شير كوهستان_20
دوباره سبكبالان عاشق با پيشانى بندهاى سرخ و سبز صف به صف آماده شدند تا ضربه ديگرى بر پيكر سپاه چهارم دشمن بعثى وارد آورند. مهدى اين بار هم با لياقت و شايستگى در كسوت جانشينى گردان مقداد بن اَسوَد، نيروها را به سمت دشمن هدايت مىكرد. يكى از نيروهاى تحت امر مهدى وقايع آن شب را اينطور نقل مىكند:
«گردان ما با يك گردان از بچههاى ارتش ادغام شده بود. آن شب آقا مهدى پيشاپيش ستون نيروهاى ادغامى حركت مىكرد، وقتى از خط خودى مىگذشتيم، متوجه شديم كه وضعيت پدافندى دشمن در منطقه، با عملياتهاى سابق تفاوتهاى فاحش دارد. دشمن در اين منطقه از انواع موانع طبيعى و غيرطبيعى در جهت كاستن از سرعت عمليات نيروهاى پياده ما استفاده كرده بود. اين موانع شامل انواع كمينها، كانالها، ميادين مين، سيمهاى خاردار و خط كمين بود كه با توجه به تپه ماهور بودن منطقه، كار را براى نيروهاى ما مشكل مىكرد. براى چند لحظه ستون بر اثر آتش بىهدف كمينهاى دشمن زمينگير شد و دوباره به حركت خود ادامه داد. هنوز از محل توقف زياد دور نشده بوديم كه صداى ناله يكى از نيروها را شنيديم. نيرويى كه از ستون جا مانده بود و مىرفت تا با سر و صداى خود، باعث هوشيارى كمينها و در نتيجه آمادگى سربازان مستقر در خط اصلى دشمن شود. مهدى به هاشم كلهر گفت: سريع برو و آن بسيجى را به ستون ملحق كن. رزمندهاى كه چنين اشتباهى را مرتكب شده بود، از نيروهاى كم سن و سال گردان بود. وقتى مهدى متوجه شد كه آن جوان به خاطر عدم تجربه و نداشتن آگاهى اقدام به اين كار كرده است، خودش به سراغ او رفت، خيلى دوستانه و در نهايت خونسردى چند دقيقهاى با او صحبت كرد. تأثير رفتار انسانى و دوستانه مهدى به حدى بود كه ترس آن بنده خدا از بين رفت و از جمله افرادى شد كه در روزهاى بعدى و طى شرايط سخت آن عمليات، تا آخرين لحظه ايستادگى كرد و همپاى ديگران، شجاعانه جنگيد.»
عمليات والفجر يك به علت پيچيدگى زمين منطقه، وجود چندين رده موانع باز دارنده، هوشيارى دشمن و مسدود شدن راه كارهاى هجوم نيروهاى خودى با آتش جهنمى صدها قبضه توپ و كاتيوشا و خمپارهانداز سپاه چهارم ارتش بعث، از روز دوم حمله، وارد مرحله حساسى شد. «حاج همت» كه به شدت نگران چگونگى وضعيت صحنه نبرد بود، تمامى كادرهاى اطلاعاتى و عملياتى خود را براى يارى رزمندگان به خطوط مقدم فرستاد و سرانجام، خود نيز در روز سوم عمليات، رهسپار خط مقدم شد. سعيد قاسمى؛ مسؤول وقت واحد اطلاعات لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم مىگويد:
«... گرماگرم عمليات والفجر يك، به گمانم روز دوم يا سوم بود و داشتيم توى خط، به اوضاع رسيدگى مىكرديم. توپخانه سپاه چهارم ارتش بعث هم مثل ريگ،روى سر بچهها آتش مىريخت. رفته بوديم سمت بچههاى گردان مقداد. آنجا، من بودم، «مهدى خندان»، «مجيد زادبود»××× 1 مجيد زادبود جانشين واحد اطلاعات لشكر 27 در مرحله چهارم نبرد والفجر 4، پاييز 1362 به شهادت رسيد. ××× با يكى دوتاى ديگر از دوستان زير آن آتش سنگين، ناگهان ديديم يكى از اين وانت تويوتاهاى قديمى معروف به «لگنى»، دارد گرد و خاك كنان و بكوب، مىآيد جلو. همچين كه رانندهاش زد روى ترمز، در طرف شاگرد باز شد و وسط آن گرد و خاك، ديديم حاج همت است كه آمده پيش ما. يك دم توى دلم گفتم: يا امام زمان! همين يكى را كم داشتيم، حالا بيا و درستش كن.
