يافته بود كه مىگفت: تنها شش ماه ميهمان سفره شما خاكيان هستم. او در اين مدت كوتاه با همسرش رفتارى بزرگوارانه و محبتآميز داشته است، آنچنان كه گويى سالها با او زندگى كرده و زندگى خواهد كرد.