0

داستان کوتاه

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

داستان کوتاه

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.

غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند .

بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد...

چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند !

بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کسی !!!

صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او

آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

خداوند پژواک کردار ماست ...

 

پائولو کوئیلو    

 
چهارشنبه 3 شهریور 1389  1:15 AM
تشکرات از این پست
ayesh1344
ayesh1344
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389 
تعداد پست ها : 5083
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:داستان کوتاه

جالب است با تشکر

چهارشنبه 3 شهریور 1389  6:57 AM
تشکرات از این پست
ayesh1344
ayesh1344
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389 
تعداد پست ها : 5083
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:داستان کوتاه

جالب است با تشکر

چهارشنبه 3 شهریور 1389  6:57 AM
تشکرات از این پست
golabi
golabi
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 1176
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستان کوتاه

ممنونم

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
چهارشنبه 3 شهریور 1389  2:07 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها