اين مرد غامد { سفيان بن عوف از قبيله بنى غامد در يمن فرمانده لشكر معاويه } است كه با سپاهيان تحت فرماندهى خود به شهر أنبار (شهرى در كنار شرقى فرات مقابل هيت كه در جانب غربى فرات میباشد) يورش برده، و فرماندار آنجا (حسّان بن حسّان) را با مردان زياد و زنانى از اهالى آنجا كشته است، و قسم به آفريدگارى كه جانم به اراده و اختيار اوست گزارش تكان دهنده اى به من رسيده : كه يكى از سپاهيان ايشان بر دو تن از زنان كه يكى مسلمان، و ديگر زن غير مسلمانى كه پناهنده به مسلمين بوده حمله ور شده زيورهاى زنانه و دستبند و النگو، و گردنبند، و گوشواره هاى آنان را با كمال قساوت و بيشرمى از پا و دست و گردن و گوششان بيرون آورده و به تاراج برده (و آن دو زن براى نجات خود هر چه سوز دل را با قطرات اشك آميختند كسى به فريادشان نرسيده) و آنگاه متجاوزين با غنائم فراوان، در حالى كه كوچكترين زخمى بر نداشته و قطره خونى از بدنشان نچكيده به پايگاههاى خود باز گشتهاند. آه كه اگر مرد مسلمانى از شنيدن اين ماجراى دلسوز و غم انگيز از فرط خجلت در دم بميرد، و سر به خاك تيره فرو برد، به نظر من نه تنها بر او سرزنشى نيست، بلكه چنين مرگى را سزاوار است و بسى شگفت انگيز و جاى دريغ است كه اين گروه بر كردار ناشايست خود، آن گونه پشت به پشت هم داده اند و كوشايند، و شما در كار حقّ خود چنين پراكنده ايد و سست عنصريد! وقتى خواستم كه در زمستان با آنها بجنگيد، با لحنى كه نماينده سستى شما بود، گفتيد: اينك بوران و سرما است ، هنگامى كه در تابستان گفتم به نبرد با ايشان برخيزيد ، پاسخ داديد :
گرماى تابستان بيداد میكند ، بما مهلت بده تا فشار گرما كاسته شود. شما كه با چنين بهانه هايى ، عاجزانه از گرما و سرما گريزانيد ، به خدا سوگند! از لبه تيز شرر بار شمشير برهنه دشمن بيشتر خواهيد گريخت (با چنين روحيه اى ، آنگاه كه آتش جنگ پيكرتان را بسوزاند چگونه خواهيد توانست سينه گناه آلود آنها را از هم بدريد و دست جنايتكارشان را از دامن خود كوتاه سازيد). (سپس با لحن پرخاشگرانه اى فرمود:) اى مردنمايانى كه اثرى از مردانگى در شما (فكر و روحتان) نيست! با شما هستم! شمائى كه انديشه هاى مشوّشتان به كوتاهى انديشه و آرمان كودكى میماند كه نيازمند به دايه است و همچون پرده نشينان و عروسان تازه به حجله رفته كه براى هر چيز منتظر كمك هستند! به خدا قسم با سرپيچى و نافرمانيهايتان، فكر و نقشه ام را تباه ساختيد، و دل خونينم را با رفتار ناهنجارتان از جوش و خشم مالامال كرديد، تا كار به جايى رسيد كه مقام سربازى ام را لكه دار كرديد، و مردم مرا مسئول خودسريهاى شما دانسته و كاردانى مرا زير سؤال بردند تا آنجا كه قريش گفتند: پسر ابو طالب دلاور است ولى درست با تاكتيكهاى جنگى آشنائى ندارد و خام است، (با تعجّب فرمود) خدا خيرشان دهد ( تا بتوانند گفتار خود را سنجيده ادا كنند )، آيا در ميدان كارزار چه كسى فنون نظامى را بهتر از من میداند، و يا استوارتر و چيره دست تر از من است؟!
به خدا سوگند هنوز به سن بيست سالگى نرسيده بودم كه در ميدان جنگ قد بر أفراشتم، و گامهاى پولادينم زمين سخت آنجا را لرزاند، و اكنون سنم از شصت گذشته (چگونه میشود با چهل سال سربازى، كه در همه جنگها تدابيرم موفّقيّت آميز و افتخار آفرين بوده، اكنون در مسائل جنگ ناپخته باشم) و لكن هيچ راهى و تدبيرى باقى نمانده است.
كسى كه فرمانش را نمیبرند چه میتواند بكند؟!- سه بار اين جمله را تكرار فرمود- در اين هنگام مردى بهمراه برادرش بپا خاست و عرضه داشت: اى امير المؤمنين، من و اين برادرم چنانيم كه خداوند از قول حضرت موسى بازگو نموده: رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي وَ أَخِي (پروردگارا هر آينه من مالك نيستم مگر نفس خود و برادرم را- مائده 5: 25).
به خدا قسم هر چه فرمان دهى اجرا خواهيم كرد، گر چه مجبور باشيم از ميان شعلههاى سوزان آتش چوب درخت «غضا» و بر روى خارهاى جانگزاى «قتاد» (درخت پرتيغى است) بگذريم، حضرت برايشان دعاى خير كرد؛ و آنگاه فرمود: و بكجا خواهيد رسيد از آنچه من خواسته ام و سپس از منبر پایین آمد. معانی الاخبار جلد2 صفحه 235