0

من‌الشریف الی جناب سرهنگ

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

من‌الشریف الی جناب سرهنگ

نسخه چاپيارسال به دوستان
من‌الشریف الی جناب سرهنگ

خبرگزاری فارس: با بی‌سیم به شوخی به زبان عربی شکسته بسته گفتم: من‌الشریف الی جناب سرهنگ و سرتیپ حاج‌علی. اگر صدایم را شنیدید به گوشم. چند مرتبه این جمله را تکرار کردم.

خبرگزاری فارس: من‌الشریف الی جناب سرهنگ

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، عملیات والفجر هشت یکی از بزرگترین عملیات های انجام شده در هشت سال دفاع مقدس است که حدود 75 روز به طول انجامید.

رزمندگانی که در این حمله شرکت داشتند خاطرات فراوانی دارند که در این مطلب نیز خاطرات کوتاهی از زبان یکی از همان رزمندگان بیان شده است.

 

*هواپیمای کنترلی و عکس‌های هوایی

 

قبل از عملیات والفجر 8 در کنار نهر شیرعلی مستقر شدیم. بچه‌ها دور هم جمع بودیم. ناگهان هواپیمای کوچکی با سرعت زیاد از بالای سر ما رد شد و به طرف عراقی‌ها رفت. اول خیال کردیم عراقی‌ است، اما از طرف دشمن به آن شلیک می‌شد. فهمیدیم این هواپیما نباید از عراقی‌ها باشد. هواپیما در منطقه چرخی زد و در خاک ما نشست. وقتی که نقشه‌ی عملیاتی را توجیه می‌کردند، تعدادی عکس سفید و سیاه بزرگ را آوردند و گفتند: این‌ها عکس‌های هوایی منطقه است که با هواپیمای اختراعی گرفته شد...

خیلی‌ها تازه متوجه شده بودند که این هواپیما را من ساختم.

 

*رژه اسیر عراقی

 

پس از پایان عملیات والفجر 8 در نخلستان‌ها پشت خاک‌ریز مستقر بودیم. ساعت 7صبح بود. بعضی بچه‌ها روی خاک‌ریز و بعضی مشغول کندن سنگر بودند، یکی صبحانه می‌خورد. من کنار خاک‌ریز ایستاده بودم و با بچه‌ها صحبت می‌کردم. ناگهان دیدم یکی پشت سرم با لباسی آغشته به گل ایستاد. دست‌ها روی سرش بود. عراقی بود. می‌لرزید، ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود. وقتی فهمیدم عراقی است او را بالای خاک‌ریز بردم. سوتک را درآوردم، سوتک می‌زدم. او رژه می‌رفت.

بچه گفتند: از کجا اسیر گرفتی؟ گفتم: خودش آمد، اسیر شد.

 

*فریادها به زبان عربی

 

وقتی عملیات والفجر 8 شروع شد، هنگام عبور از نخلستان‌ها در یک ستون حرکت می‌کردیم. گاهی با شنیدن صدای شلیکی موضع می‌گرفتیم... یکی از بچه‌های گردان ما مطروح نام داشت، اهل خرم‌شهر بود. عربی خوب می‌دانست. در میان نخلستان به زبان عربی فریاد می‌زد و عراقی‌ها را فراری می‌داد یا وادار به تسلیم می‌کرد.

*خودی یا دشمن

پس از عملیات والفجر8 بچه‌ها یکی‌یکی سنگرها را پاک‌سازی می‌کردند. هنگام پاک‌سازی چند رزمنده، دور یک زخمی که به پشت افتاده بود، جمع شدند. یکی می‌‌گفت: عراقی است، دیگری می‌گفت: عراقی نیست فارسی حرف می‌زند. یکی گفت: قیافه‌اش تابلو است،‌ به عراقی‌ها شبیه است. ابواسحاق هر چه می‌گفت که خودی است، کسی باور نمی‌کرد. وقتی صدای مرا شنید، گفت: شریف‌آبادی به دادم برس، این‌ها باور نمی‌کنند که من ابواسحاق عضو گردان شما هستم.

*خورشت بی‌نظیر

گردان 412 وظیفه‌ی نگه‌داری جاده‌ی فاو-البحار را بر عهده داشت. موقع ظهر ماشین لندکروز تدارکات آمد. پدر شهید صابری پیرمردی بود که مسئول تقسیم غذا بود. کلاه آهنی بر سر داشت.

تمام سرش در کلاه پنهان شده بود. هی داد می‌زد: برادران غذا! ظرف غذا را بیاورید.

نزدیکش رفت. گفتم حاج‌اسدالله سلام. حاجی زود غذا بده. ماشین بدجوری مقابل دید عراقی‌ها قرار دارد. در حال ریختن غذا خمپاره‌ای بالای خاک‌ریز افتاد. خاک داخل دیگ غذا و قابلمه‌ی خورشت ریخته شد. حاج اسدالله ملاقه‌ای در دست داشت، فوراً خورشت را به هم زد و گفت: هیچ‌طوری نیست برادر! فوری خورشت را روی برنج ریخت. موقع خوردن معلوم نبود چه خورشتی با غذا می‌خوردیم.

 

*من‌الشریف الی جناب سرهنگ

 

در منطقه‌ی جاده‌ی فاو - البحار بی‌سیم‌چی گردان بودم. شهید حاج علی محمدی فرمانده بود. با موتور به سنگرهای خط مقدم می‌رفت. نمی‌دانستم کجاست. کاری پیش آمده بود. با بی‌سیم به شوخی به زبان عربی شکسته بسته گفتم: من‌الشریف الی جناب سرهنگ و سرتیپ حاج‌علی. اگر صدایم را شنیدید به گوشم. چند مرتبه این جمله را تکرار کردم.

پس از لحظاتی دیدم حاج‌علی با موتور دم سنگر پیاده شد. داخل شد. با تندی و عصبانیت به من گفت: این‌قدر درک و شعور نداری که ...

گفتم: چطور مگه، چه شده؟

گفت: پشت بی‌سیم هرچه می‌خواهی می‌گویی، آخر فکر نمی‌کنی عراقی‌ها می‌شنوند و آن وقت خط را زیر آتش می‌گیرند.

من سرم را پایین انداختم با شرمندگی گفتم: ببخشید. تا آن روز هیچ‌وقت حاج‌علی را آن‌گونه ناراحت ندیده بودم.

*دست‌شویی فقط شب‌ها

در خط کارخانه‌ی نمک، در فاو مستقر بودیم. آب‌های سطحی، منطقه را باتلاقی کرده بود. از بین سنگرها، سنگری را برای دست‌شویی درست کرده بودیم. این سنگر کاملاً در دید عراقی‌ها بود. اگر کسی می‌خواست دست‌شویی برود، تیر می‌خورد یا ترکش. می‌بایست آن‌قدر صبر کند تا شب‌هنگام، آن هم به نوبت به دست‌شویی برود.

 

راوی: علی شریف ابادی

 

«ویژه نامه شب های عاشورای عملیات والفجر هشت در خبرگزاری فارس»

 

انتهای پیام/

 
 
یک شنبه 7 اسفند 1390  2:26 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها