0

شير كوهستان_21

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

شير كوهستان_21

 پابه‏پاى آفتاب

عشق، تحفه‏ايست گرانبها از جانب خداى عاشقان، در اين محنت سراى عالم به فرزند انسان، آدمى هماره زنده به دم مسيحايى عشق است والا، مرده‏ايست در ميان زندگان، لسان الغيب چه به جا فرموده است:
هر آن كسى كه در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده، به فتواى من نماز كنيد
و مهدى، اين هديه خدايى را، در قامت بلند امام عاشقان، حضرت روح الله(ره)، مجسم مى‏ديد. قريب به يك سال از نخستين ملاقات حضورى او با آفتاب جماران سپرى شده بود. طى يك سالى كه گذشت، مهدى بارها آرزو كرده بود تا يك بار ديگر گل روى نايب عام حضرتِ ولى‏عصر(عج) را از نزديك ببيند. به كرات با خود انديشيده بود؛ آيا مى‏شود همه تشنگى‏هاى عمر كوتاه خود را، با يك جرعه نگاه زلال آن يار مهربان فرو نشاند؟ هميشه با خود مى‏گفت: آيا زلال‏ترين چشمه‏ها و گواراترين آبهاى عالم، ياراى آن را دارند تا خود را ناگاه زلال و چشمان دريايى هميشه بيدار آن يگانه يار، برابر بدانند؟ هر چند، يقين داشت كه آنان نيز، از اين قياس نابه جا، شرم داشتند.
شايد بارها در خواب ديده بود در مسجدى مردم نشسته‏اند كه از گرداگرد پنجره‏هاى نزديك به سقفِ آن، شعاع‏هاى نور همچون فواره‏اى رنگين بر صحن مسجد و بر سر و روى نمازگزاران پاشيده شده است. در آن مسجد جوانانى خوش قامت و رعنا و مهربان صف در صف نشسته‏اند و مهدى نيز در يكى از صف‏ها نشسته است. ناگاه مى‏ديد سيّدى نورانى و رشيد از در مسجد عبور مى‏كند تا شايد به محراب داخل شود و امام(ره) كمى كوتاه قدتر از او و با ادب تمام پشت سر ايشان و با فاصله بسيار كم روان است. مهدى از بغل دستى‏اش مى‏پرسد او كيست، امام را شناخته اما آن‏كه پيشاپيش او بود كيست. يكى از هم آنان كه كنار مهدى نشسته است مى‏گويد: او ميوه دل زهرا، حضرت حجت(عج) است و از خواب بيدار مى‏شود.
به دنبال خاتمه عمليات والفجر يك و مراجعت نيروهاى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به پادگان دوكوهه، مهدى تا پايان دهه اول ارديبهشت سال 1362 سرگرم رسيدگى به امور گردان مقداد و كمك به فرمانده اين گردان، «محمدرضا كارور»، براى تجديد سازمان واحد تحت مسؤوليت‏شان بود. روز پانزدهم ارديبهشت 62 او به تهران بازگشت تا با اعضاى خانواده و دوستان و آشنايان ديدارى تازه كند.
كسى خبر ندارد كه مسؤولين وقت سپاه تهران در وجود اين جوان رزمنده، چه خصوصياتى را يافته بودند كه او را براى مأموريتى خطير، برگزيدند: پاسدارى از بيت مقدس حضرت امام(ره). روز بيست و چهارم ارديبهشت، مهدى به پادگان ولى عصر(عج) فرا خوانده شد و همان جا، اين مأموريت به وى ابلاغ شد. او براى مدت دو ماه از سپاه منطقه 10 به پايگاه شميرانات مأمور شده بود تا پاسدار سر منزل عشاق آخر الزمان باشد.
در معرفى نامه او كه به امضاى جانشين رييس وقت ستاد سپاه منطقه 10 رسيده، مى‏خوانيم:
بسمه تعالى شماره: 81-1511
تاريخ: 1362/2/24
به: سپاه پاسداران انقلاب اسلامى (منطقه 10 - پايگاه شميرانات).
از: ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى (منطقه 10 - كارگزينى)
موضوع: برادر مهدى خندان فرزند امام‏قلى.
سلام عليكم
بدين وسيله برادر نامبرده از تاريخ 62/2/24 به مدت دو ماه، به آن پايگاه معرفى مى‏شوند.
موفق و مؤيد باشيد
مسؤول ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى - منطقه 10
حسين دهقان از طرف - امضاء و مهر
رونوشت: كارگزينى منطقه 10 - بخش مأمورين

در همين دوران بود كه دست تقدير الهى، ناب‏ترين خاطرات شيرين را در دفتر زندگانى او، رقم زد. يكى از شب‏هاى گرم خردادماه سال 1362 كه مهدى از جماران به خانه بازگشت، براى مادرش ماجراى شگفت‏انگيزى را نقل كرد كه اكنون، در گذر بيش از دو دهه از آن ايام، از آن حديث‏هاى دلنشينى است كه ورد زبان هر رزمنده پاسدار و بسيجى تهرانى است. مادر مهدى مى‏گويد:
«...
يك شب مهدى به خانه آمد و با خوشحالى و شور و شعف عجيبى به من گفت: ننه، ديشب كه بچه‏ها داشتند كشيك مى‏دادند، حضرت امام وارد حياط منزل شد تا قدم بزند، بعد رفت سر وقت يكى از بچه‏ها و به او گفت: پسرم، مى‏شود اسلحه‏ات را به من بدهى تا به جاى تو نگهبانى بدهم؟
آن بنده خدا، تفنگ خودش را با احترام به امام داد. امام هم عباى خودش را داد دست آن برادر و بعد، دو ساعت تفنگ به دوش، به جاى او پاسدارى داد. بعد كه نوبت كشيك آن بنده خدا داشت تمام مى‏شد، امام تفنگ را به او پس داد و عبايش را گرفت.
مهدى اين ماجرا را خيلى قشنگ تعريف كرد. من از او پرسيدم: ننه جان، اون پسر چه عكس‏العملى نشان داد؟ او گفت: ننه، او مؤدب ايستاد و از جاى خودش تكان نخورد. امام چند دفعه به او گفت: پسرم، شما خسته‏اى، برو استراحت كن. ولى آن پسر نرفت و همان جا، كنار امام ماند. بعد از تمام شدن نگهبانى، امام توى حياط ايستاد به نماز شب. آن بنده خدا هم ايستاد به اقامه نماز شب. به مهدى گفتم: مادرجان، خوشا به حال پدر و مادرش، خوشا به حال خودش. حالا مادر، بگو بدانم، اين بچه چند ساله بود؟ گفت: تقريباً هم سن و سال خودم. گفتم: ننه، آن پسر چه شكلى بود؟ از من رو گرداند و مختصر گفت: ننه، عجب چيزها مى‏پرسيد از آدم، خب يك بنده خدايى بود ديگر
از اين ماجراى لطيف و جالب، بسيارى از دوستان مهدى در يگان حراست بيت حضرت امام(ره) مطلع بودند و آن پاسدار جوان را هم مى‏شناختند، ليكن هيچ يك از اعضاى خانواده خندان، از هويت آن پاسدار سعادتمند آگاه نبود.
پدر مهدى مى‏گويد:
«...
چند سال بعد از شهادت مهدى، يك روز براى ديدن دوست‏هاى او به جماران رفتم. پاسدارها دورم حلقه زدند و گفتند: حاج آقا، آيا شما خبر داشتى امام به جاى پسر شما پاسدارى داده بود؟ بنده در اين‏باره اظهار بى‏اطلاعى كردم. بعد همان جوان‏ها به من گفتند: بعد از اين كه مدت كشيك دادن امام به جاى مهدى تمام شد، ايشان تفنگ را به پسرتان پس داد، دست به شانه او گذاشت و فرمود: جوان، ان‏شاءالله خداى تعالى عاقبت شما را ختم به خير بفرمايد و از زندگى‏ات خير ببينى
طى آن دو ماهى كه خداوند توفيق پاسدارى از خانه آفتابى خورشيد جماران را نصيب مهدى كرد، او به سان پروانه‏اى شيداى نور، گرد شمع فروزان وجود امام در طواف بود. هر بار كه جهت انجام وظيفه، به جماران مى‏رفت، ابتدا به زيارت و دستبوسى امام مى‏رفت و سپس به انجام كارهاى ديگرش مى‏پرداخت. عمق اين علاقه را مهدى در فرازى از وصيتنامه‏اش اين‏گونه بيان مى‏كند: «اى كاش مى‏توانستم حرف دلم را راجع به امام عزيز بر روى كاغذ بياورم، ولى نمى‏توانم. فقط همين‏قدر بگويم كه در دنيا دلم براى هيچ‏كس تنگ نمى‏شود و آرزوى زيارت كسى را بعد از آقا امام زمان(عج) و ائمه معصومين ندارم، مگر امام عزيزم كه جانم فدايش باد
او در پشت جبهه هم آسوده نمى‏نشست و به خانواده‏هاى شهدا سركشى مى‏كرد، در مراسم و محافل بسيجيان حضور مى‏يافت و تا پاسى از شب گذشته، براى بچه‏هاى بسيجى برنامه‏هاى فرهنگى و نظامى ترتيب مى‏داد.


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 اسفند 1390  2:32 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها