طبیعت و تاریخ ارمنی :
ایروان کوچک است و ارمنستان نیز.ارمنستان امروز فقط سی هزار کیلومتر مربع مساحت دارد . بنابراین نه فقط آثار تاریخی تمدن کهنه ی ارمنی که به قدمت تمدن ایران است، بخشی از آثار شاخص طبیعی مانند دماوند ما هم که با روح و روان و فرهنگ ارمنی در امیخته اند در قلمروی دیگران قرار دارند کوه آرارات که تقریباً از اغلب نقاط ارمنستان از جمله ایروان دیده می شود مهمترین آنهاست و منظره ی قله های همیشه برف پوش زیبای ان اندوهی دیرپا را روز به روز تازه می کند . گفته می شود که حکومت تزاری روسیه در روزگاری که ارمنستان را در تملک خود داشت آرارات را به ترکیه دشمن دیرین ارامنه فروخت.دریاچه وان هم در قلمرو ترکیه قرار دارد . نقشه ی ارمنستان بزرگ که در تمامی موزه ها قرار دارد ، خوی ، سلماس و دریاچه ارومیه را در بر می گیرد ، اما رد این مورد ماجرا به کلی با موضوع آزار دهنده ی قرار داشتن آرارات در محدوده ی مرز های کشوری که حتی امروز هم حاضر به اعتراف به نسل کشی ارامنه نیست متفاوت است.با این همه آنچه امروز در مرزهای ارمنستان قرار دارد به اندازه ای کافی است که مایه دلخوشی باشد.
چند قدم خارج ار ایروان مناظر فوق العاده زیبای کوه های پوشیده از جنگل های انبوه ، مراتع سرسبز مزین به گل های زرد و شقایق های سرخ و دره های سرسبز عمیق و بس شکوهمند و حال و هوایی اسطیری دارد ، به راستی دیدنی اند. بر فراز یکی از این دره ها یک معبد یونانی کوچک قرار دارد که تفرجگاه های پادشاهان ارمنی بود و کنار آن یک حمام عجیب هم قرار دارد. معبد کنار روستای گارنی است که با وجود روستا بودن خیابان کشی و پیاده رو دارد.
کمی دور تر از گارنی به دیدن یکی از آثار بی بدیل تاریخی می رویم که در دل چشم انداز طبیعی بی نظیری مشرف به رودخانه خروشان قرار دارد :
کلیسای Geghard که بنا به روایت های دینی نیزه ای که در هنگام به صلیب کشیدن حضرت مسیح به او زده اند در آنجا بوده است. کلیسا در ابتدا در دل کوه تراشیده شده و پس از آن بنای بزرگتری را پایی آن ساخته اند به رقم سادگی و بی پیرایگی کامل این بنا که هیچ تزیینی جز نقوش سنگی ندارد ، به طرز عجیبی تاثیر گذار است ، شاید به خاطر تاریکی درون ان که نقش های سنگی روی سقف و دیوار ها را به اشباح مقدسین و مومنان مانند می کند ، یا هیبت طبیعت یرامون که انسان در دل آن بس کوچک می نماید و با این همه با خلاقیتی خدای گونه ، بنایی به هیبت همان طبیعت ساخته است.در بیرون بنا ، مقابل پل کوچکی که رودخانه با هیاهوی زیاد در زیر آن می گذرد منظره ی شگفت انگیز انسانی دیگریست : شاخه های درختان پوشیده از تکه های رنگین که ارزومندان گره زده اند ، سنگین از بار آرزوه ها روی زمین خمیده اند کلیسا ها یا صومعه هایی که می بینید ، عمدتاً ساده اند ، جز کلیسای آچمیادزین که ارج و قرب زیادی دارد و در کنار آن مدرسه ی دینی هم هست. طلاب ارمنی شباهت زیادی به طلاب ما دارند. لباس های سیاه بلند می پوشند و یقه پیراهن را تا بالا دکمه می کنند . گفته می شود که این کلیسا روی آتشکده ی میترایی قبل از مسیحیت قرار گرفته ، اما مسئولان اداری کلیسا اجازه نمی دهند به تماشای آثار تاریخی اجداد ارامنه برویم که اعتقادات مشترکی با اجداد اریایی ما داشته اند.
راهنمای ما که یک ارمنی ایرانیست و گاه به گاه از ضمیر اشاره ( اینا ) برای ارمنی های ارمنستان و از ضمیر ( ما ) برای خودش و ما استفاده می کند ، می گوید شایع است که روی یک دیوار کلیسا نقش چهره ی شاه عباس را کنده اند تا ایرانی ها دوباره کلیسا را خراب نکنند و نقش نا مشخصی را بالای یکی از دیوار ها نشانمان می دهد در موزه همین کلیسا که تزئیناتی از طلا و نقره و نقاشی هایی روی دیوار و سقف دارد ، جلد های انجیل از طلا و نقره مزین به یاقوت و زمرد و صلیب های نقره و جام های طلای شراب مقدس به تماشا گذاشته شده از راهنما در باره ی اقرار نیوشی در کلیسا ارمنی می پرسم. این مراسم دست جمعی است. کشیش آیاتی را می خواند و همه در دل به گناهان خود نزد خداوند اقرار می کنند . به نظرم اقرار یواشکی در دل به گناهان به جای اقرار نزد کشیش ، حالتی پرده پوشانه دارد که به وجه شرقی جامعه ی ارمنی برمی گردد .در برنامه ی دیدارهای ما کلیسای ریپسیمه ی مقدس هم هست . قبر ریپسیمه دختر ارمنی که محبوب امپراطور کافر روم و تیرداد پادشاه ارمنی بوده و به خاطر اعتقادش به مسیحیت تن به عشق ان ها نمی دهد و کشته می شود ، در این کلیسا است. راهنما می گوید در زمان تیرداد . مسیحیت دین رسمی ارمنستان می شود نام ایرانی این پادشاه مورد متوجه ما قرار می گیرد ، اما راهنما دلیل آن را نمی داند و نمی داند که ایا تیرداد به خاطر این عشق مسیحی شده یا نه. موزه مردم شناسی و بنای یادبود کنار آن ، کار معمار معروف رافائل ایسرائیلیان ، روی یک تپه ی خوش منظره قرار دارد بالای پلکانی همانند پله های تخت جمشید منتهی به بخشی از بنای یادبود سر های سنگی بزرگی شبیه سر های تخت جمشید است و روی دیوار نیم دایره ای از سنگ نارنجی نماد های دیگری شبیه نماد های ایرانی از جمله آناهیتا ( آرتیمیس = آلهه ی آب = ایزد بانوی ایرانیان ) نقر شده اند مجسمه های کار گذاشته شده در کنار گذرگاه میان دو بخش ، بسیار زیبا و خوش فرمند . این بنا در پنجاهمین سالگرد یکی از جنگ های مهم ، جنگ با ترک ها ساخته شده است . در موزه مردم شناسی که باز هم از سنگ نارنجی است ، مدیر موزه ، دکتر پروفسور لاورنتی بارسقیان ، با استقبال گرم از ما بر روابط دوستانه ایران و ارمنستان تاکید می گذارد و می گوید که همین روابط گرم موجب واگذاری مسجد کبود ایروان به ایرانیان شده است . در مسیر گورستان تاریخی نورادوز و دریاچه سوان که بسیار زیباست و در میان خود اهالی هم بسیار محبوب است ، چشم انداز سنگ های تکه تکه ریخته بر تپه های سر سبز عجیب و دیدنیست. انگار خدا بغل بغل سنگ روی زمین ریخته و به ارمنی ها گفته بروید و با آن ها چیز بسازید و ان ها هم واقعاً گوش کرده اند . گورستان تاریخی نمایشگاهی از سنگ گورهاست که قدمت برخی از ان ها به قرن نهم میلادی می رسد. در ان جا مراسم تدفینی برقرار است . منظره ی صف زن های فشرده به هم که جدا از مرد ها در گذرگاه میان سنگ های راست ایستاده زرد و منقوش به خاج و گاه عکس های مردگان پیش می اینند ، به صحنه ی فیلم های ماورایی می ماند . راهنمای ما می گوید بر اساس رسوم ارمنی زنان نباید بر سر مزار مردگان حاضر باشند حتی اگر فرزندشان در گذشته باشد . در راه بازگشت از گورستان و تماشای دوبار تپه های مزین به تکه های سنگ به این فکر افتدم که ارامنه یاد و خاطرات و اندوه تاریخی را سنگی و ماندهگار کرده اند.
و آخرین برنامه دیدار ما از آثار تاریخی ، خرابه های قله ی دوران اورارتو ، موسوم به Erebuni بر بالای تپه ای مشرف به شهر است که در اثر بی توجهی در سال های اخیر لطمه ی بسیار خورده اما شباهت آنچه باقی مانده با معماری تخت جمشید شایان توجه است.
پایان سفر ما از ارمنستان بازدید از موزه پاراجانوف ، هنرمند معروف ارمنی است که شهرتی جهانی دارد و زمانی فیلم « رنگ انار » او نقل محافل هنری ایران بود . در این موزه می توان نقاشی ها به خصوص آثار کلاژ و کار های دستی او را مثلاً روی صندلی ها و میز ، دید . در یکی از اتاق ها آثار زمان زندان او ، از جمله تمبر های نقاشی شده برنامه های که برای دوستان و بستگان فرستاده به نمایش گذاشته شده اند. پاراجانف پیش از ساختن هر فیلم صحنه ها را به طرز جالبی نقاشی می کرده که این نقاشی ها مثل کلاژ ها به راستی دیدنی اند راهنمای ما می گوید که پاراجانف بیشتر در تفلیس ، پایتخت گرجستان زندگی می کرده و معتقد بوده به جای ارمنستان و گرجستان می بایست از عنوان قفقاز استفاده کرد . شاید این هم اشاره ای هنرمندانه به یکی بودن این سرزمین ها باشد . به هر حال آثار به نمایش گذاشته شده در موزه به چشم نا آزموده ی ما که هنوز گرجستان را ندیده ، بی نهایت ارمنی می رسانید . همان هنرمندی صنعت گرایانه و همان میل وافر به کار روی جزویات در انهاست، به اضافه طنز بسیار زیبایی که به نظرمان غیر ارمنی می رسد چرا که در این سفر ارامن ارمنستان را همچون ارمنی های ایران جدی و نچندان علاقه مند به طنز و شوخی یافته ایم.
