به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، پاییز در کوچه پس کوچههای شهر راه میرفت و جنگ آن دورها بیرحمانه شعله میکشید و ققنوسها را خاکستر میکرد. سه نفر بودیم آشنای سالهای به یاد ماندنی دبیرستان، سه یار دبستانی، از لحظهای که تصمیم گرفتیم آرام و قرار نداشتیم. اواخر آبان ماه کوله پشتیهایمان را بر شانه گذاشتیم و از زیر قرآن مادرانمان گذشتیم و دعای خیر پدرانمان بدرقه راه کرده راهی دیار عشق و آتش شدیم.
اولین روزهای ورودمان در اردوگاه شهید قربانعلی عرب گذشت. بعد از آن که نیروها بین گردانها و واحدها تقسیم شدند ما سه نفر هم به واحد ادوات لشکر 14 امام حسین (ع) و از آنجا راهی سنگر واحد ادوات در شهرک دارخوین شدیم.
چند روزی از تمام شدن عملیات والفجر هشت میگذشت و دشمن در تب و تاب پس گرفتن شهر آزاد شده فاو میسوخت. من و پسر عمهام حسین به قسمت دوشکا رفتیم و رضا دوست دیگرمان به قسمت آرپیجی 11. غروب بود که مسئول واحد با تویوتا آمد.
- بچهها سوار شین باید بریم آبادان.
یک ساعت بعد به آبادان رسیدیم. چشمهایم ناباورانه در اطراف دودو میزدند. چیزی از آبادان نمانده بود. تمام شهر ویرانهای پر از خاک ریزها و گودالهای عمیق و خانههای مخروبه بود. از نخلهای سر به فلک کشیده و بارآور تنههای نیم سوخته و قامت شکستهای مانده بود که زیر هجوم راکت و خمپاره سر به زمین ساییده بودند.
چیزی در درونم تکه تکه میشد. صدای ضجههای کودکان و زنان بیپناه آبادان در سرم میپیچید کسی نبود و شهر از مردم خالی بود.
نمیدانم چقدر طول کشید تا به انتهای شهر، نزدیک نخلستان به خانههای سازمانی رسیدیم. تنها جایی که تقریبا دست نخورده باقی مانده بود. به داخل یکی از خانهها رفتیم احساس کردم هنوز در لابه لای اسباب و و سایل، عکسهای در قاب شکسته، زندگی جریان دارد.
خانهها پر از وسایل زندگی بود. معلوم بود صاحبانشان حتی فرصت جابجایی آنها را هم پیدا نکرده بودند.
در سومین روز اقامتمان در آبادان شهید عمو علی به جمع ما آمد. غروب بود. همه را جمع کرد و بعد از کمی حرف زدن برادر خیرخواه را به عنوان مسئول واحد معرفی کرد.
جوان ریز نقش و کم سن و سالی از میان بچهها بلند شد و کنار عمو علی ایستاد. همه با تعجب نگاهش کردیم. سیزده چهارده ساله به نظر میرسید. هنگام صحبت وقار و اطمینان در حرفهایش موج میزد. به مردان باتجربه و کار کشته شبیه بود. بعدها فهمیدیم که نیک خواه سالها با خاک جبهه خو گرفته است و از نیروهای با سابقه جنگ محسوب میشد.
چند روزی را در خانههای سازمانی سپری کردیم. در این مدت دشمن چندین بار منطقه را بمباران کرد. شب سوم با شنیدن صدای وحشتناکی به بیرون ساختمان دویدیم. یکی از اتاقهای ساختمان هدف خمپاره قرار گرفته بود همه جا از دود و آتش و صدای آه و ناله رزمندههای زخمی پر شده بود.
روز بعد من و دو سه نفر از بچهها عازم خط مقدم شدیم. اروند زیر آتش سنگین دشمن همچنان ایستاده مقاومت میکرد. هر چند گذشتن از رودخانه آن هم در آن شرایط دشوار که باران هم به شدت میبارید خیلی سخت بود اما به هر ترتیب با قایق موتوری خودمان را به آن طرف اروند رساندیم و در یکی از سنگرها مستقر شدیم.
چند ساعت منتظر ماندیم. تویوتای واحد اداوات رسید. عقب ماشین سوار شدیم و به طرف کارخانه نمک حرکت کردیم. نیم ساعتی تا خط مقدم فاصله بود. آتش سنگین دشمن و جادههای خاکی و گلآلود و چالههای عمیقی که از آب باران پر بود، پیش روی را دشوار کرده بود.
با سرعتی حدود 80 کیلومتر در این جاده ناهموار حرکت میکردیم راننده هم نمیبایست و نمیتوانست سرعت ماشین را کم کند. محکم به کف ماشین چسبیده بودیم. ماشین و جاده پر از آب بود. اصلا نمیشد چالههای عمیق و پر آب جاده را تشخیص داد. ماشین با همان سرعت میرفت که ناگهان به داخل چالهای عمیق افتاد و وارونه شد.
من و یکی دیگر از بچهها که عقب تویوتا بودیم با شدت به بیروت پرت شدیم و در گل و لای کنار جاده فرو رفتیم. تمام لباسها و کفشها خیس و پر از گل شد. به هر زحمتی که بود خودمان را از چاله بیرون کشیدیم و به طرف ماشین دویدیم. نمیدانم چقدر طول کشید که با تلاش زیاد ماشین را برگرداندیم.
راننده زخمی و خونآلود در ماشین ماند و کمک راننده هم بر اثر افتادن و ضربه به شهادت رسید. نمیدانستیم چه کنیم. اوضاع ناجور بود. زیر بارش یک ریز باران منتظر ایستادیم. کاری هم از دستمان برنمیآمد. نه میتوانستیم به عقب بگردیم و نه به جلو حرکت کنیم. همان طور منتظر ایستاده بودیم تا یکی از ماشینهای تدارکات از راه رسید. رزمندهی شهید و راننده مجروح را به عقب فرستادیم و خودمان رو به جلو به راه افتادیم.
به سه راهی مرگ اطراف کارخانه نمک که رسیدیم به خاطر سنگینی آتش مجبور شدیم در اولین سنگر بین راه که سنگر ادوات و خمپاره اندازههای 120 میلی متری لشکر بود بایستیم.
بچهها تا چهرهی گلآلود و خسته ما را دیدند به کمک آمدند لباسها را عوض کردیم و کنار آتش گرم شدیم. کاملا حال طبیعی نیافته بودیم که یکی از رزمندهها به نام علی وارد سنگر شد.
- بچهها کمک کنید صندوقهای مهمات را از سه راهی مرگ بیاوریم.
از سنگر بیرون زدیم. هوا سوز سردی داشت و باران هم چنان میبارید. راه رفتن با پوتینهایی که پر از آب و گل بود برایم سخت بود مجبور شدم چند لحظهای بایستم و پوتینهایم را تمیز کنم. سرم را که بلند کردم بچهها سی متری از من جلوتر بودند. دویدم تا خودم را به آنها برسانم.
هنوز به بچهها نرسیده بودم که صدای مهیبی آمد. هواپیماهای دشمن دیوار صوتی را شکستند. زمین گیر شدند. رو به رویم را نگاه کردم. سه نفر از بچهها به سه راهی مرگ رسیده بودند و صندوقهای مهمات را از گل و لای بیرون میکشیدند.
به آسمان بالای سرم نگاه کردم هواپیمایی به فاصله بسیار نزدیک در حال شیرجه زدن بود. فهمیدم که قصد شلیک دارد. به سرعت شروع به دویدن کردم. فهمیدم که قصد شلیک دارد. به سرعت شروع به دویدن کردم. هنوز دو سه متری تا سنگر فاصله داشتم که صدای انفجار شدیدی بلند شد.
موج انفجار مرا از جایم بلند کرد و به داخل سنگر انداخت. داخل سنگر همه چیز تیره و تار و خاک آلود بود. مدتی چیزی نمیدیدم. نفسم بالا نمیآمد. احساس خفگی میکردم. حس کردم قفسهی سینهام به شدت شکسته است به زحمت خودم را از سنگر بیرون کشیدم و به طرف سه راهی مرگ رفتم. از دیدن آنچه که روبرویم بود، خشکم زد.
ادامه دارد...
راوی: محمد علی محسنی
ویژه نامه شب های عاشورای عملیات والفجر هشت در خبرگزاری فارس»
انتهای پیام/