0

داستان های آموزنده

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

داستان های آموزنده

از حال من با خبر است
وقتى كه نمرود حضرت ابراهیم (علیه السلام) را در آتش انداخت، ملائكه آسمان ها به گریه در آمدند، جبرئیل عرض كرد خدایا! در روى زمین یك نفر تو را پرستش مى كرد و حالا دشمن بر او مسلط شده، خطاب شد من هر وقت بخواهم او را اعانت و یارى مى كنم، ملائكه عرض كردند، پروردگارا پس اذن بده ما به یارى او بشتابیم، از طرف حضرت حق خطاب شد بروید، اگر اذن داد او را یارى كنید.
ملكى كه موكل آب بود آمد، ملائكه اى كه موكل باد و خاك و آتش بودند آمدند عرض كردند:
اى ابراهیم اجازه بده تو را نجات دهیم و دشمنان تو را هلاك كنیم، حضرت ابراهیم اجازه نداد.
جبرئیل آمد عرض كرد: اى ابراهیم آیا حاجتى دارى.
حضرت ابراهیم فرمود: حاجتى دارم ولى به تو ندارم.
جبرئیل گفت: به آن كس كه دارى بگو.
حضرت ابراهیم فرمود: حسبى من سؤالى علمه بحالى.
ما كار خود بیار گرامى گذاردیم   گر زنده سازد بكشد راءى راءى اوست
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست   از حضرت كریم تمنا چه حاجت است

فرمود او خودش از حال من مطلع است غافل نیست افوض امرى الى الله ان الله بصیر بالعباد خطاب شد اى آتش بر ابراهیم سرد و سلامت شو.

سه شنبه 9 شهریور 1389  12:47 AM
تشکرات از این پست
ayesh1344
ayesh1344
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389 
تعداد پست ها : 5083
محل سکونت : خوزستان
جمعه 12 شهریور 1389  12:26 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها