0

بوی ربّنا

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

بوی ربّنا

در اتاقی كه پر است از ابر و مه
دست‌هایم بوی باران می‌دهد
عكس من در قاب می‌خندد به من
خنده‌اش بوی دبستان می‌دهد

بوی باد از كوچه می‌آید ، و من
در اتاقم چای را دم كرده‌ام
با بخار گرم چایی ، سقف را
پر زباغ سرد شبنم كرده‌ام

قُل قُل گرم سماور در اتاق
می‌برد من را به عصر كوزه‌ها
می‌برد تا لحظه‌ی افطارها
می‌برد من را به ماه روزه‌ها

لحظه‌‌ افطار وقتی می‌رسید
سفره پر می‌شد ز عطر گل یاس
لحظه‌ای احساس می‌كردم كه من
نور دارم بر تنم جای لباس

سبز می‌شد با پدر ، باغ دعا
نرم می‌خواند از كتابی آشنا
با فطیر تازه مادر می‌رسید
دستهایش داشت بوی ربّنا

 

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
 

یک شنبه 7 شهریور 1389  1:27 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها