0

ساغرشفیعی

 
hossein7707
hossein7707
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390 
تعداد پست ها : 648
محل سکونت : همدان

ساغرشفیعی

 

 

 

ساغرشفیعی


سنگين قدم برمي‌دارد


مثل عطر غليظ گلي كه نمي‌شناسم


آسمان را تا مي‌زند در جيب بغل كتش


و تك‍ّه ابري را


مثل يك قطعه چك سفيد امضا


كف دستم مي‌گذارد


شاعر تمام لحظه‌هاي سپيد است


بانوي روز دستش را مي‌بوسد/عاشقانه

  
و آقاي شب كفشهايش را واكس مي‌زند / با وسواس


تا فردا باز


زودترازخورشيد بيدار شود


و سنگين بيايد


مثل عطر غليظ گلي


كه نمي‌شناسم.


 

رديف چنارهاي خيابان آرام نمي‌گيرد


وسوسه مثل موريانه به جانشان افتاده


همين حالاست كه دست هم را بگيرند


از سر جو بپرند


از خيابان دود وهمهمه بگذرند


 پا در پاشوية رود،


زير بارش داغ خورشيد دوش بگيرند


بعد گيسوانشان را بدهند دست‌ِ باد تا هي شانه بزند


همين حالاست كه پچ‌پچ وسوسه‌گرشان،

 


دل ابرهارا آب كند

 

.

 

 

 

 

 

سه شنبه 16 اسفند 1390  6:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها