0

شير كوهستان_15

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

شير كوهستان_15

 در پى بيست و چهار شبانه روز نبرد لاينقطع رزمندگان متحد و يكدل بسيجى، سپاهى و ارتشى سرانجام طى آخرين مرحله «عمليات الى بيت‏المقدس»، قريب به شش هزار كيلومتر مربع از اراضى اشغالى جنوب‏غربى خوزستان از اشغال متجاوزان بعثى آزاد شد و روز سوم خرداد 1361، در پى انهدام سهمگين بخش عمده واحدهاى زرهى و مكانيزه سپاه سوم ارتش بعث، خرمشهر قهرمان پس از 21 ماه اشغال به دامان ميهن اسلامى بازگشت.
ضربات وارده بر ماشين جنگى دشمن طى دو نبرد فتح‏المبين و الى بيت‏المقدس، به قدرى مهلك بود كه فرماندهان ارتش بعث، از بيم تكرار چنين لطماتى به دو سپاه ديگر خود در مناطق شمال غرب و غرب ايران دستور دادند، ظرف مدت 10 روز، از كليه مناطق ضربه‏پذير در عمق سرزمين‏هاى اشغالى، به نقاط داراى قابليت پدافندى عقب‏نشينى كنند. صدام حسين روز بيستم خرداد 1361 طى سخنرانى مفصلى در بغداد، مدعى شد كه ارتش او قصد دارد از تمامى اراضى اشغالى عقب‏نشينى داوطلبانه انجام بدهد. ادعايى توخالى كه دروغى بيش نبود.
از سوى ديگر، روز شانزدهم خرداد ماه سال 1361 ارتش اشغالگر رژيم جعلى اسراييل طى اقدامى مشكوك، با تمام قواى زمينى و هوايى و دريايى‏اش، وارد خاك كشور لبنان شد و بيروت، پايتخت اين كشور اسلامى از سه طرف به محاصره اشغالگران صهيونيست درآمد. در اين تهاجم سنگين، بيشترين آسيب‏ها به مناطق مسلمان‏نشين لبنان، خصوصاً نواحى شيعه‏نشين وارد آمد. در پى استمداد مقامات لبنان و جمهورى عربى سوريه و تصويب شوراى عالى دفاع، واحدهايى از يگان‏هاى ارتش و سپاه تحت عنوان «قواى محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم» و با فرماندهى حاج احمد متوسليان به جبهه لبنان اعزام شدند.
مهدى مرندى يكى از فرماندهان سپاه سرپل ذهاب كه در همان ايام به سپاه ريجاب سر زده بود مى‏گويد:
«... 
از شهادت حاجى بابا××× 1 محسن حاجى‏بابا فرمانده عمليات سپاه غرب روز 22 ارديبهشت 1361 در جبهه بمو به شهادت رسيد. ×××، مدتى مى‏گذشت. دلم خيلى گرفته بود. هر جايى كه براى سركشى مى‏رفتم، احساس دلتنگى مى‏كردم، همه جا سر و صداى رفتن به جبهه لبنان مطرح بود. انگار نه انگار خودمان در حال جنگ هستيم. فكر آزادى «قدس» و رسيدن به بيت‏المقدس همه را به لبنان مى‏كشيد. سكوت غريبى بر جبهه‏هاى خودى حكمفرما شده بود. آنهايى هم كه مانده بودند، هواى رفتن داشتند. در سومار، گيلان‏غرب، سرپل ذهاب، ريجاب و هر جاى ديگر كه سر مى‏زدم، كارم حرف زدن درباره اين كار بود. به بچه‏ها مى‏گفتم كه پيروزى توى چند عمليات نبايد مغرورمان كند و گفتم كه در اين جا جنگيدن، كمتر از لبنان نيست و از اين‏طور حرف‏ها... تا جايى كه به من مى‏گفتند: «خطيب جبهه
وقتى كه رفتم سپاه ريجاب، مهدى خندان را ديدم. گفت: «خطبه بخون مهدى! بخون كه گريه‏مون نمى‏گيره ديگه
بعد هم گفت: «يك خواهش دارم ازت
گفتم: «چى؟»
گفت: «خواهش دارم كه يك ملاقات خصوصى از حضرت امام(ره) بگيرى
گفتم: «سعى مى‏كنم
آن شب مراسم خوبى توى سپاه ريجاب داشتيم. خندان مداحى كرد. اشك همه را درآورد و دل‏ها كمى آرام گرفت.
روز بعد با برو بچه‏هاى محافظ بيت امام(ره) تماس گرفتم. درخواست ملاقات خصوصى را مطرح كردم. زمان ملاقات را اعلام كردند. خوشحال شدم و به خندان ماجرا را گفتم. او هم خوشحال شد.
ساعت هفت صبح بود. به سپاه ريجاب رفتم. خندان طبق قرار، آماده حركت بود. با يك تويوتاى پلنگى راه افتاديم سمت تهران.
سحر به تهران رسيديم. بعد از حمام و تعويض لباس، راهى جماران شديم. توى راه، خندان را نگاه مى‏كردم. از خوشحالى چهره‏اش گل انداخته بود. رسيديم ميدان جماران و ماشين را پارك كرديم. نزديك حسينيه جماران، سراغ «مظفرى‏خواه» را گرفتم. هنوز خوب اطرافم را نگاه نكرده بودم كه دستى خورد روى شانه‏ام. برگشتم. خودش بود. هر سه وارد حسينيه شديم.
سر و صداى مردم بلند شد: «روح منى خمينى، بت‏شكنى خمينى.» حضرت امام(ره) وارد حسينيه شد. مثل هميشه دست به اطراف بلند كرد و در حال گفتن ذكر، به ابراز احساسات مردم پاسخ مى‏داد. بغض توى گلويم شكست. اشك تو چشم‏هايم حلقه زد. محو تماشاى حضرت امام(ره) بودم. چند لحظه بيشتر طول نكشيد. حضرت امام(ره) از حسينيه رفتند و من همراه سيل جمعيت خارج شدم.
بيرون حسينيه با مظفرى‏خواه درباره جنگ حرف زديم. بيشتر حواسم به ملاقات بود. توى اين فكر بودم كه ما قرار بود ملاقات خصوصى با حضرت امام(ره) داشته باشيم. به مظفرى خواه ماجرا را گفتم. گفت: «بذار برم بپرسم
رفت، وقتى برگشت، گفت: «حاج آقا توسلى مى‏گويد، براى امروز چنين وقتى، به كسى نداديم
ناراحت شديم.
چند لحظه مانديم و بعد سه نفرى رفتيم طرف يك سكو. دوباره مشغول حرف زدن شديم. از جبهه مى‏گفتيم و از مسايل آن روزها.
حاج آقا توسلى مسؤول دفتر حضرت امام(ره) از جلو ما رد شد. مظفرى‏خواه بلند شد و رفت طرفش. گفت: اين برادران از جبهه آمده‏اند. وقت هم گرفته‏اند، حالا اگه نمى‏شه، لااقل بگذارين با خودتون حرف‏هاشون‏رو بزنن.
حاج آقا گفت: بسيار خوب! فردا صبح بيان يه كارى براشون مى‏كنم
اميدوار شديم. داشتيم براى رفتن آماده مى‏شديم. اما پنج دقيقه بعد، حاج آقا توسلى برگشت. دست من و خندان را گرفت و ما را پيش حضرت امام(ره) برد!
حضرت امام(ره)، همان عرق‏چين هميشگى روى سرش بود. داشت قرآن مى‏خواند. رفتم جلو. دست ايشان را بوسيدم. نمى‏دانستم از كجا بايد بگويم. خيلى سريع ماجراى ناراحتى‏هاى جبهه را گفتم و از رفتن برو بچه‏ها به لبنان حرف زدم. چهره نورانى حضرت امام(ره) باعث شد نفهمم خندان منتظر است تا نوبتش برسد. چند بار با آرنج دست به پهلويم زد. ضربه‏هاى آخر محكم‏تر بود! تازه فهميدم بايد بروم كنار تا او براى دستبوسى بيايد جلو!
چند روز بعد از ملاقات، حضرت امام(ره) در سخنرانى 31 خرداد 1361، جمله معروف «راه قدس از كربلا مى‏گذرد» را بيان كردند. حالا ديگر همه‏چيز روبه راه شده بود. بيشتر فرماندهانى كه به لبنان رفته بودند، به جبهه خودمان برگشتند!××× 1 نقل از كتاب «حكايت سال‏هاى بارانى» خاطرات مهدى مرندى، ناشر: بنيادحفظ آثار و نشر ارزش‏هاى دفاع مقدس. صص 179-175. ××׫


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 اسفند 1390  2:19 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها