آرزوی مالك
امروز در سالروز شهادت مولایمان، امیر مؤمنان علیه السلام، این ستون را به مالك و عمار می سپاریم و به گونه ای متفاوت از همه روزها می نگاریم؛
انگار همه غم های دنیا در دل مالك خیمه زده است... آوردگاه «صفین» است... دو سپاه درمقابل هم به صف ایستاده اند، برای ساعتی جنگ از نفس افتاده است. «عمار» آهسته به مالك نزدیك می شود. مالك اما، چنان در افكار دور و دراز خود غرق است كه متوجه حضور عمار نمی شود... مالك! برادرم! به چه فكر می كنی؟ مالك كه رشته افكارش پاره شده است، با شنیدن صدای آشنای «عمار» لبخند می زند، یار دیرین را در آغوش می گیرد... عمار! برادرم! در این اندیشه بودم كه كاش می توانستم مولایمان علی(ع) را به دورانی ببرم و در میان مردمانی ببینم كه او را قدر می دانند و گفته هایش را بر صدر می نشانند. همه جا از او به یك اشاره باشد و از مردم به سر دویدن... مالك! برادرم! من از این معركه به دیدار دوست می روم. تو اما، مسافر بعدی هستی، از راه مصر به ما می پیوندی و علی(ع) را شنیده ام كه در محراب به خون می نشیند... و باز هم از مولایمان شنیده ام كه پس از او، گردونه روزگار می گردد و می چرخد و به دورانی می رسد كه مردمانش علی را قدر می دانند و او را نادیده بر صدر می نشانند... گفته اند كه آنان از دیار سلمان هستند. به یاد داری كه مولایمان وصف آنها می گفت و از ژرفای دل می فرمود «آه كه چه شوقی به دیدار آنها دارم»...
و امروز، آن روزگاران است. شاید عمار و مالك مردم این روزگاران ایران اسلامی را به نظاره ایستاده اند، چه سرود زیبایی بر زبان این مردمان است، خطاب به مولایشان علی(ع)
هرگز كسی نگوید بالای چشمت ابروست
تیغ از تو گردن از من، چون و چرا ندارد