کـلـیـد فـارس در «اقـلیـد» مـاسـت هماننـد بـاغ بهـشت خداســت
نشـسـتـه اسـت بـر دامـن کـوه بـل چو تاجی که یاقـوت دارد به دل
هـوایـش مـصفــا زمیـن سـبز رنـگ پر از نغمه بلبل و عـود و چنـگ
روایـت چــنـین اسـت بـهـرام گـور در این سرزمین رفت در قعر گور
چو پـیک پیـمـبـر به ایـران رسـیـد به ایـن سـرزمین نور ایمان دمید
شنـیـدم کــه اقـلیـد روز نـخـسـت دل از سستی و کاستی ها بشست
به آبش گـلاب و به خاکش گل است به کهپایهاش لالـه و سنـبل است
به جوی انـدرش ناز و گلپـونـه اسـت هوایـش پر از عـطر بابـونه اسـت
بـه صـحـرای آن بلـبـل کوهی اسـت پر از نرگس مست جادویی اسـت
گـل اشـک در بـرج اردیـبـهـشـــت زمین را کند همچـو بـاغ بهشـت
چـو خـلعـت به بر میـکند کـوه بــل همه نو عـروسـان به پـایش خجل
شـود خـلعـت کـوه ، بـرف سـپـیـد بـهـاری دل انـگـیـز آیـد پـدیـد
بسـی مـردمـانـش کـه بـرزیـگـرنـد به مـهـمان نـوازی دُر و گـوهرنـد
دژکــرد مـا مـشـک نـاب تـر اسـت بـهـارش زمتانـدران بـهتـر اسـت
نـظـر کـن بـه بـاروی بــهـرام گـرد کـه سر بر سپهـر بـرین می سپرد
گـزیـن پـایـتـخــت پــر آوازه بــود خــداونـد دربــان و دروازه بــود
بـهـشـت بـریـن اسـت تـنـگ بـراق تو گویی عروسی است حاضر یراق
در ایـنـجـا هـمـه اهـل بزمند و رزم همه نـکتـه سنجـد در نثر و نظم
هـمـه پــاک و پـاکـیـزه و پـاکــزاد هژبـرند و چـالاک و گردند و پاد