خواب یک سنجاقک

دختر بچه ای
سوار بر یک دوچرخه ی زرد رنگ
میخواهد برسد به انتهای
یک کوچه ی بن بست
چشمهایش چه برقی میزنند در آن نگاه دور که مسیر را برایش معنا میکند..
پا می زند..
در صدای خنده های کودکانه اش
و نوازش باد
تند تر پا می زند
سنگریزه ای شاید..
چرخش یک لحظه ی چرخ..
سکوت
درد
و باد که دیگر نمی وزد
سایه ی مادر بزرگ
که دوان دوان نزدیک تر می شود
و نگاه دخترک
از لا به لای خیسی مژه هایش به انتهای کوچه ی بن بست
.......
سنجاقک به اینجا که رسید گفت:
و من هر بار همین موقع از خواب می پرم!
اما بالاخره در یکی از این خوابها تا آخر کوچه بن بست پا میزنم!
و
بعد.. سبک پرید و رفت!
برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستاش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من میخواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
سه شنبه 26 مرداد 1389 11:56 PM
تشکرات از این پست