0

متشکرم پدر

 
mashhadizadeh
mashhadizadeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1388 
تعداد پست ها : 25019
محل سکونت : بوشهر

متشکرم پدر

متشکرم پدر

روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد:

- خيلي خوب بود پدر.

خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟

 

 

 

 

 

 

 

- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟

 

- بله پدر، ديدم...

 

 

 

 

 

 

- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟

 

- من ديدم که:

 

 

 

 

 

ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند.

 

 

 

 

 

 

ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است......

 

 

 

 

 

 

ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود.

 

 

 

 

 

 

ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند. ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند.

 

 

 

 

 

ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني

 

دارند تا آنها را محافظت کنند.

 

 

 

 

 

آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:

 

 

 

 

 

 

متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!

 

    حمید.bmp

 

 

یک شنبه 7 شهریور 1389  10:36 PM
تشکرات از این پست
jazereyearam
jazereyearam
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 1313
محل سکونت : زنجان

پاسخ به:متشکرم پدر

سلام و خسته نباشيد

پست خوبي گذاشتيد دستتان درد نكند

موفق و پيروز باشيد دوست عزيز

 
دوشنبه 8 شهریور 1389  2:11 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها