در پى بيست و چهار شبانه روز نبرد لاينقطع رزمندگان متحد و يكدل بسيجى، سپاهى و ارتشى سرانجام طى آخرين مرحله «عمليات الى بيتالمقدس»، قريب به شش هزار كيلومتر مربع از اراضى اشغالى جنوبغربى خوزستان از اشغال متجاوزان بعثى آزاد شد و روز سوم خرداد 1361، در پى انهدام سهمگين بخش عمده واحدهاى زرهى و مكانيزه سپاه سوم ارتش بعث، خرمشهر قهرمان پس از 21 ماه اشغال به دامان ميهن اسلامى بازگشت.
ضربات وارده بر ماشين جنگى دشمن طى دو نبرد فتحالمبين و الى بيتالمقدس، به قدرى مهلك بود كه فرماندهان ارتش بعث، از بيم تكرار چنين لطماتى به دو سپاه ديگر خود در مناطق شمال غرب و غرب ايران دستور دادند، ظرف مدت 10 روز، از كليه مناطق ضربهپذير در عمق سرزمينهاى اشغالى، به نقاط داراى قابليت پدافندى عقبنشينى كنند. صدام حسين روز بيستم خرداد 1361 طى سخنرانى مفصلى در بغداد، مدعى شد كه ارتش او قصد دارد از تمامى اراضى اشغالى عقبنشينى داوطلبانه انجام بدهد. ادعايى توخالى كه دروغى بيش نبود.
از سوى ديگر، روز شانزدهم خرداد ماه سال 1361 ارتش اشغالگر رژيم جعلى اسراييل طى اقدامى مشكوك، با تمام قواى زمينى و هوايى و دريايىاش، وارد خاك كشور لبنان شد و بيروت، پايتخت اين كشور اسلامى از سه طرف به محاصره اشغالگران صهيونيست درآمد. در اين تهاجم سنگين، بيشترين آسيبها به مناطق مسلماننشين لبنان، خصوصاً نواحى شيعهنشين وارد آمد. در پى استمداد مقامات لبنان و جمهورى عربى سوريه و تصويب شوراى عالى دفاع، واحدهايى از يگانهاى ارتش و سپاه تحت عنوان «قواى محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم» و با فرماندهى حاج احمد متوسليان به جبهه لبنان اعزام شدند.
مهدى مرندى يكى از فرماندهان سپاه سرپل ذهاب كه در همان ايام به سپاه ريجاب سر زده بود مىگويد:
«... از شهادت حاجى بابا××× 1 محسن حاجىبابا فرمانده عمليات سپاه غرب روز 22 ارديبهشت 1361 در جبهه بمو به شهادت رسيد. ×××، مدتى مىگذشت. دلم خيلى گرفته بود. هر جايى كه براى سركشى مىرفتم، احساس دلتنگى مىكردم، همه جا سر و صداى رفتن به جبهه لبنان مطرح بود. انگار نه انگار خودمان در حال جنگ هستيم. فكر آزادى «قدس» و رسيدن به بيتالمقدس همه را به لبنان مىكشيد. سكوت غريبى بر جبهههاى خودى حكمفرما شده بود. آنهايى هم كه مانده بودند، هواى رفتن داشتند. در سومار، گيلانغرب، سرپل ذهاب، ريجاب و هر جاى ديگر كه سر مىزدم، كارم حرف زدن درباره اين كار بود. به بچهها مىگفتم كه پيروزى توى چند عمليات نبايد مغرورمان كند و گفتم كه در اين جا جنگيدن، كمتر از لبنان نيست و از اينطور حرفها... تا جايى كه به من مىگفتند: «خطيب جبهه!»
وقتى كه رفتم سپاه ريجاب، مهدى خندان را ديدم. گفت: «خطبه بخون مهدى! بخون كه گريهمون نمىگيره ديگه!»
بعد هم گفت: «يك خواهش دارم ازت.»
گفتم: «چى؟»
گفت: «خواهش دارم كه يك ملاقات خصوصى از حضرت امام(ره) بگيرى.»
گفتم: «سعى مىكنم.»
آن شب مراسم خوبى توى سپاه ريجاب داشتيم. خندان مداحى كرد. اشك همه را درآورد و دلها كمى آرام گرفت.
روز بعد با برو بچههاى محافظ بيت امام(ره) تماس گرفتم. درخواست ملاقات خصوصى را مطرح كردم. زمان ملاقات را اعلام كردند. خوشحال شدم و به خندان ماجرا را گفتم. او هم خوشحال شد.
ساعت هفت صبح بود. به سپاه ريجاب رفتم. خندان طبق قرار، آماده حركت بود. با يك تويوتاى پلنگى راه افتاديم سمت تهران.
سحر به تهران رسيديم. بعد از حمام و تعويض لباس، راهى جماران شديم. توى راه، خندان را نگاه مىكردم. از خوشحالى چهرهاش گل انداخته بود. رسيديم ميدان جماران و ماشين را پارك كرديم. نزديك حسينيه جماران، سراغ «مظفرىخواه» را گرفتم. هنوز خوب اطرافم را نگاه نكرده بودم كه دستى خورد روى شانهام. برگشتم. خودش بود. هر سه وارد حسينيه شديم.
سر و صداى مردم بلند شد: «روح منى خمينى، بتشكنى خمينى.» حضرت امام(ره) وارد حسينيه شد. مثل هميشه دست به اطراف بلند كرد و در حال گفتن ذكر، به ابراز احساسات مردم پاسخ مىداد. بغض توى گلويم شكست. اشك تو چشمهايم حلقه زد. محو تماشاى حضرت امام(ره) بودم. چند لحظه بيشتر طول نكشيد. حضرت امام(ره) از حسينيه رفتند و من همراه سيل جمعيت خارج شدم.
بيرون حسينيه با مظفرىخواه درباره جنگ حرف زديم. بيشتر حواسم به ملاقات بود. توى اين فكر بودم كه ما قرار بود ملاقات خصوصى با حضرت امام(ره) داشته باشيم. به مظفرى خواه ماجرا را گفتم. گفت: «بذار برم بپرسم.»
رفت، وقتى برگشت، گفت: «حاج آقا توسلى مىگويد، براى امروز چنين وقتى، به كسى نداديم.»
ناراحت شديم.
چند لحظه مانديم و بعد سه نفرى رفتيم طرف يك سكو. دوباره مشغول حرف زدن شديم. از جبهه مىگفتيم و از مسايل آن روزها.
حاج آقا توسلى مسؤول دفتر حضرت امام(ره) از جلو ما رد شد. مظفرىخواه بلند شد و رفت طرفش. گفت: اين برادران از جبهه آمدهاند. وقت هم گرفتهاند، حالا اگه نمىشه، لااقل بگذارين با خودتون حرفهاشونرو بزنن.
حاج آقا گفت: بسيار خوب! فردا صبح بيان يه كارى براشون مىكنم.»
اميدوار شديم. داشتيم براى رفتن آماده مىشديم. اما پنج دقيقه بعد، حاج آقا توسلى برگشت. دست من و خندان را گرفت و ما را پيش حضرت امام(ره) برد!
حضرت امام(ره)، همان عرقچين هميشگى روى سرش بود. داشت قرآن مىخواند. رفتم جلو. دست ايشان را بوسيدم. نمىدانستم از كجا بايد بگويم. خيلى سريع ماجراى ناراحتىهاى جبهه را گفتم و از رفتن برو بچهها به لبنان حرف زدم. چهره نورانى حضرت امام(ره) باعث شد نفهمم خندان منتظر است تا نوبتش برسد. چند بار با آرنج دست به پهلويم زد. ضربههاى آخر محكمتر بود! تازه فهميدم بايد بروم كنار تا او براى دستبوسى بيايد جلو!
چند روز بعد از ملاقات، حضرت امام(ره) در سخنرانى 31 خرداد 1361، جمله معروف «راه قدس از كربلا مىگذرد» را بيان كردند. حالا ديگر همهچيز روبه راه شده بود. بيشتر فرماندهانى كه به لبنان رفته بودند، به جبهه خودمان برگشتند!××× 1 نقل از كتاب «حكايت سالهاى بارانى» خاطرات مهدى مرندى، ناشر: بنيادحفظ آثار و نشر ارزشهاى دفاع مقدس. صص 179-175. ××׫