حاجى تا از ماشين پياده شد، بناى شلوغ بازار رايجاش را گذاشت و رو به ما گفت: آهاى! ببينم، اين جا چه خبره؟ من پشت بىسيم قبض روح شدم، چرا كسى جواب درست و حسابى به من نمىده؟
خلاصه، او داشت هيمنطور شلوغ مىكرد و ما داشتيم از ترس پس مىافتاديم كه خدايا؛ نكند اين وسط يك تير يا تركش سرگردان، بلايى سرش بياورد. مهدىخندان كه از حال و روز ما با خبر بود، يواشكى چشمكى به ما زد و گفت: شماها فقط سرشرو گرم كنيد، خودم مىدونم چه نسخهاى براش بپيچم. ما هم رفتيم جلو و شروع كرديم به پرسيدن سؤالهاى سر كارى از همت. مثل: شما بگو از قرارگاه نجف چه خبر؟... اوضاع قرارگاه خاتم در چه حاله؟ و... اين جور اباطيل. در همين گير و دار، يك وانت تويوتاى عبورى، داشت از آنجا مىرفت سمت عقب. كمى كه مانده بود اين وانت به ما برسد، مهدى خندان كه يواشكى پشت سر حاجى رفته بود، دو دستى او را بغل زد و بعد، به دو رفت طرف وانت عبورى. همت كه توى گيره بازوهاى خندان قفل شده بود، وسط زمين و آسمان داد و هوار مىزد: ولم كن! بذارم زمين مهدى، دارم به تو تكليف شرعى مىكنم.
ولى خندان گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. سريع حاجى را انداخت پشت همان وانت در حال حركت و بعد، در حالى كه به نشانه خداحافظى برايش دست تكان مىداد، با لبخند گفت: حاجى جون، چرا تو بايست به ما تكليف كنى؟ تكليف ما رو سيدالشهداءعليه السلام خيلى وقته كه معلوم كرده!»
در ادامه همين نبرد و خصوصاً به دنبال حوادث تلخى همچون شهادت رضا چراغى فرمانده لشكر 1 ***27 به دليل حضور حاج همت در سمت فرماندهى سپاه 11 قدر، فرماندهى لشكر 27 را در نبرد والفجر مقدماتى سردار على فضلى و در والفجر 1 شهيد رضا چراغى به عهده داشتند. ××× و تعدادى از فرماندهان گردانها، عرصه را بر نيروهاى خودى تنگ كرد و اينجا بود كه تدبير فرماندهانى چون مهدى خندان و قاسم دهقان××× 2 سردار جانباز قاسم دهقان در نبردهاى والفجر مقدماتى و والفجر يك فرماندهى گردان مالك اشتر لشكر 27 را عهدهدار بود. وى بعد از جنگ به شهادت رسيد. ××× توانست جان تعداد زيادى از نيروهاى خودى را نجات دهد. كاروان نيروهاى باقيمانده از عمليات والفجر يك بعد از نبردى نابرابر و تحمل سختىهاى فراوان در حالى وارد پادگان دوكوهه شدند كه صداى بلندگوى پادگان اين نوحه را از حاج صادق آهنگران پخش مىكرد:
اى از سفر برگشتگان، اى از سفر برگشتگان، كو شهيدان ما، كو شهيدان ما. بچهها هر كدام گوشهاى كز كرده، به اين نوحه گوش مىدادند و اشك مىريختند. مهدى نيز، به عنوان فرماندهاى بسيجى به رسالت خود واقف بود. در جمع حلقههاى ماتميان حضور مىيافت. به بچهها دلدارى مىداد و با وعده گرفتنِ انتقام ياران شهيد از خصم سفاك، به آنها قوت قلب مىبخشيد. هر چند شهادت همرزمانى چون، شهيد رضا چراغى فرمانده لشكر، شهيد حجتالله نيكچه فراهانى فرمانده گردان انصار، شهيد رضا گودينى فرمانده گردان حنين، شهيد مختار سليمانى فرمانده گردان ميثم، شهيد محسن حياتپور فرمانده گردان تخريب، شهيد بهرام تندسته فرمانده گردان عمار، شهيد رحمتالله ميرتقى فرمانده گردان ياسر و ديگر نيروهاى مخلص بسيجى بر قلب مهدى سنگينى مىكرد، اما او به رسم جوانمردان مؤمن، حزن خود را در اعماق قلبش مدفون ساخته و با سيمايى مسرور و لبهايى خندان، به نيروها قوت قلب مىداد. در آن روزها، مهدى به واقع مصداق آن مصرع معروف غزل لسان الغيب شده بود كه مىگويد:
با دل خونين، لب خندان بياور همچو جام!
مدیر سابق تالار آموزش خانواده
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.
سه شنبه 23 اسفند 1390 2:31 PM
تشکرات از این پست