محراب عبادت
يك روز صبح يكي از رفقاي ما از خواب بيدار شد، خيلي سرحال بودم. فهميدم خواب خوشي ديده، پرسيدم: «چه خوابي ديدهاي؟» گفت: غروب برايت تعريف ميكنم. فكر كردم قضيه ازدواج و اين طور چيزهايست كه اينقدر شاد است. غروب شد، وضو گرفت براي نماز مغرب و عشاء. گفتم: خوب حالا بنشين خوابت را بگو. گفت: بعد از نماز گلولهاي ميآيد روي سنگر من و من شهيد ميشوم. شما زخمي و ديگران سالم ميمانند به شوخي گفتم:«يعني حرفت را باور كنم؟» خيلي ساده و صميمي گفت:«آره باور كن.» دقايقي بعد صداي انفجار در سنگر پيچيد. وقتي برخاستم. او را خونآلود در محراب عبادت ديدم. رؤيا به حقيقت پيوست و او در عرض برين مأوا گزيد
مدیر سابق تالار آموزش خانواده
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.
پنج شنبه 11 اسفند 1390 9:46 AM
تشکرات از این پست